دفتر خاطرات

خاطرات من در قالب شعر،نوشته و داستان

دفتر خاطرات

خاطرات من در قالب شعر،نوشته و داستان

سلام

به محل درد دل های خسته دل خوش اومدید

اینجا مکانی برا نشر اشعار و نوشته های منه

ممنون که اینجا رو برای بازدید انتخاب کردید


اینستاگرام بنده:m.h.amini1380

پربیننده ترین مطالب

۲ مطلب در اسفند ۱۳۹۵ ثبت شده است

۱۹
اسفند

خاطرات نازنین 

فصل اول:خاطرات دانشگاه

قسمت دهم:مسابقه


((بعد از حادثه زلزله و تصادف امید بود که نازنین باردار شده بود و امید به محض خبردار شدن زنگ زد و همه بچه ها رو شب به صرف فلافل دعوت به پارک کرد و همه ی فامیل رو دو هفته بعد خونشون))


"نازنین"

شب تو پارک وقتی همه کنجکاو از امید پرسیدن چرا دعوت شدیم امید یه نگاهی به آسمون کرد با خودش و خدای خودش یه راز و نیازی کرد یه نفس عمیق کشید که مهدی گفت:مگه میخوای انرژی هسته ای تولید کنی یه خبر میخوای بدیا...

امید خودشو جمع جور کرد چشمشو بست با لبخندی که رو صورتش بود با ذوق گفت:من دارم بابا میشم

جمع یه لحظه در سکوت مطلق موند و یهویی ترکید

از علی و تبریکاش گرفته تا متلک های عاطفه با چشم بهم و از همه خنده دارتر تیکه های مهدی....

خلاصه قرار شد بچه که به دنیا اومد امید مفصل بره زیر خرج و بخواد مهمون کنه

تو جمع نشسته بودم که برای تلفن امید پیامک اومد با دقت به صفحه موبایلش نگاه کرد و معلوم شد نگران شده...گوشیش رو برداشت و رفت

رو بهش کردم و گفتم:کجا؟

یه نگاهی بهم کرد میتونستم از ته اون چشماش بخونم که اتفاقی افتاده و احتمالا برای رعایت حال من نمیخواد بگه...لباش رو باز و بسته میکرد انگار نمیتونست بگه تا این که این کلمه به ذهنش خورد و از دستم فرار کرد...گفت:میرم دستشویی

تا دستشویی با چشمام تعقیبش کردم و بعد نگران حرفی که پشت نگرانی هاش بود منتظر برگشتش شدم



"امید"

وای حالا چجوری به نازنین بگم خدایا به دادم برس

گوشی رو برداشتم و شماره بابای نازنین رو گرفتم

با کلی ترس و لرز سلام کردم...جواب داد صدای گرفته ای داشت...آب دهنمو قورت دادم استرس رو از تو صدام خوند قبل از این که حرفی بزنه گفتم:بهتر شدین؟ یه مکث کوتاه کرد و گفت:دکترا اول میترسیدن که بیماری ناعلاجی باشه ولی چن تا آزمایش دادم گفتن آنفولانزا گرفتم و مشکلی نیست یه هفته بیمارستان میمونم حل میشه...نفس راحتی کشیدم و گفتم:یه خواهش ازتون دارم میشه که نازنین مسئله مریض شدن شما رو نفهمه؟ سکوت سنگینی یه لحظه بین تلفن حاکم شد و بعد جواب داد:برا چی امید؟ موندم چی بگم اگه ماجرا رو بگم که واویلاس اگه نگم که بهونم چی باشه اما با گفتن این که نمیخوام ذهنش از روی درساش خارج بشه؛به خیال خودم قضیه رو منحرف کردم اما بابای نازنین تجربه دار تر از این حرفا بود...بعد از یه مکثی گفت تنها دلیلی که ممکنه تو این حرفو زده باشی اینه که دارم از نازنین صاحب یه نوه خوشکل میشم درسته؟ تو یه لحظه قلبم ریخت پایین دروغ بگم؟نگم؟خدایا چی کار کنم دلم رو به دریا زدم و گفتم:جدا از اون قضیه که نازنین قرار نیست بفهمه مریضیتون رو؛بقیه خانواده هم این فضیه رو نباید بفمهن،میخوام سوپراز کنم...یه مکث کوتاه کرد و گفت:صبر کن ببینم تو واقعا حرف شوخی منو جدی گرفتی؟واقعا نازنینم داره مامان میشه؟...همراه با تکون دادن سرم گفتم:آره...بعد از یه مکث که فهمیدم یکم عصبانی شده گفت:آخه جوون همه جا زن و شوهر یه سال با هم زندگی میکنن بعد به فکر بچه میوفتن،تو هنوز با نازنین زیر یه سقف نرفتی داری بابا میشی؟...یه چن تا سرفه هم کرد منم با صدایی مظلوم گفتم:شرمنده دیگه حالا تا نازنین شک نکرده من برم پیشش،الان تو پارکیم هوا هم خوبه فقط جای شما خالی...

با این کلمات خودمو خلاص کردم و از دستشویی اومدم بیرون


"نازنین"

بالاخره پیداش شد...انگار یذره به هم ریخته بود اینو دیگه نه تنها من بلکه بقیه هم میفهمیدیم...کم داشت خوش گذرونی به عزا تبدیل میشد...با پیامک به پوریا و مهدی و علی هماهنگشون کردم فضا رو عوض کنن و یجوری بتونن ته دل امید رو ازش بکشن بیرون...مهدی هم با عبارت مردا پاشید بریم قدم بزنیم امید رو از جاش کند و از ما دور شدن

عاطفه گفت:نگران نشو برات خوب نیست اگه اتفاق خاصی بود بهت میگفت تا یوخت یهویی تو شوک نری....میفهمی که؟ سرمو تکون دادم و از دور به امید نگاه میکردم.....



"امید"

نمیدوستم بخندم ناراحت باشم یا هر چیز دیگه ای که گوشیم زنگ خورد نگاه به صفحه گوشی کردم و دیدم خواهر نازنین زنگ زده جواب دادم اونم سریع گفت:بار آخرت باشه چیزی رو از نازنین پنهون میکنیا...نازنین زنگ زد و گفت بهم که یه چیزیت شده و پس نمیگی؟نکنه زیر سرت بلند شده؟

-ای بابا یه ذره مهلت بدین آدم حرف بزنه هر تهمتی زدید بهش،نازنین حال و احوال خوبی نداره بخوام خبر مریض شدن باباتون رو بهش بگم همین...همین امروز بود برا مسمومیت رفت دکتر خب نخواستم بگم

یه ذره فک کرد و گفت:اگه مسموم شده الان پارک چی کار میکنه ببرش بیمارستان...یه ریگی تو کفشته نگو نه....

-دکتر گفت خطر رفع شده...چند تا قرص داد گفت خوب میشه...الانم وضعیتش خوبه ولی گفتم نگم بهتره...اینو با پدرتونم هماهنگ کردم کسی پس نگه و...

با یک سری کلمات در این حالت تلفن رو پیچوندم و نگاهم افتاد به بچه ها که تازه فهمیدم چی کار کردم اونا تا ته قضیه رو فهمیده بودن...فقط امیدوار بودم کسی به نازنین نگه تا وقتی که باباش از بیمارستان مرخص بشه اونوقت بریم خونشون ملاقات...

داشتیم برمیگشتیم طرف بقیه که روی دیوار بوفه پارک یه تبلیغ بود که توجهم رو جلب کرد...رفتم سمتش بقیه هم اومدن...تبلبغ با این مضمون ی

بود:مسابقه نویسنده برتر...از تمامی نویسندگان و اهل قلم دعوت میشود که برای نوشتن رمانی در زمینه های پلیسی؛عاشقانه؛طنز و ترسناک رمانی نوشته و تا پایان آذر ماه به سایت دبیرخانه ارسال نمایند...........

یه نگاه به خودم کردم یه نگاه به کاغذ یه نگاه به بچه ها و گفتم من شرکت میکنم،دور و بر 6 ماه وقت دارم یه رمان توپ بنویسم بفرستم برا مسابقات...

تا رفتم کنار بقیه بشینم و مهدی گفت:نویسنده وارد میشود...

نازنین خیلی کنجکاو شده بود که کی نویسنده است که وارد میشود!


"نازنین"

سرمو آوردم بالا فهمیدم اشاره مهدی به امیده؛یعنی امید چرا الان یهویی نویسنده شد؟

بعد از تعریف کامل امید از قضیه تشویقش کردم و گفتم حتما کمکت میکنم بنویسی و با دقت دنبال میکنم....اما امید سرشو آورد جلو و با شیطنت گفت:کی گفته شما تا روز آخر رمان اجازه دسترسی به دست نوشته های بنده رو دارید؟

سرمو برگردوندم انگار که باهاش قهر باشم و گفتم میبینیم کی اجازه داره؟...نشونت میدم...

  • محمد حسین امینی
۰۶
اسفند

فکر بکن به قدرت حرف اجتماع 

فکر بکن به زشتی کارِ استماع

فکر کن ببین کیا خوبن کیا بد

برا خوبا زیارت کن به نیابت

فک کن ببین کیا تاج سرن

همونایی که از آدم دل میبرن

اونایی که یه عمر دور از چشم ما 

بودند مرحمی واسه اشک ما

......

تاج سر مثل پدر

مثل معلم مثل مادر

تاج سر مثل مردمونی

که تو سختی موندن یار جونی

......

اینو بگم به اونا که خوابن

توی عشق بازی نابِ نابن

اونا که هر روزی پیش هر کی

اونا که تو اینستا خان خانن

اینو یاد بگیر و وفا داشته باش

توی عشق بازی حیا داشته باش

تاج سرم مثل دختری

که بسته راه به رو هر خری

اون پاکی که با چادرش

شده سر توی هر سری

تاج سرم مثل پسری

که لب به سیگار نزدی

سمت مشروب و دختر نرفتی

آره بگیر از مولا مددی

....

تاج سر مثل پدر

مثل معلم مثل مادر

تاج سر مثل مردمونی

که تو سختی موندن یار جونی






سبک رپ

فایل صوتی به زودی در کانال تلگرامی ملا موزیک 

T.me/mollamusic 

  • محمد حسین امینی