دفتر خاطرات

خاطرات من در قالب شعر،نوشته و داستان

دفتر خاطرات

خاطرات من در قالب شعر،نوشته و داستان

سلام

به محل درد دل های خسته دل خوش اومدید

اینجا مکانی برا نشر اشعار و نوشته های منه

ممنون که اینجا رو برای بازدید انتخاب کردید


اینستاگرام بنده:m.h.amini1380

قسمت 12

سه شنبه, ۱۲ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۸:۰۱ ب.ظ

رمان خاطرات نازنین 

فصل دوم:رمان دوری(قسمت دوم)

قسمت دوازدهم...




"امین"

توی خیابون راه افتادم نمیدونم چرا دلشوره گرفته بودم؛لحظه آدرس دادن هیچی چیزی حواسمو پرت نکرد تا درست آدرس بدم...اما نه چرا اون دختره که تو ماشین بود حواسمو پرت کرد...همراه اونا بود پس الان اونم داخل پارکه

وحشتناک داشتم تو دلم حرف میزدم که ماشین بابام جلوی پام ترمز کرد سوار شدم و خیلی سریع رسیدیم پارک همراه با وسایلی که بابام داد دستم پیاده شدم و برای انتخاب جای نشستن رفتم داخل پارک.....



"عاطفه"

سارا نگاه خودشو تیز کرد به سمت ورودی پارک و بهم گفت:پس هیچ وقت نمیبینیش دیگه؟(با طعنه)شاهزاده شما با پراید سفید تشریف آوردن...

نگاهمو سریع برگردوندم؛آره خودش بود سربه زیر بدون این که دخترای دوروبرش رو ببینه جلو میرفت نمیدونم چجوری بود که با کسی برخورد نمیکرد...یه نگاه سطحی انداخت جایی برای نشستن نبود جز گوشه ای از قسمت چمن کنار ما،پارک حسابی بخاطر نوروز شلوغ بود از این که نمیومد اینجا بشینه کلافه شدم منتظر چی هستی دیگه اه...بیا بشین 

همونطور که سارا کامل منو زیر نظر داشت آروم آروم به طرف بقیه خونواده حرکت کردم،آره درست میبینم یه جای عالی برای نشستن؛باباش اومد طرفش تو دلم غوغایی بود و جوری قلبم تند میزد که جلو لباس پیدا بود سارا با تعجب به قلبم نگاه کرد و گفت:دیوونه الان پس میوفتی کنترل کن خودتو...تموم اون استرس و اون حجمه با اشاره باباش به سمت جای خالی کنار ما کم شد و حالا با خیال راحت میرفتم سمت بقیه که سارا دهنش رو باز کرد و گفت:وا...چرا اینجوری میکنی دختر؟...واقعا جواب این سوال رو نمیدوستم چرا...

کنار ما نشستن پنج نفر بودن خودش همراه پدر مادر و دو تا خواهر که یکیش از خودش بزرگتر بود و اون یکی کوچیکتر..در پلاستیکی که دست اون پسر بود باز شد ساندویچ بود...شروع کردن به خوردن ساندویچ...باباهامون هم اومدن و چلوکباب گرفته بودن و ما هم مشغول شدیم

ناهار هر دو خونواده تموم شد و خونواده ی اون پسر رفتن برای پیش دست فروش ها و نگاه کردن محصولات اونا...ما هم که برای اولین بار بود با ماشین خودمون میرفتیم مسافرت اصلا نمیدونستیم باید از کجا بریم؛البته که نقشه ماشین کم مسافت ترین راه رو نشون داده بود...تلفنش زنگ زد شروع کرد صحبت کردن:سلام...ممنون شما خوبید...ما نایینیم...خب بابام خسته بود وایسادیم...نه الان پیشم نیستن...شما همراهمون مسافرت نمیایید؟...ما مثل این دو سال میریم بوشهر...خب ببینیم چی میشه؟..ان شاء الله...ممنون و خداحافظ...

این تصادف که هم ما هم اونا میرفتیم بوشهر اتفاق عجیبی بود تا شنیدم چشمام گرد شد...بابام اون پسرو صدا زد تا بیاد پیش ما منتظر بودم ببینم بابام چی میخواد بهش بگه...........


"امین"

یهو دیدم که یکی از جمع خونواده اون دختر صدام زد...بلند شدم آروم آروم کفشم رو پوشیدم و رفتم جلو...ضربان قلبم هر لحظه شدید تر میشد به طوری پاهام شروع کرد بلرزه.....-سلام، جواب سلام رو گفتم و منتظر ادامه صحبتاش شدم...

-میبخشید بی هوا شنیدیم که گفتید مسافر بوشهرید و قبلا هم رفتید میشه راهنمایی کنید از کدوم راه بهتره رفت؟

یه پوز خندی زدم تو دلم گفتم شدم نقشه سخنگوی اینا و شروع کردم توضیح دادن:راه رفت بهتره از شیراز برید و توی دو راهی کازرون یا قائمیه برید سمت کازرون...قائمیه نزدیک تره اما اینور جاده بهتره...الان اگه بتونین خودتونو تا سعادت شهر برسونید و اونجا بخوابید که خوبه اما نمیتونید اگه میخوایید تفریحی برید شب رو اصفهان سحر کنید و صبح زود راه بیوفتید...موقع برگشت هم چون خسته ترید بهتره از جاده یاسوج برید ظهر از بوشهر راه بیوفتید و شب کازرون بخوابید و صبح زود برید سمت یاسوج-سمیرم-شهرضا-اصفهان و از همین طرف برگردید

ازم تشکر کردن و میخواستم دوباره بشینم که بابام صدام زد:امین وسایل رو جمع کن راه بیوفتیم

شروع کردم به جمع کردن وسایل و وسایل رو بار زدیم و رفتیم سمت اصفهان

توی دلم غوغا بود که یعنی دوباره میبینمش یا نه؟

آخه اونا هم مثل ما میرن بوشهر اونم از همون راهی که من گفتم

توی ماشین نشسته بودیم و مدتی بود تو خودم مشغول فکر کردن بودم که مامانم ازم پرسید:با اونایی که بغلمون نشسته بودن چی میگفتین...یه مکث کوتاه کردم و گفتم:ازم آدرس راه رو پرسیدن منم جواب دادم اوناهم مثل ما میخواستن برن بوشهر گفتن از کجا بریم بهتره منم اطلاعات دادم

وقتی رسیدیم اصفهان و شروع کردیم به تازه کردن دیدار با دوست و رفیق و آشنا لحظاتی از فکر کردن بهش غافل شده بودم و انگار یادم رفته بود چی شده که قرار شد با دو تا از فامیل ورفقا بریم سی و سه پل و پل خواجو تا یکم بخندیم و دورهم شاد باشیم...با توجه به شلوغی عید و نبود جای پارک تصمیم گرفتیم با اتوبوس بریم و یکی دو ساعتی رو اونجا بگذرونیم

رسیدیم جمعیت شلوغ و بازار معرکه گیری ها و شعر خونی هم داغِ داغ بود عصر بود هوا عالی و معتدل که بغل رود یه نسیم خنک هم کنارش بود کنار بچه های شعر خونی وایساده بودیم که شیطنت دوست صمیمیم حامد گل کرد و منو انداخت جلو که بخونم اون یکی دوستم همایون تنبک بزنه و حامد هم دست زدن بقیه رو تنظیم کنه آخه یکی نیست به اینا بگه ما رو چه به مطربی...

شروع کردم به خوندن:شد سرود رو لبامون با یه قلبی بی قرار...لافتا الی علی لا سیف الا ذولفقار ...یار مبارک بادا ایشالا مبارک بادا!

جمعیت باهام دم گرفته بودن یه احساس غرور کاذب و ادامه شعر:گل بریزید نقل بپاشید شام جشن و شادیه...به تن مولای عالم خلعت دومادیه...یار مبارک بادا ایشالا مبارک بادا!

یهو سر بزنگاه نگاهم تو نگاه اون دختر قفل شد آره اونم اینجا بود سریع ادامه شعر رو خوندم تا از ریتم نیوفتاده که بخونم و برم خیلی هول شده بودم:تا که میبینه عروس و صورت معصومشو...میره میبوسه علی دست پدر خانومشو...یار مبارک بادا ایشالا مبارک بادا!

دیگه برخلاف فشار دوستام صحنه رو ترک کردم و رفتم به سمت بالای پل خواجو حالم گرفته بود نمیدونستم باید چی کار کنم...


"عاطفه"

دوباره این پسر رو دیدمش خدایا آخه چرا؟

بعد از اجرای برنامه کوتاهش بی هواس برگشتم که برم ببینم کجا میره که به یه دختره خوردم و نزدیک بود بخورم زمین که نگهم داشت نگاه کردم همون دختری بود که خواهر امید بود آره باباش صداش زد امید پس اسمش امیده...سلامی کردیم و ازم پرسید شما همونی نیستی که نایین نزدیک ما بودی؟

نگاهی کردم مثلا از هیچ جا خبر ندارم و بعد کمی مکث گفتم:آره که ما از داداشتون مسیر بوشهر رو پرسیدیم...تأیید کرد و ادامه داد:تنهایی؟ نگاهم رو روی قیافش ریز کردم چادر محجبه که کاملا بهش میومد و گفتم:بقیه رفتن یه گوشه نشستن من دوباره به سرم زد بیام پل گوشیم رو ور داشتم به بقیه زنگ بزنم دیدم زنگ نمیزنه ازش پرسیدم میبخشید اسمتون چیه؟ جواب داد آرزو...پس امین و آرزو چه قشنگ! گفتم:آرزو خانوم گوشیم نمیدونم چشه زنگ نمیزنه شما بلدی...؟گوشی رو از دستم گرفت و شماره گیری کرد و مشکلی نداشت و بهم برگردوند...اسمم رو ازم پرسید و بعدش از هم خداحافظی کردیم...


"امین"

ریز به ریز از اون بالا اتفاقات رو دنبال میکردم که آرزو و اون دختره دارن با هم حرف میزنن نگاه آرزو افتاد بهم و اونم اومد بالا...به دیوار تکیه داده بودم و به رود خیره...آرزو اومد و گفت:اگر دیدی جوانی بر درختی تکیه کرده،بدان عاشق شده و گریه کرده... زیر چشمی نگاه کردم و گفتم کو درخت؟ بعدم از این سمت پل رفتم اونور که خلوت تره...دنبالم اومد و گفت:امین من خواهرتم بگو چته،قول میدم به هیچکس نگم...بگو   نگاهمو برگردوندم طرفش گفتم:به امام علی قسمت میدم بدون اجازه من به هیچ کس نمیگی؟ نگران تو صورتم نگاه کرد و گفت:آره قول میدم.... 

  • محمد حسین امینی

خاطرات نازنین

نظرات  (۲)

:)

وبلاگ جالب و مطالب آموزنده ای دارید از وبلاگتان استفاده کردم مطالبتان هم جذاب و گیرا بود. اگر تمایل به تبادل لینک دارید اطلاع دهید.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی