دفتر خاطرات

خاطرات من در قالب شعر،نوشته و داستان

دفتر خاطرات

خاطرات من در قالب شعر،نوشته و داستان

سلام

به محل درد دل های خسته دل خوش اومدید

اینجا مکانی برا نشر اشعار و نوشته های منه

ممنون که اینجا رو برای بازدید انتخاب کردید


اینستاگرام بنده:m.h.amini1380

قسمت ششم خاطرات نازنین

جمعه, ۲۸ آبان ۱۳۹۵، ۰۴:۰۹ ب.ظ

فصل اول:خاطرات دانشگاه

قسمت ششم:عروسی سایه(2)


فروشنده گفت:250هزار تومان

قشنگ معلوم بود امید جازده و اگه میتونست پس میزاشت ولی وقتی سنگینی نگاهمو رو خودش حس کرد کارت بانکیش رو داد تا فروشنده حساب کنه

خب وقتی میاییم خرید لباس کمترین مقدار همینه واقعا!

وقتی اومدیم سوار ماشین شدیم رو به امید کردمو با خنده گفتم:بعله امید خان زن گرفتن این خرجا رو هم داره!امید دستاشو آورد بالا و گفت:من تسلیم!

ماشینو انداخت تو بزرگراه و داشت با 140 تا سرعت میرفت که پلیس جلوش رو گرفت و یه جریمه ی ناقابل هم براش نوشت برا آرایشگاه میخواستم کلی به خودم برسم ولی با دیدن اون حال امید دلم به حالش سوخت و آرایشگاه ساده ای رفتم و سوار ماشین شدم منو رسوند خونه و خودش سریع رفت خونشون

بی حال افتادم رو زمین خوابم برد یه 2 ساعت مونده به اذون بود که خواهرم اومد بالا سرم صدتم زد گوشی رو داد دستم گفت امیده باهات کار داره

گوشی رو گرفتم امید با انرژی گفت:

-سلام نازنین حانوم خودم عیدت مبارک

-سلام مگه ماهو دیدن؟

-ماهو که میبینن منم که همین صبحی دیدم

-کم مزه بریز منو از خواب بیدار کردی اینا رو بگی؟

-اوا نمیدونستم خوابی گوشی به بابات بده تا به اونم عیدو تبریک بگم

گوشی دادم دست بابام مشغول حرف زدن شد منم که رفتم سراغ بقیه تا ببینم افطاری چی داریم

اونشب بعد کلی تبریک عیدش تموم شد و با این که تو روز خوابیده بودم شب تا صبح رو کامل خواب بودم

صبح چشم از خواب باز کردم که دیدم امید بالاسرم نشسته و داره آروم صدام میکنه جا خوردم واقعا این موقع صبح امید اینجا چیکار میکنه؟

رو بهم کرد پاشو یه چیزی بخور و یه چیزی بپوش بریم نماز عید. بعد از اتاق رفت بیرون

رفتم آشپزخونه یه لقمه نون خوردم موقع برگشت به اتاقم به دقت امید رو زیر نظر گرفتم نوبت من بود که باهاش ست کنم؛امید یه کت شلوار قهوه ای پوشیده بود با پیراهن سفید،منم یه شال سفید و یه مانتو و شلوار قهوه ای پوشیدم و چون میدونستم امید دوست نداره با این لباس تنگ بیرون بیام چادرم رو ورداشتم رو دستم انداختم تا موقع خروج سرم کنم،امید با دیدن من یه لبخندی رو لبش زد

از بقیه خداحافظی کردیم و رفتیم سوار ماشین شدیم و رفتیم بعد نماز هم خونه یکی از اقوام تو اصفهان دعوت بودیم و قرار بود تا شب اونجا بمونیم و بعد بریم عروسی

به امید گفتم بریم خونه ما من لباس عروسیم رو بپوشم امید زیر چشمی نگام کرد و یه لبخند زد و مسیرش رو کج کرد

یه ست مانتو شلوار سفید داشتم پوشیدم و فعلا آرایش نکردم گفتم رفتیم اونجا آرایش میکنم خودمو الان خیلی زوده

امید هم اومد تو خونه و کت شلوار قهوه ایش رو در آورد جاش کت شلوار مشکیش رو پوشید و یه تیپ خفن زد موهاشو رو به بالا شونه زد یه عطر خوشبوهم به خودش زد

من که نشسته بودم داشتم با گوشیم به مامانم پیام میدادم که ما یه ذره دیرتر میاییم،امید اومد بالا سرم یهویی دستم گرفت منو بلند کرد و محکم رفتم تو بغلش داد زدم:دیوونه زهرم ترکید!دستم شکست..آخ

رو بهم کرد و گفت:بریم دیگه...از دستم که ناراحت نشدی؟

یه جوری بهم نگاه کرد که نتونستم دلشو بشکم یه لبخند زدم و گفتم:نه...برا چی ناراحت بشم؟فقط دفعه بعد یه ذره آروم تر دستم داغون شد...

امید هم یه نگاه بهم انداخت و گفت:باشه نازی خانومم...بریم؟دیر شد....

سرمو به نشونه تأیید تکون دادم و دوتایی رفتیم سوار ماشین شدیم

رسیدیم اصفهان و کلی بگو بخند تا وقتی که شب شد شب هم همه دسته جمعی رفتیم تالار عجب شبی بود از ذوق زدگی سایه گرفته تا دیدن خیلی از کسایی که یه مدتی بود که ندیده بودمشون

هیچ کدوم از بچه های دانشگاه نیومده بودن 

با دوربین تصویر مردونه داخل زنونه پخش میشد؛امید رو دیدم که رفت تو گوش اونی که به ظاهر سرپرست گروه ارکست بود یه چیزی گفت؛با خودم گفتم یعنی میخواد چی کار کنه؟ یهو دیدم میکروفون رو گرفت و میخواست بخونه! امید....خوندن تو عروسی!معلوم شد هنوز خوب نمیشناختمش!همون لحظه دیدم مهدی هم هست آره خودشه اون اومده بود....وا...یعنی اینا میخوان دو تایی بخونن!

بعله آهنگ شادی فضا رو پر کرد امید و مهدی هم که میخوندن معلوم بود تمرینشون خیلی بالا بوده....لامصب هماهنگِ هماهنگ

(آهنگ چی کار کنم حامد پهلان)


دیدمت تو کوچمون محل محل ندادی منو تو

دارم عیرتی میشم بکش جلو روسریت و

نمی تونی اینجوری بگذری از احساسم

تو خودت نمی دونی روی تو چقدر حساسم

نمیذارم دیگه بد شی دختر

از پیش ما بری رد شی دختر

از کارا تو بلد شی دختر

بیخالش حالا هر چی دختر

نمیذارم دیگه بد شی دختر

از پیش ما بری رد شی دختر

از کارا تو بلد شی دختر

بیخالش حالا هر چی دختر


یه کاری نکن که کار دست دوتامون بدم

هر چی از تو می دونم به کل دنیا بگم

محل به ما نمیذاری خیلی دوستم داری

من باید چیکار کنم از این کارا دست برداری

نمیذارم دیگه بد شی دختر

از پیش ما بری رد شی دختر

از کارا تو بلد شی دختر

بیخالش حالا هر چی دختر

نمیذارم دیگه بد شی دختر

از پیش ما بری رد شی دختر

از کارا تو بلد شی دختر

بیخالش حالا هر چی دختر


******


دور پوریا حلقه بسته بودن و دورش میخرخیدن که امید و مهدی هم زمان با خوندن رفتن جزئی از حلقه شدن؛همجا تاریک شد،یه رقص نور کنار آهنگ فضا رو متحول کرد،خداییش از گناه رقصدن تو این مراسما که بگذریم این رقص نورش کولاک میکرد و خیلی قشنگ بود

بعد از خوردن شام سوار ماشین شدیم و همراه با کاروان معروف عروس کشون به سمت خونه پوریا رفتیم اوایل باهاشون بودیم ولی یهو امید پاشو گذاشت رو گاز و سریع رفت؛رو بهش کردم گفتم:چرا رفتی؟

-چون فک کن یه بنده خدایی کار داره پشت ترافیک این بند و بساط گیر کنه خب این میشه حق الناس،بزار حداقل گناه ما سبکتر باشه!

رو بهش کردم به حالت تمسخر گفتم:شما که امشب همه رو با صدای گرمتون به تیشان تیشان انداختید حالا به فکر گناه نکردن افتادید؟

-دوست صمیمی دوران بچگیم بود نمیتونستم براش کاری نکنم بعد اونو دست خود خداس سبکتره،این حق الناسِ!

--این جور که حضرت عالی فتوا صادر میکنن ما فقط حق الناس رو رعایت کنیم بقیه اعمال کشک دیگه میریم بهشت؟

-استغفرالله؛یه حرفی زدیم که تا حدودی واقعیت داشت الان حال ندارم سخنرانی کنم!خوابم میاد!

پاشو گذاشت رو گاز سرعتشو زیاد تر کرد و هیچی نگفت منم دیگه هیچی نگفتم تا رسیدیم در خونه پوریا و سایه؛که دیدم خونواده ی منم با همین سبک تفکر زودتر اومدن؛امید بهم گفت برو تو ماشین اونا منم یه سر میرم بیمارستان دیدن ایمان فردا هم که تو راه تهران به سر میبریم وقت نمیشه برا ملاقات همین شبی یه کاریش میکنم؛زشته نرم دیدنش...

قبول کردم امید رفت و منم نشستم تو ماشین که صدای خواهرم بلند شد:خانوم خواننده وارد میشوند؛ملت رو پاشون بند نبودن از هنر شوهر دینیِ شما!

محل بهش نزاشتم که مامانم زبون به طعنه باز کرد و گفت:بهش بگو سر عروسی خودش انقد جو گیر نشه ها!آبرو داریم!

با تعجب نگاه کردم به بابام تعجب بابام چیزی نگفت...آخیش یه نفس کشیدم و گفتم:بسه یه لحظه امون بدید ما بشینیم بعد...

که دیدم زدن زیر خنده...

  • محمد حسین امینی

خاطرات نازنین

نظرات  (۸)

  • خنـــــــــღــــــــــده ڪدہ ツ
  • :)))
    پاسخ:
    مرسی
  • خنـــــــــღــــــــــده ڪدہ ツ
  • دنیای وارونه رو دیگه ادامه نمیدی؟؟؟
    پاسخ:
    برنامه ریزیام به هم ریخت

    اینو به یجایی برسونم اونم ادامه میدم
  • خنـــــــــღــــــــــده ڪدہ ツ
  • اوهوم
    پاسخ:
    :))))
  • دخترک ناآرام◕ ‿ ◕
  • زیبا بود^ــ^
    پاسخ:
    مرسے
  • محمدرضا سلمانیان‌نژاد
  • unlike
  • حامد عبدالهی
  • اون آهنگ حامد پهلانه؟
    خخخخ
    متشکرم
    پاسخ:
    آره
    خخخخخخخخ
    خواهش
  • علی مرتضوی
  • بابا باریکلا

    قشنگ بود:)
    پاسخ:
    :)
    آره واقعا باریکلا ^___^
    اینم عالیی بووود :))👍
    🌼🌸
    پاسخ:
    مرسی

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی