دفتر خاطرات

خاطرات من در قالب شعر،نوشته و داستان

دفتر خاطرات

خاطرات من در قالب شعر،نوشته و داستان

سلام

به محل درد دل های خسته دل خوش اومدید

اینجا مکانی برا نشر اشعار و نوشته های منه

ممنون که اینجا رو برای بازدید انتخاب کردید


اینستاگرام بنده:m.h.amini1380

پربیننده ترین مطالب

۱۳ مطلب با موضوع «دنیای وارونه» ثبت شده است

۲۱
شهریور

قسمت دهم

(پایان مجموعه اول)


این جمله ای که این بالا نوشتم یعنی بعد از این قسمت میریم به چند سال آینده ی همین شخصیت ها اولین قسمتش رو بعد از ایام عزاداری محرم روز اول ماه آبان میزارم میزارم به عنوان قسمت یازدهم؛شخصیت ها رو یادتون باشه چون تو مجموعه بعدی همه چیز عوض میشه!

و در مورد این که تا ایام محرم چی کار قراره بکنم داستانه جدیدیه که در حال نوشتنش هستم و ان شاءالله روز سه شنبه اولین قسمتش رو درون وبلاگ خواهم گذاشت

.

.

.

.

.

.

.

.

.

(صحنه اول)


پوریا:ایناهاش اونور خیابون

پیام:پس اون بانکه به این شیکی رو میشه به این راحتی نفوذ کرد؟

زیبا:آره؛از خواهرم شنیدم که معمولا اون بانک هایی که ظاهر داغون تری دارن سیستم امنیتیشون بهتره تا دزدا رو گیر بندازن

پوریا:کی شروع میکنیم؟

ارسلان:چون وسایل ماشینی نداریم و باید طوری بریم که لوله ی های مختلف زیر زمین مشکلی براشون پیش نیاد ما 5 الی 6 روز کار داریم از شنبه شروع میکنیم

رها:میگم زمین نشست نکنه؟

بهار:اگه اصولی بکنیم نشست نمیکنه

جلال:پس بهتره بریم آماده بشیم


(همگی با هم مشغول کندن زمین شدند که در هر روز حدود10 ساعت کار میکردند)


پوریا:خدا لعنتت کنه ببین نابود شدیم بس کار کردیم

ارسلان:بده یه هفته کار کنی بعد یه عمر راحت باشی؟

(دوباره شروع به کندن میکنند)


"روز آخر"


ارسلان:ببینید بچه ها امروز رو که کندیم میرسیم به بانک؛باران سیستمت رو روشن میکنی و برنامه ای که بهت دادم رو باز میکنی اول اتصال دوربین ها رو قطع میکنی بعد دنبالش رو میگیریم تا برسیم به معدن اطلاعات یه چیزی اونجا هست که شبیه یک کیس کامپیوتره ورش میداریم یه کد میخواد که با وصل کردن به کامپیوتر اون کد رو به دست میاریم بعد یه فلش خاص اونجا وصله که منبعه اطلاعاته اونو باید از جاش در بیاریم دقت کنید که اونو که در آوردیم باید سریع فرار کنیم چون دزدگیرای امنیتی به صدا در میاد پس در خروجی به کانال فاضلاب که اینجا تو نقشه پیداست باید بکنیم و به محض انجام بریم از در داخل خیابون پشتی خارج بشیم اونجا هم پیام با ماشینت منتظر مایی منو باران که رفتیم داخل رو سوار میکنی میبری پیش بقیه بچه ها تو مقر؛حله؟

-حله


(شب عملیات)



باران:مطمئنی نرم افزارت درست کار میکنه؟

ارسلان:آره شک ندارم 

-چقد دیگه راه داریم؟

-چیزی نمونده...

.

.

.

ارسلان:همین جا وایسا...لب تابو بده من اینا سیستم امنیتی اینجاست میبریمش به نیم ساعت قبل؛حالا سی دیقه زمان داریم اول تو برو بالا

-چرا اول من؟

-ای بابا؛اینو بگیر،اول من میرم

(هر دو وارد میشود مخزن را پیدا کرده فلش را از درونش بیرون میکشند صدای آژیر تمام محوطه را پر میکند؛پیام درون ماشین از ترس به دنده ماشین ور میرود؛ارسلان و باران از محل مقرر بیرون می آیند و سوار ماشین پیام میشوند وبا سرعت از محل جرم فاصله میگیرند

با استفاده از لب تاب تمامی حساب ها را در همان لحظه خالی میکنند تمامی پول ها به حساب ارسلان که قبلا در بانک مرکزی اوکراین باز کرده بود ریخته شد؛ارسلان طبق نقشه قبلی خودش به پیام با داد و فریاد دستور تغییر مسیر را میدهد پیام در کنار میدان آزادی توقف میکند ارسلان لب تاب را ور داشته و از ماشین خارج میشود و کمی به سمت عقب ماشین میرود؛در همان لحظه بهار با ماشینی از راه میرسد و ارسلان سریع سوار میشود،پیام تا به خود جنبید آنها را گم کرد؛بهار و ارسلان به همراه رها و پوریا همان شب به فرودگاه امام رفته و با بلیطی که قبلا تهیه کرده بودند به اوکراین رفتند)



(صبح روز بعد؛محل ملاقات اعضاء گروه)


پیام:منم به حرفش گوش دادم ولی اون در رفت

زیبا:یعنی چی در رفت؟

جلال:در رفت دیگه...

جلیل:ای کلاهبردارا

باران:من میدونم کجان...

ماندانا:کجا؟

باران:اوکراین

جلال:از کجا انقدر مطمئنی؟

باران:همه ی پولا به یه حسابی تو اوکراین ریخته شد

پیام:یعنی میصرفه بریم؟

ماندانا:فک نکنم


(در همان لحظه پلیس از درو دیوار خانه وارد میشود بدون دردسر همه را دستگیر میکند؛اثر انگشت باران با اثر انگشت به جا مانده از بانک یکی بود و چون ارسلان در رفته بود همه ی جرم برای باران نوشته شد)




(کلانتری؛رویارویی زیبا و ملیکا)



(ملیکا برای بازجویی وارد اتاق میشود و در جا خشکش میزند زیبا رو به رویش نشسته و به با چشمانی پر از اضطراب به او نگاه میکند)

ملیکا:زیبا تو....تو اینجا جی کار میکنی؟

زیبا:داستانش مفصله فقط بهم بگو میتونی برام تخفیف بگیری؟

-زیبا خاک تو سرت کنن...زیبا...وای زیبا 

(ملیکا از حال میرود و در بیمارستان بستری میشود)



(صحنه آخر)


بهار:میگم ارسلان دنبالمون نیان؟

ارسلان:نه نمیان...

رها:چطور انقد مطمئنی؟

ارسلان:زنگ زدم پلیس لو دادمشون 

پوریا:ای شیطون...تو دیگه کی هستی(و همگی با هم میزنند زیر خنده.......)








منتظر مجموعه بعد باشید:)

(اول آبان ماه)

  • محمد حسین امینی
۱۹
شهریور
قسمت نهم

(صحنه اول؛ارسلان )


پیام:باشه؛داستان از اونجایی شروع شد که من داشتم تو خیابون میومدم خونه که یه ماشین پلیس بغلم وایساد و چند تا سوال ازم پرسید دیدم دارن مشکوک میشن سریع در رفتم که کار اشتباهی بود انقد دنبال من اومدن تا این که رسیدم به دو تا پلیس دیگه تقریبا محاصره بودم که یه دفعه زیبا و ماندانا اومدن منو نجات دادن و شدم عضو گروهشون چند وقتی فعالیت کردم کارمون قاچاق وسایل و مواد غذایی بود پولشم بد نبود بعدش با ماندانا ازدواج کردم زیبا هم مجبور بود بهمون کمتر سر بزنه اون اغلب وسایل تزیینی رو میبرد مدرسه میفروخت و سودش میزد به جیب منم مجوزای تقلبی میساختم و میدادم به اون مغازه هایی که مطمئن بودن کم کم کارمون بالا گرفت به طوری که ما شش نفرو کفاف میداد اگه بخوای با اعضاء آشنا بشی در خدمتم

ارسلان:حتما؛ولی تو این مدت نمیتونستی یه زنگ به ما بزنی بگی کجایی مردیم از ترس

پیام:شرمنده انقد درگیر شدم که یادم رفت زنگ بزنم البته بدتون نیاد ماندانا رو که دیدم شما رو یادم رفت
پوریا:رفیق نیمه راه حالا برا ما هم جا دارید؟
پیام:برا چهار نفر...نمیدونم باید ببینم
بهار:شما کار خودتون رو بکنید ما هم کار خودمون یه اجاره ای هم بهتون میدیم....خوبه؟
پیام:آره این بهتره....بیایید با بقیه آشنا بشید

این که مانداناست زیبا هم که خودتون بهتر میشناسید اینم باران خانوم و اینا هم جلال داداش بزرگه بارانه و جلیل داداش کوچیکش به اضافه این که با زیبا یه چیزایی زیر سر دارن که دو تایی برن خارج فقط سرمایه اولیه میخوان تا بپرن

ارسلان:سرمایه اولیه میخواید با من...
پوریا:از کجا؟
-یه بانکه اگه از زیر بکنیم بریم تو و داده های اطلاعاتی رو برداریم به نفری 50میلیارد تومن میرسیم که برای زندگی تا آخر عمر خوبه...حالا کی پایس؟

باران:داده های اطلاعاتی یعنی چی؟
-یعنی اطلاعات حساب یعنی از حساب برداشت میشه بدون این که رد پایی بمونه یه دزدی از ملیون ها نفر!

بهار:معرکس
جلال:عالیه 
پوریا:منو رها هم هستیم
باران:منم میام
پیام:منو ماندانا هم پایه ایم
زیبا:منو جلیل هم میاییم...
-پس بریم برا یه دزدی باور نکردنی؛کی اینجا کامپیوتر بلده و یه لب تاب هم داره؟
باران:من
-پس شما این نرم افزار رو نصب کن تا بتونیم همه چیو زیر نظر داشته باشیم بعدم نیاز میشه منم بررسی میکنم امشب شروع میکنیم به کندن زمین چند وقت میکشه از خونه ی قبلیمون تا اون بانک رو بکنیم ظهر میریم رستوران اون محله یه دید میندازیم
  • محمد حسین امینی
۱۷
شهریور

قسمت هشتم


(صحنه اول؛ملیکا)


-جناب سروان اجازه هست؟

-بله بفرمایید داخل...

-میخواستم بگم که...بگم

-چی شده؟

بگم من با پسره ارسلان عقد کردم الانم با خبر من دارن فرار میکنن 

سروان(به بیسیم):هر جا هستید عملیات رو متوقف کنید تا اطلاع بعدی روبدم

خب بعدش؟

-قراره برن تو یه زیر زمین نزدیکای کرج آدرس دقیقش رو میپرسم تا شما اقدام کنید

-خودتونم بیاید باید بریم(با بیسیم ادامه میدهد):برید سمت کرج




(صحنه دوم؛ارسلان)


پوریا: پشت سرتو ببپا

(سقف که نم کشیده بود خراب شد و روی زمین ریخت)

ارسلان:ملیکا آدرس خونه رو میخواد...

بهار:مشکوکه...ندی یوخت

رها:اونوقت اون مشکوک میشه یوخ لو میده ما رو

ارسلان:چه مشکوکی اگه مشکوک بود که بهمون خبر نمیداد که مامورا دارن میان

پوریا:ارسلان درست میگه 

رها:ولی اگه یه دفعه متحول شده چی؟

پوریا:با این جواهر آلاتی که ارسلان برده تحولی در کار نیست!

ارسلان:پس براش میفرستم...



(صحنه سوم؛درگیری پلیس و گروه)


(ارسلان؛پوریا و بهار در موقعیت های مختلف شلیک میکنند و رها از بالا دیده بانی میکند 

ارسلان با دیدن ملیکا که سرویس جواهر را آورد بود و پس انداخت شوکه شده و دقیقه ای تیر اندازی نمی کند)

پوریا(با فریاد):دیوونه بزن تا نزدن ما رو...

(ارسلان عصبانی میشود خشاب خود را عوض میکند و بلند میشود با نشانه گیری دقیق دانه دانه افراد را میکشد 

سروان محمدی با ضربه دقیق بهار را زخمی میکند 

ماموران انتظامی رها را پیدا کرده و دستگیر میکنند)

پوریا(عصبانی ولی نا امید):ما یا میمیریم یا میریم زندان

ارسلان: جوجه رو آخر پاییز میشمارن

(ارسلان نشانه میگیرد و با شلیکی بسیار دقیق به پیشانی سروان محمدی؛او را میکشد 

ملیکا تفنگ خود را بر میدارد اما پوریا پیش دستی میکند و ملیکا را زخمی میکند

لحظه ای آتش بس شد زخم بهار را بستند )

پوریا از پنجره نگاه کرد دید که رها دستگیر شده:ارسلان من....من....من با رها میرم

ارسلان: آخه بدبخت اگه با هم برید که تو یه زندان که با هم نیستید سعی کن بزنیشون تا بتونیم آزادش کنیم

(دوباره تیر اندازی ها شروع شد پوریا تیر خورد و روی زمین افتاد

بهار هم نمیتوانست تیر اندازی کند

ارسلان هم حریف همه ی آنها نمیشد و بعد از مدتی تیر به بازویش برخورد کرد از پلیس ها پنج نفر مانده بودند که سه نفر مراقب باقی ماندن و دو نفر سعی کردند وارد خانه شوند در این هنگام بود که زیبا بعد دیدار با خواهر خود به عنوان دوست وارد خانه شد و آنها را کشت و بعد از آزاد کردن رها اعضاء گروه را با ماشین دوست خود به مقرر خودشان برد ارسلان در حالی که با تعجب به زیبا و مقرر همدستان او نگاه میکرد چشمش به فردی آشنا خورد)

با صدای گرفته و بیحال خود در حد توان بلند صدا زد:پیام...خودتی؟

پیام:آره تو....تو باید ارسلان باشی؟

-آره بی معرفت خودمم بگو کجا بودی این مدت؟

-راستش داستانش مفصله بعدا میگم...

-نه همین الان باید بگی....

-خب داستان از اونجایی شروع شد که...

  • محمد حسین امینی
۱۵
شهریور

بدبخت شدم


:(


بیچاره شدم


:(


پیش نویس 6 قسمت آینده دنیای وارونه به خاطر بی حواسی اینجانب حذف شد :(


@_@


حالم خوش نیست


دارم دیوونه میشم ای خدا...


به همین دلیل تا دو سه روز قالب وبلاگ رو مشکی میکنم


غم سنگینی بود:(

  • محمد حسین امینی
۱۴
شهریور
قسمت هفتم

دو روز بعد از خواستگاری

(صحنه اول؛ملیکا)

سروان:خبری از اون پسره نشد؟
ملیکا:کدوم پسره؟
-همون یارو مشکوکه که گفتی اومد خواستگاریت
(ملیکا دل به پول و پله ارسلان بسته بود)
-نه چطور مگه؟
-آدرس دستگیریشون مال همونجاس که اونروز رفتیم
(ملیکا کمی میترسد؛دودل میشود اما هوس پول کار خودش را کرده است)
-نه اونم دیگه پیداش نشده حتما احتمال سوم شما درست بوده


(صحنه دوم؛مکالمه تلفنی ارسلان و ملیکا)

ملیکا:الو سلام
ارسلان:سلام به روی ماه ملیکا...
-لوس نکن خودتو هنوز نه به داره نه به بار
-پس چرا زنگ زدی؟
-خواستم بگم خیلی دیوونه ای...
-برا چی؟
-که پستچی هستی ها؟کدوم پستچی این همه پول داره؟
-م....م....ملیکا
-انقد مِن مِن نکن هنوز به کسی چیزی نگفتم
-ممنون
-حالا پررو نشو وگرنه میگم
-ملیکا هر کسی یه شغلی داره منم خوب...شغلم دوست داشتن توئه
-اونوقت پول از کجا در بیاد؟(با خنده)
-اونم با کمکت میاد
-بسه بسه زیادی پررو نشو
-باشه بابا باشه(با خنده)
-بابا و مامانم ازت خوششون اومده ساعت 5 بیا محضر

(صحنه سوم؛ارسلان)

ارسلان در را باز کرده وارد خانه میشود

-پوریا پوریا...پوریا کجایی تو؟
-چه خبره تو آشپزخونه
-پسر شانسمون زده 
-چی شده باز؟
-ببین اون خونه که گفتی؟
-اون که ضد سرقته
-نه برای یه پلیس
-نفهمیدم؟
-سیستم امنیتی اون توسط پلیس تنظیم میشه و ملیکا هم راهشو بلده؛فقط...
-آخه ارسلان دیوونه ی من بگو فقط میخوام خودم تحویل پلیس بدم
-ملیکا میدونه که من دزدم
-ها چی شد یه بار دیگه بگو
-مخشو زدم چیزی نمیگه
-اون مختو زده در نری
-چقد بد بینی
-خدایا منو بکش از دست این راحت کن
-شناسنامم کو؟
-چی کارش داری؟
-دارم میرم با ملیکا عقد کنم
-بگو جون تو؟
-جون ارسلان

(صحنه چهارم مکالمه تلفنی ملیکا و ارسلان؛ساعتی بعد از عقد) 


ملیکا:سلام
ارسلان:سلام چیزی شده؟
-نه فقط...
-فقط چی؟
-تو بازجویی اونا ازت اسم بردن
ببین ارسلان اگه گرفتنت اسمی ازم نمیاری وگرنه خودم خفت میکنم(با گریه ولی جدی)
-نه فقط الان کجان
-یه گشت فرستادن شما رو پیدا کنن
-وای بدبخت شدیم

ارسلان:بچه ها جمع کنید بریم دیره
بهار:چی شده؟
ارسلان:اونا لو دادنمون
رها:نه...
ارسلان:آره معطل نکنید باید...
پوریا با داد:پشت سرتو ببپا...
  • محمد حسین امینی
۱۳
شهریور

قسمت ششم



(صحنه اول؛ملیکا)


ملیکا:با توجه به این که تو اعترافاتون اسمی از هموستاتون نبردید کارتون خیلی سخت میشه

این نامه دادگاهتون

برا شنبس تا اونموقع بازداشتگاه

نگار آهسته به بهمن:چرا لو ندیمشون

بهمن:موقعش میرسه الان اگه لو بدیم هم برا ما زیاد سودی نداره هم میشیم خیانت کار


سروان:سرباز!

سرباز:بله قربان!

-ببرشون بازداشتگاه

-چشم قربان!



یک روز بعد...



(صحنه دوم؛خواستگاری)


مبین:خب آقا ارسلان از خودت بگو...

ارسلان:راستش....راستش...

پوریا:این آقا ارسلان ما خجالتیه یکم

مبین:بزارید حرفشو بزنه

ارسلان:راستش من تو اداره پست کار میکنم(رها به سختی آب دهنشو قورت میده و دوباره گوش میکنه...)پستچی هستم...

مبین:چرا انقد سخت حرف میزنید

ارسلان با خنده ملایم:برا اولین باره اومدم خواستگاری یکم هول شدم...شرمنده

شهین:چند سال خدمتید؟

ارسلان:یه شیش هفت سالی میشه

شهین:دختره ما هم چهار سال تحصیل رفته تازه مشغول کار شده،میدونید که تحصیل تو دانشکده هم جزء خدمت به حساب میاد

ارسلان:بله بله به سلامتی...

مبین:شما دو تا جوون برید سنگاتونو با هم وا بکنید تا اگه قرار شد بریم سراغ مسئله مهریه


(ارسلان و ملیکا وارد اتاق میشوند)


مبین:خب شما ؟

پوریا:پوریا هستم

شهین:نسبتتون با آقا داماد چیه؟

پوریا:دوست قدیمیش هستم پدر مادرش به همراه پدر و مادر من در یک تصادف کشته شدن

من موندمو خواهرم بهار و الان که همسرم رها

منم تو اداره پستم ولی تو بخش بایگانی

متین(تقریبا با جدیت):چی شد به سرش زد بیاد اینجا؟

پوریا:والله ایشون رو که دیدن خواب و خوراکشون به هم ریخت به همین سادگی

متین رو به پدر:بابا کلی وقت شد اینا باهمن چی کار میکنن؟

مبین:ای بابا توأم چه خبرته بزار برن تو...



(صحنه سوم؛ارسلان و ملیکا)



ارسلان(با خجالت):سلام،خوب هستین؟

ملیکا(بی حوصله):سلام ممنون

ارسلان:اول شما انتظاراتتون رو از همسر آیندتون بگید

ملیکا(سعی میکند شرایط سخت بگذارد):باهوش و تحصیل کرده باشه ماهیانه به من 700هزار تومن پول بده؛خونه و ماشین داشته باشه روز عقد هم هدیه اش برای من بیشتر از 15 میلیون تومان ارزش داشته باشه...سوال دیگه هست؟


ارسلان:یه پس انداز دارم باهاش ماشین میخرم و پیش قسط خونه رو میدم

برای لحظه عقدم یه ماشین صفر به نامت میکنم

اگه بازار پست خوب باشه تا ماهی یه میلیون تومانم حاضرم بدم هوشمم بدک نیست،تا دیپلم درس خوندم


(ملیکا بعد از شنیدن صحبت های ارسلان ماتش برد)


ارسلان سرویس جواهری رو از تویه کیفش در آورد به سمت ملیکا گذاشت و گفت:قابل شما رو نداره


ملیکا:ممنون

ارسلان:یه سوال ازتون داشتم

-بفرمایید

-شما که نمیخوایید عشق یک نفر آدمو نابود کنید؟

-من جواب این سوال رو یه هفته دیگه جواب میدم



صحبت های ملیکا و ارسلان نزدیک نیم ساعت ادامه داشت و بالاخره تمام شد و بعد از مراسم خواستگاری ملیکا در جعبه جواهر رو باز کرد ماتش برد؛اون جعبه جواهر عادی نبود و تزییناتی با الماس داشت که چیزی معادل 60 میلیون تومن قیمت داشت



(صحنه سوم؛ارسلان)


بهار:حالا مذاکرات چه طور بود؟

ارسلان:عالی

رها:چی بردی براش؟

ارسلان:هیچی

پوریا:غلط کردی پس تو کیفت چی بود؟

بهار:بگو دیگه

ارسلان:اون جواهر فروشیه بود گفتیم هر کی هر چی برداشت مال خودش

رها(با تعجب):خب بعدش

ارسلان:خب منم یه چیزایی ورداشتم

بهار:خب

ارسلان:سرویس ساده رو که فروختم پس انداز کردم

سرویس الماسیه بود...

رها:خاک تو سرت

بهار:دیوونه نزدیک 70 تومن پولو...

ارسلان:مال خودمه اختیارشو دارم

پوریا:وای ارسلان ارسلان ارسلان

ارسلان:سوزنت گیر کرد؟

رها:هر کی بود این کارو میکرد...

  • محمد حسین امینی
۱۱
شهریور

قسمت پنجم



(صحنه اول؛اتاق بازجویی؛ملیکا)


- بهتره بهم راس بگی

-دروغ نمیگم(با حالت عصبانی)


ملیکا سریع از اتاق خارج شد

-هیج کس هم دستان را لو نداد همه فقط گفتند ما سه نفر

سروان:کله شق های یه دنده؛پروندشون رو بدید دادگاه



(صحنه دوم؛ارسلان)

رها:باید فکرامو بکنم اینجوری نمیشه که

بهار:منو ارسلان میریم اونور شما حرفاتون رو بزنید

ارسلان: موافقم بریم

...

ارسلان:بیچاره بهمن و نگار تازه از ماه عسل برگشته بودن

بهار:آره،ولی میترسم ما رو لو بدن

-آره اونوقت دیگه جایی برا فرار نداریم

-خدا به خیر کنه

-بهار واسم یه کاری انجام میدی

-چی کار؟

-برام خواهری کن برو یه قرار خواستگاری با اون دختره بزار

-عمرا

-بهار؟(با خواهش)

-اونجوری بهم نگاه نکن مگه جونمو از سر راه آوردم

-تو فقط برام وقت خواستگاری بگیر بقیش با منو پوریا

-امان از دست تو و پوریا دستی دستی رها رو بدبخت میکنی

-نه بابا خیلی به هم میان

-ها جون خودت...

-بریم ببینیم چی میگن؟

-با این که کار خوبی نیست باشه


رها:آخه من...

پوریا:آخه نداره...قول میدم خوشبختت کنم

-خونه چی؟

-فعلا همینجا میمونیم بعد یه کاریش میکنیم

-پوریا...

-جان پوریا؟

-واقعا منو دوست داری؟

-به جون ارسلان که نمیدونم از کجا فهمید...نه...به جون خودم یه دنیا میخوامت

-دیوونه(با خنده)

-این یعنی آره دیگه؟

-خب؛شاید

-پوریا فدات بشه

-عجب زبون ریزی هستیا خودم زبونتو میچینم


هر دو میخندند


ارسلان:ایشالا خوشبخت بشن

بهار:خدا کنه

-حالا بریم خونشونو پیدا کنیم؟

-باشه ولی هر چی شد با خودت

-مرسی مرسی مرسی



(صحنه سوم؛ملیکا)

 ملیکا در حال برگشت از سرکار

بهار:سلام میشه اسمتونو بدونم؟

ملیکا:شما؟

-اولا جواب سلام واجبه،دوما فامیل شوهر آیندت

-شما فامیل آقا محسن هستید؟

-نه....اِ وا....آقا ارسلان....

-من حرفی با ایشون ندارم

-ببین فقط بزار بیاد خواستگاریت والسلام

-نه

-لج نکن دیگه قولت میدم از قلب پاکش خوشت میاد

-کسی که با یک نگاه عاشق میشه با همون نگاه فارغ میشه

-حالا بزار بیاد

(به درب خانه رسیدند)

-مـــامـــان یکی کارت داره(با صدای بلند)

با مادرم صحبت کنید

-چشم 

شهین:سلام بفرمایید؟

-سلام میخواستم اگه میشه برا دخترتون بیام خواستگاری؟

-بعید میدونم قبول کنه ولی اگه میخوایید بیایید بیایید

-چشم؛پنج شنبه شب خوبه؟

-بله بفرمایید

-ممنون ساعت هشت میاییم

-خواهش میکنم قدمتون روی چشم


(صحنه چهارم؛ارسلان)


بهار: مژده بده ارسلان پس فردا قراره بری خواستگاری!

ارسلان:وای تا پس فردا...دیره که...

پوریا:عجول

ارسلان:خر خودت از پل گذشت من عجولم؟

بهار:شما رو هم باید ببریم اسم همدیگه رو تو شناسنامه هم بنویسید

رها:قراره فردا بریم

ارسلان:حالا پس فردا کی باهام میاد؟

بهار:مشکل خودته

پوریا:من میام

رها:پس منم میام

بهار:منم تنها خونه نمیمونم میام

ارسلان: مرسی از همتون....

  • محمد حسین امینی
۰۹
شهریور

سلام


یه سوال 

من چجوری نبرد و درگیری رو تویه نوشته بنویسم و اوج درگیری رو خواننده بفهمه؟

کمک کنید

تشکر

.

.

.

قسمت چهارم



(صحنه اول؛ملیکا)


سروان محمدی:آفرین خانم پناهی بدون هوش شما نمیتونستیم شناساییش کنیم

-حالا کی اقدام میکنید

-اقدام کردیم بعد دسته جمعی بازجویی میکنیم...


(صحنه دوم؛ارسلان)


پوریا فریاد زد:ارسلان وضعیت قرمزه و فرار کرد


این ناصر بود که دست در دستبند کنار چند تن از سربازان نیروی انتظامی ایستاده بود


سرباز ها از زمین و آسمان ریختند داخل خانه

ارسلان با فریاد:برید پایین؛رها پولا رو ور دار؛بهار بیا کمکم در اضطراری رو باز کن؛پوریا کدوم گوری رفت؟بهمن چن نفرن؟

بهمن:منو نگار از این ور میاییم شما برید ده برابر ما تعدادشونه


ارسلان با فریاد:بیایید سریع

همه رفتند پایین


بهمن و نگار توسط پلیس دستگیر شدند

پوریا از در دوم به بقیه ملحق شد


راه طولانی بود و هر لحظه ممکن بود از آن طرف پلیس ها راه را پیدا کنند.


(صحنه سوم؛ملیکا)


-اعضاء اون باند مال همون خونه بودن؟

سروان محمدی:نمیدونم،خودم که باهاشون نرفتم،بچه ها رفتن گفتن نمیدونیم،دستگیر که شدن معلوم میشه


سرباز وظیفه:قربان گردان با دو نفر دستگیری اومدن

سروان محمدی:همش دو نفر

سرباز:بقیه فرار کردن

سروان:بریم ببینیم


(صحنه چهارم؛ارسلان)


پوریا:آرزوی ازداوجت هم بر فنا رفت

-پوریا وز وز نکن شل و پلت میکنم

رها:ارسلان تو هم شورشو در آوردیا همش تهدید

-بسه بسه...به روباه گفتن شاهدت کیه گفت دمم

بهار با خنده:رها و پوریا چی زیر سرتونه

پوریا:یه چیزایی

(رها مات و مبهوت به پوریا نگاه میکند)

-پوریا الان وقت خواستگاری کردن نیست

بهار:به به مبارکه

رها:من؟..........من؟

پوریا:کی بهتر از تو؟

ارسلان و بهار با هم: پــوریا!(و با هم میزنن زیر خنده)



(صحنه پنجم؛ملیکا)


-ولی اینا که اونا نیستن

سروان:موقع باجویی معلوم میشه-سرباز اتاق بازجویی رو آماده کن


(صحنه ششم؛اتاق بازجویی؛سروان محمدی)



-جناب آقای بهمن توانا

متهم به جرم های:دزدی،مشارکت در جرم و کمک به مجرم

از خودت دفاع کن

-دفاعیه ای ندارم

-چند نفر بودید؟

...



(صحنه هفتم؛ارسلان)


-بالاخره رسیدیم؛چند وقتی اینجا میمونیم تا آبا از آسیاب بیوفته


رها:من اینجا رو دوست ندارم یعنی.........چون پوریا هست دوست ندارم


پوریا:آخه رها...

-رها سخت نگیر من اینو میشناسم مثل خر تو رو میخواد

بهار با خنده:چیز دیگه ای نبود؟

-خر در زبان پارسی به معنای زیاده مثل خر پول

رها:ولی...

-همین که شک داری مبارکه

پوریا:قربونت برم ارسلان همیشه پشتم بودی

-دوست که دوستو قال نمیزاره

بهار:حالا آره یا نه؟

رها کمی فکر کردو گفت...


  • محمد حسین امینی
۰۸
شهریور

سلام سلام



امروز شارژ شارژم نمیدونم چرا:/

فقط میدونم امروز حالم یکم بهتره:)


یه آهنگ گوش کردم به محتویات داستان بی ربط نیست و خیلی هم توپه

 بی زحمتاز این به بعد بعد از خوندن هر قسمت از دنیای وارونه این آهنگ رو گوش کنید:)


از اینجا دانلود کنید
حجم: 4.6 مگابایت

  • محمد حسین امینی
۰۸
شهریور

یه ذره این قسمت کوتاه تر از آب در اومد
تو قسمت های بعدی جبران میکنم



قسمت سوم


(صحنه شبیه سازی شده)


(پوریا سوار بر موتور به سمت ملیکا میرود ارسلان در بهترین موقعیت مناسب پنهان شده است پوریا کیف ملیکا را میدزد همان لحظه ارسلان با شیرجه ای جانانه کیف را پس میگیرد و به ملیکا میدهد چون این اتفاق نزدیک کلانتری نیروی انتظامی رخ داد پوریا به سرعت برق فرار کرد)


(صحنه دوم؛ارسلان)


ارسلان:بفرمایید اینم کیفتون

ملیکا با لبخند:خیلی ممنون؛ولی شما اینجا چی کار میکنید؟مگه شما ساکن همون خونه ای....

ارسلان حرف را قطع میکند:بله ساکن همون خونه ام

ولی جسارت نباشه اومدم دنبال شما بگردم

لبخند ملیکا محو میشود و به راهش ادامه میدهد

ارسلان با خواهش:من کار بدی نکردم؛فقط از یکی مثل شما خوشم اومده حالا هم اومدم کسب اجازه کنم بیام خواستگاری....همین

ملیکا بی توجه ادامه داد تا به کلانتری رسید

ارسلان نا امید شد و به محل قرار با پوریا رفت


(صحنه سوم؛ملیکا)


-سلام؛سروان محمدی هستن

خانم اسدی:سلام؛چی کارش داری اول صبحی؟

-مسئله مهمی پیش اومده بعدا توضیح میدم

-تو اتاقش بود برو بعدا حتما برام بگو...


(صحنه چهارم؛ارسلان)


-پوریا دستت درد نکنه برات جبران میکنم

-وظیفه بود؛حالا چی شد...؟

-هیچی

-یعنی چی هیچی؟

-یعنی ایشون تا قصد منو فهمید سرشو انداخت پایین رفت

-از پلیس انتظار دیگه ای داشتی؟

-آخه....آخه

-فعلا بیا بریم خونه تا بچه ها شک نکردن بعد روش فک میکنم بیا...


(صحنه پنجم؛ملیکا)


سروان محمدی:پس اومده بودو گفته که دوستت داره؛این سه حالت بیشتر نداره

اول این که اون واقعا دوستت داره و دزد بودنش رو میزاره کنار

دوم واقعا دوستت داره ولی اصلا دزد نیست

سوم دوستت نداره و فقط برای این خودشو به پلیس نزدیک کرده تا از شک کردن به باندشون دست برداریم


-حالا.....حالا من چی کار کنم؟

-فعلا صبر چون نمیدونیم کدوم از این سه حالته

برا خودمون بهتره 1و3 باشه تا باندشونو از کار بندازیم اما برای تو بهتره....بهتره حالت دوم باشه


(صحنه ششم؛ارسلان)


-بفرمایید بچه ها اینم نون داغو تازه برا صبحونه

رها:این همه وقته دارین نون میخرین؟

پوریا:گیر الکی نده رها

و به سمت بقیه چشمک میزنه

بهار لبخند ریز و موذیانه خودش رو میخوره و تا ته ماجرا رو خودش میخونه


(در حال خوردن صبحانه صدای در خانه به گوش رسید)


ارسلان:پوریا پاشو ببین کیه؟

پوریا:چرا همیشه من؟

ارسلان که کمی بو برده بود:رها شما میری درو واکنی؟

پوریا:حالا کی گفت نمیره الان میرم

ارسلان لبخندی میزنه


پوریا در خونه رو باز کرد و درجا خشکش زد...


  • محمد حسین امینی