دفتر خاطرات

خاطرات من در قالب شعر،نوشته و داستان

دفتر خاطرات

خاطرات من در قالب شعر،نوشته و داستان

سلام

به محل درد دل های خسته دل خوش اومدید

اینجا مکانی برا نشر اشعار و نوشته های منه

ممنون که اینجا رو برای بازدید انتخاب کردید


اینستاگرام بنده:m.h.amini1380

۲۱
دی

سلام بچه های بیان


ببخشید این چند وقت نیومدم


دلم براتون یه ذره شده بود


امتحانا که تموم شد خدا کارنامه رو به خیر کنه....

دقت کردم از وقتی دارم رمان مینویسم شعر گفتنم کم شده به همین دلیل رمان رو متوقف کردم تا یه شعر درست و حسابی بگم بعد دوباره رمان رو شروع کنم


وای تو این چن روز خیلی اتفاقا پیش اومد:)....

سلفی در مدرسه
عکس گرفتن از معلم

پیام دادن به معلم وسط کلاس

و...


فک کنم کلم باد کرده:)

یکی از بچه ها ارگ خریده استعدادم داره بهش گفتم گفته برا شعرات آهنگ میسازم...دعا کنید موفق بشیم


اشعار دلم گرفته و خدا... و شعر شب های خسته دل برای ساخت آهنگ به دوستم عماد شفیعی داده خواهد شد.....





زود برمیگردم....بای

  • محمد حسین امینی
۰۴
دی

#اولین_دکلمه_من



دلشاد دلشادم

بعد مدت زیادی

برای دقایقی که کنار تو بودم....

انگار دنیا در تصاحبم باشد

خنده های دلبرانه ات

آشوبی در دلم می انداخت

که از صد خوشی خوش تر بود

آشوب عشق

آشوب تو

در غرق چشمان زلال و زیبای تو

در عمق چشمان بی انتهای تو

چیزی خوش تر از زندگی میدیدم

ثانیه های با تو

درست که سریع گذشتند

اما در اعماق وجودم رخنه کرده

قلبم را به تلاطم انداختند

همان لحظاتی که چشمان تو

در چشمان من

خیره میشد

و با لبخندی 

قلبم را 

به کوبیدن بر دیواره سینه ام

اجبار میکردی

و مرا در عشق خودت غرق

این تویی که با نگاه معصومانه ات

مرا مجذوب خود کرده ای....

ای عزیز تر از جانم

و تمام دنیایم

و دلیل حرف هایم

ای که تو باعث شور من

و شعور من

و تلاش من

و امید من

و تمام دلیل من برای زندگی

برای آینده

برای هدفم

هدفی که خود تویی

چه با ساده ترین قلم و مرکب

و چه با پیشرفته ترین ابزار نوشتن

با خلوص نیت خود

روی دیوار قلبم سال هاست

که نوشته ام

عزیزم...دوستت دارم

آری...

دیشب یاخته به یاخته ی وجودم

این جمله را فریاد میزدند...

  • محمد حسین امینی
۰۳
دی

فصل اول:خاطرات دانشگاه 

قسمت نهم:دردسر جدید!



"نازنین"


مدت زیادی بود که دست امید خوب شده بوده همه هم به تلاطم افتاده یودن برا پایان نامه هاشون که بتونن امسال رو به خوبی هر چه تمام تر بگذرونن که بیماری عجیبی شیوع کرد؛من که خبر نداشتم اما از تلویزیون دیدم که میگفت یه مریضی که بیشتر مسمومیت غذایی بود و از علائمش حالت تهوع و استفراغ و سردرد گفت تا شنیدم به امید زنگ زدم:

-الو سلام امید خوبی؟

--سلام خوبم چطور؟

-هیچی خداروشکر از تلویزیون شنیدم درباره مسمومیت غذایی و اینا میگفت،خبرداری؟

--آره خبر دارم مثل اینکه یه شرکت محصولات غذایی جنس تاریخ گذشته و خراب رو داده تو بازار ملت دونه دونه میرن بیمارستان؛تو که خوبی؟

-آره.....ولی چرا بهم نگفتی؟

--خب نخواستم الکی نگرانت کنم

-الان کجایی؟

--خوابگاه چطور؟

-هیچی خواستم بگم الکی وقتت رو خراب نکنیا...کل این چن سال تحصیلت به قبول شدن امسالته....

--نه خیالت راحت.....کاری نداری؟

-نه......منم برم به درس و دانشگاه برسم

--برو موفق باشی

-ممنون خداحافظ

--خداحافظ

دیگه داشت خیالم راحت میشد با این که میدوستم این اتفاق تو تهران افتاده ولی به کل خونواده ها زنگ زدم و حالشونو پرسیدم،تو خوابگاه با ندا و خاطره و نازگل داشتیم میگفتیم و میخندیدیم که یهو حالم بد شد دوویدم سمت دستشویی و بالا آوردم؛خاطره سریع اومد بالای سرم و گفت:وای مسموم شدی تو هم سریع بپوش بریم دکتر...

حالم یذره بهتر بود پوشیدم و رفتیم دکتر....تو تاکسی خواستم به امید زنگ بزنم که خاطره دستمو گرفت و گفت الکی نگرانش نکن....بزار به درسش برسه....به موقعش خبرش میکنیم...سرمو برگردوندم و گفتم:بفهمه بدجور از دستمون ناراحت میشه ها! بدون مکث جواب داد:اون با من.....

رسیدیم دکتر تا وارد اتاق انتظار شدم حالم بد شد و دوباره بالا آوردم....بعد مدتی نوبتمون شد رفتم داخل....


"امید"

دراز کشیده بودم و به آینده خودم و نازنین فکر میکردم که صدای زنگ گوشیم بلند شد...رفتم سمت گوشیم....نگاه انداختم خاطره بود....گوشی رو برداشتم:

-سلام

--سلام آقا امید،خوبدهستین؟

-ممنون چی شده؟

--نازنین...فک کنم مسموم شده اومدیم دکتر اون الان داخله و من منتظرشم بیاد بیرون...

-چرا بهم نگفتین؟الان خوبه؟

--بد نبود...آخه نخواستیم ناراحتت کنیم

-یعنی چی این آخه؟وقتی بیرون اومد بهم زنگ بزن..

--باشه

-خداحافظ

اعصابم خورد شد...آخه چرا بهم نگفتن من اینجا بیخیال باشم و نازنین اونجا........

لباسم رو پوشیدم آماده بودم تا اگه خبری شد سریع برم

یه ربعی میگذشت...خاطره دوباره زنگ زد...پریدم سمت گوشی...

-سلام چی شد؟

--نمیدونم...

-یعنی چی نمیدونم؟

--هیچی نازنین با ترس و تعجب اومد بیرون گفت من باید برم آزمایش بدم بعد برگردم پیش دکتر...خلاصه بگم منو فرستاد دنبال نخود سیاه

-الان کجایید؟

--همون مجتمع پزشکی نزدیک خوابگاه شما...

-الان خودم میام...تو برو معطل ما نشو...

--باشه خداحافظ 

-خداحافظ 

راهی نبود پیاده راه افتادم...تا رسیدم به اونجا به نازنین زنگ زدم...تصمیم گرفتم کاری کنم که یعنی روحمم از ماجرا خبر نداره

-الو سلام؛نازنین کجایی؟

--سلام امید،دکتر

-دکتر برا چی؟

--توضیحش مفصله باید همو ببینیم

-کجایی بیام دنبالت؟

--مجتمع پزشکی نزدیک خوابگاه

-من الان اونجام دم در بیا تا بریم

--اینجا چی کا....

تلفن رو قطع کردم....نازنین اومد...قبل از سلام یا هر جیز دیگه ای گفت:اینجا چی کار میکنی؟

-اومدم دنبال تو

--آخه تو از...آها خاطره دهن لق بهت گفته؟خوبه خودش گفت بهت چیزی نگیم....

-مهم اینه تو چی کارم داشتی

--امید...

-جانم؟

--بیا تا بریم یه پارک درست و حسابی رو یه صندلی بشینیم تا برات بگم...

قبول کردم رفتیم پارک هوا عالی بود رو صندلی نشستیم....نازنین دل دلی کردو گفت:خب من علائم مسمومیت گرفتم رفتم دکتر...دکتر گفت برم آزمایش رفتم جوابش مثبت بود... -پس اینجا چی کار میکنی چرا برنگشتی دکتر؟ دارو هات...حرفمو قطع کرد و گفت:آخه آزمایش من اصلا آزمایش مسمومیت نبود آزمایش بارداری بود...

نفسام نا منظم شد نمیدونستم الان باید خوشحال باشم یا ناراحت...ولی نه خوشحال بودم میخواستم داد بزنم که دارم بابا میشم...اما نمیشد که یهو نازنین زد تو پهلوم و گفت:چرا ساکتی؟یه چیزی بگو دلم پکید...رو بهش کردم و گفتم:از خوشحالی هنگ کردم،میخوام از خوشحالی داد بزنم آخ جوووووووون،دارم بابا میشم!

اون که آره ولی ما هنوز عروسی نکردیم...من روم نمیشه به مامان و بابام بگم که حامله شدم... -نازنین اون با من...بهشون میگم مهم اینه که ما الان سه نفریم....حالا اسمشو چی بزاریم؟ --تند نرو هنوز که نمیدونیم پسره یا دختر که بخواییم اسم براش انتخاب کنیم!


"نازنین"

هنوز حرفامون تموم نشده بود که امید تلفنش رو برداشت و به بچه ها زنگ زد و همه رو برا شب به صرف فلافل دعوت کرد پارک

رو بهش کردم گفتم:امید من هنوز آمادگی این که به بقیه بگم رو ندارم! -خب آخرش که چی؟باید بگیم یا نه؟تازه برا عید قربان که دو هفته دیگس کامل تعطیل میشیم....اونوقت چی؟باید بگیم یا نه؟

قبول کردم تا شب به بچه ها بگیم ولی خب هنوزم راحت نبودم با این قضیه که تو حساس ترین مقطع دانشگاه این اتفاق برام افتاده بود...تو حال و هوای خودم غرق بودم که دیدم به مامانش زنگ زد و با شوق و ذوق سلام واحوال پرسی کرد:سلام....خوبی؟...بقیه خوبن؟.....مامان علت و اینا رو نپرس فقط برا پنجشنبه شبی که روز بعد عید قربان همه رو دعوت میکنید خونه ما......میگم علت رو نپرس همون روز متوجه میشی دیگه.....تا جایی که خونه جا داره دعوت کنید ولی خب فامیلای نزدیک رو بگید زیاد دور نشید.....باشه مامان.....کاری نداری....سلام برسون....خداحافظ

اصلا فکر اینهمه ذوق امید رو نمیکردم....بازم خوبه انقدر خوشحال شده....ولی میترسیدم از درس بیوفته...حالا خدا بزرگه....

  • محمد حسین امینی
۰۱
دی

سلام

اولا آغاز دی به دانش آموزان تسلیت:(

بعد اومدم بگم از رمان خاطرات نازنین فقط دو قسمت دیگه مونده تا بخش اولش(خاطرات دانشگاه)تموم بشه و اینجا یه سوال میمونه...

آیا رمان دنیای وارونه رو ادمه میدم یا نه؟!


فعلا دنیای وارونم نمیاد!

قراره با یکی از نویسندگان توانمند بیان یه رمان مشترک بنویسیم....


هنوز براش اسم انتخاب نکردیم ولی تا هفته آینده قسمت اولش قرار میگیره چون الان داریم روش مانور میدیم که بدون کوچک ترین اشکالی بیاد داخل چون شخصیت های زیادی داره


فردا آزمون گزینه2 داریم که مثل همیشه نخوندم براش

شنبه هم امتحان ریاضی داریم به کمتر از بیست راضی نیستم تو ریاضی....پس:

ازتون التماس دعا دارم


خداحافظ....

  • محمد حسین امینی
۲۶
آذر

آمده آخرین جمعه پاییز بیا

افزوده شده بر غم ما نیز بیا

تا سنگین نشده گناه ما تیز بیا

ای یوسف فاطمه؛برخیز بیا



پیشاپیش عیدتونم مبارک
التماس دعا...
  • محمد حسین امینی
۲۰
آذر

شد صد و سی پنجمین روز 

اشکام میریزه با ناله و سوز

ای خدا دلم همش گرم تو بود

وقتی دست مهربونت غبار این دلو زدود...

اما ای خدا ببین منو چقدر شکستم

تو سن جوونی این عصا تو دستم

ای خدا...مگه نمیگی از رگ گردن بهم نزدیک تری

پس چرا...پس چرا صدای این خسته دلو نمیشنوی؟

کاسه صبر دلم لبریز شد،زندگیم با جهنم تعویض شد

ای خدا بگو چی شد که رفتارم همش ضد و نقیض شد؟

ای خدا صدام دیگه در نمیاد آخه چرا نمیشنوی؟

مردمون دور شین ازم چون که خدا کنارم نی...

اما خطاب به اون کسی که باعث حال منه

همون کسی که با غرور چاقو به سینم میزنه

همونایی که با نگاه سردشون

نمک زدن به زخم اهل آسمون

تنها دلیلشون شده نگاه پر محبتم به اون...

به فکرمم نمیرسید دوریم بشه این همه روز

آخ که چه دردی میکشم...ای دل بیچاره بسوز...

  • محمد حسین امینی
۱۸
آذر

(از این که این قسمت کم هستش شرمنده ولی خب این قسمت ادامه ی قسمت قبله که اگه پشت اون میومد قسمت قبل رو بزرگ تر نشون میداد خیلی بزرگ تر...)




فصل اول:خاطرات دانشگاه

قسمت هشتم:حادثه(2)



******************

\از زبان امید/


به بچه ها گفتم جمع کنید بریم باید برم دنبال نازنین...

همه مثل برق سوار ماشین شدن از ترس حتی فکر هم نمیکردند کجا باشن بهتره...نکنه این یه لرزه کوچیک بوده و زلزله اصلی هنوز توراهه؟...شماره نازنین رو گرفتم بازم خاموش بود...خدایا...همونطور که بی هدف تو خیابونای تهران چرخ میزدم یه چشمم هم به گوشیم بود...خدایا نازنین رو بهم سالم برگردون...اعصابم به هم ریخت کنار خیابون وایسادم دوباره رادیو ماشین رو روشن کردم....گوینده رادیو اعلام کرد:

"تا کنون حدود 12500 نفر از مجروحان به بیمارستان منتقل شدند که 150 نفر از آنها جانباختند و حال بیش 6000 نفر وخیم گزارش شده است"

استرسم زیاد شد...خیلی زیاد دیگه کنترلم دست خودم نبود....خواستم راه بیوفتم....علی فهمید نزاشت دنده رو جا بزنم....صدای گوشیم بلند شد....خدایا یعنی نازنینه؟....خودشه...جواب دادم:بلند گفتم الو نازنین خودتی؟کجایی نگرانت شدم؟چرا جواب نمیدی؟

صدای پشت گوشی ناشناخته بود...دستام یخ کرد:سلام؛ایشون به علت ترس زیاد قند خونشون پایین افتاده و منتقل شدن بیمارستان اتفاق خاصی نیوفتاده...تا چند ساعت دیگه هم مرخص میشن...

با استرس غلیظی گفتم:میتونم با خودشون صحبت کنم؟

-نه بعد از این که از خانوادش نشونی گرفتیم بهشون آرامبخش تزریق کردیم تا حالشون بیاد سر جاش الان خواب هستن...خدانگه دار

پامو گزاشتم رو گاز...تو اون ترافیک مگه میشه از خیابونای شهر مخصوصا منتهی به بیمارستانا گذشت!؟

صدای علی بلند شد:امید کجا داری میری؟تلفن کی بود؟

داد زدم:هیچی نگو فقط بزار سریع برم...

از قیافه و حال و احوالم ترسید؛بلندتر از من داد زد:امید ما رو به کشتن میدی لااقل بگو کجا میری من بشینم پشت فرمون...

خون به مغزم نرسید پامو گذاشتم روی پدال گاز و خواستم حرفی بزنم که صدای جیغ ندا بلند شد و گفت:امید تو را خدا همه رو به کشتن میدی این چه وضع رانندگیه؟

خواستم جوابشو بدم که یه گربه پرید جلو ماشین زدم رو ترمز فرمونو چرخوندم به سمت کنار ماشین صاف خورد به تیر برق شیشه شکست ریخت تو ماشین...ماشین کاملا نابود شده بود...علی سریع پیاده شد چیزیش نشده بود...در حد دو سه تا خراش کوچیک...اونایی هم که عقب نشسته بودن صحیح و سالم...ولی من؟به خودم اومدم از سرم داشت خون میرفت...من با سر رفته بودم تو شیشه...پهلوی چپم درد میکرد...یاد حرفای علی و ندا افتادم...چرا...چرا یه لحظه فکر نکردم دارم چی کار میکنم؟علی زنگ زد اورژانس گوشیم زنگ خورد...کیه تو این گرفتاری؟...نگاه کردم مامان نازنین....جواب دادم

-سلام

--سلام خوبید اخبار گفت زلزله اومده

نگران حرف میزد ولی من از شدت درد نمیتونستم حرف بزنم

--چرا حرف نمیزنی نکنه...؟

با حالتی که درد توش نهفته بود صدامو آزاد کردم

-نگران نباشین...نازنین قندش افتاد از ترس دیگه مشکلی نبود

--امید...پس چرا صدات اینجوریه

-راستش....راستش...

--بگو دیگه نصف جونم کردی؟

-داشتم میرفتم پیش نازنین تصادف کردم

--یا امام هشتم؛الان کجایی!؟

-هنوز...هنوز تو ماشین...منتظرم آمبولانس بیاد...

--واجب شد بیاییم تهران امید کاری نداری؟

-خودتونو تو زحمت نندازید

--چه زحمتی امید؛فعلا خدافظ،باید به مادرت خبر بدم


 دیگه نفهمیدم چی شد که خودمو رو تخت بیمارستان دیدم....شونه چپم رو گچ گرفته بودن و سرم رو بخیه زده بودن...چشم چرخوندم چرا هیچکس پیدا نیست...بالاخره اومد...نازنینه...امید ببین با ندونم کاری خودت چه بلایی سر خودت و ماشینت آوردی...جای این که تو بیای ملاقات نازنین اون باید بیاد و ملاقاتت و حتی معلوم نیست چقدر وقته مراقبمه...همه که جمعشون جمعه...مامانم بابام خونواده ی نازنین اووه چقدر شلوغ...همینقدر که مامان و بابام میومدن بس بود دیگه چرا بقیه اومدن؟

پرسدار اومد بالا سرم علائم طبیعی رو چک کرد و به خونواده گفت یکی یکی بیان تو اتاق تا باهام ملاقات داشته باشن

سریع پرسیدم:کی مرخص میشم؟

یه نگاه عمیقی به ورقه توضیحات انداخت اخماشو تو هم کشید و گفت معلوم نیست؛دکتر باید مشخص کنه....

دعا میکردم زودتر منو مرخص کنن،هم نباید از دوره هام عقب میوفتادم،هم به فکر تعمیر این ماشینی که نیومده به فنا رفته بود میوفتادم...شاید اصلا فروختمش...

مامانم اومد تو...اول کنترلش دست خودش نبود...بعد که به خودش اومد یه حال و احوالی کردیم و رفت بیرون...نوبت بابام بود...لحنش محکم بود ولی اونقدر هم جدی نبود...رو بهم کرد و گفت:دیدی بهت گفتم هنوز جنبه ماشین داشتن رو نداری؟


**********************************

\از زبان نازنین/ 


دل تو دلم نبود میخواستم بعد باباش برم تو ولی از به طرف بابام بود که گفته بود نفر بعدی میخواد بره تو...نوبت بابام شد خواستم بزنم تو نوبت میخواستم امید رو ببینم تو این شب که صبح شد همش از ترس نخوابیدم که یهو دکتر اومد و رفت تو...اه از این شانس...دکتر اومد بیرون و برگه ترخیص رو داد تا بابای امید امضا کنه و بره حساب داری وای که چقدر خوشحال بودم...انگار دنیا رو بهم داده بودن تو پوست خودم جام نبود...یه حسی بهم گفت تا با امید لجبازی کنم اما یه حسی بهم میگفت غلط کردی دختره چش سفید این دفعه کم اتفاق افتاد که حالا دوباره میخوای لج کنی؟حرف دلم منطقی بود منتظر شدم ببینم امید برنامش چیه تا بتونم باهاش هماهنگ بشم....

امید گفته بود از تخت های خوابگاه با بازویه شکسته نمیتونه بره بالا و مجبور شدیم یه اتاق تو به مهمان پذیر ساده بگیرم تا زیاد گروه در نیاد...کم نیست یک ماه باید دستش تو گچ میموند...با خودم گفتم هر روز بهش سر میزنم و مثل یک پرستار بهش میرسم بالاخره باید اشتباهمو یجوری جبران میکردم...

ایمان هم که اوضاع احوالش بهتره شده و میخوان مرخصش کنن...

ماشین امید...وای ماشین امید هیچی از جلوش نمونده بود....خیلی خرج داشت ته مونده ماشین رو فروختیم و با بقیه پولی که برا اجاره خونه جمع کرده بودیم زدیم تو خرید سهام بورس؛امید زنگ زد به پوریا...سهام به شرکت رو خریدیم و منتظر سود پولمون شدیم چون واقعا پول میخواستیم؛میترسیدم ضرر کنیم ولی امید میگفت امید به خدا...این اتفاق به روز هشتم خوردش که رسید به مناسبت تولد امید رفتم پیشش اونشب با امید کلی گفتیم و خندیدیم...آخرشم به اصرار امید شب همونجا پیشش موندم...اصرار امید که نه دل خودمم میخواست اونجا باشم و اولین شب زندگی مشترکم رو زودتر تجربه کنم و از استرسش راحت شم...

  • محمد حسین امینی
۱۳
آذر

شرمنده چندوقتی دستم بند بود به وبلاگاتون سر نزدم

الانم به سختی اومدم شعرمو بزارمو برم

ان شاءالله فردا میام به وبلاگاتون سر میزنم

مدیونی اگه فکر کنی خرخونی میکنم

من امسال درسو بوسیدم گذاشتم کنار فقط هدف بالا ی14هه

*****************************

در گوشه ای نوشتم،از خون دل وصیت

پس کِی تمام گردد،بر خسته دل مصیبت

در دل هر کس فقط،خدا شاهد زجر است

این قلم رقاصه،عاجز به توصیف دست

حال با حالِ خراب دلم،مینوسم وصیت خود

اثر انگشتم به پای آن،حکم آن شیبه یک بارکُد

آری نوشته ام به ورق،حرف های این حقیرم را

مینویسم تا که پرگردد،عقده در محبت فقیرم را

مینویسم تا که در قلبم،پر شود جای انسان ها

هر کسی به هر سمتی،عقده دارد به دندان ها

کل این زندگی را من،میدهم بهر بوسه از رویش

بوسه از لبان رنگینش،فکر من همیشه در کویش

اما در تمام عمر اینجانب،حسرتش بر دلم مانده

در زمین و در زمان حتی،فاتحه ی من خوانده

خسته دل خسته اما من،رهسپارم به آینده

چشم به راه دیدن یار،عاشقِ همدم بنده


  • محمد حسین امینی
۰۵
آذر

فصل اول خاطرات دانشگاه

قسمت هفتم:حادثه

(طبق برنامه ریزیم میخواستم تو این ایام به ایام محرم تو داستان برسم که خب حجم شدید درسی و مشغله های فکری نزاشته الان تازه تو داستان ماه رمضون تموم شده!ولی با توجه به تعطیلی های پیش رو داستان رو به جایی که باید برسه میرسونم؛ممنون که نوشته های من رو میخونید)


امید که از ملاقات بر میگشت زنگ زد باهام هماهنگ کرد که صبح ساعت 9 دم در خونمون آماده رفتن به تهران باشم؛منم قبول کردم

صبح ساعت مقرر اومد در خونمون مهدی جلو نشسته بود و رها عقب منم رفتم پیش رها نشستم یه حال و احوالی کردم؛امید پیاده شد از بابا و مامانم خداحافظی کنه،مهدی رو بهم کرد و گفت:خوشتون اومد چجور مجلسو براتون گرم کردیم؟تازه علی گفت نمیتونم بیام وگرنه بیشتر صفا میدادیم

یه لبخند زدم که امید در ماشین رو باز کرد گفت بریم دیر نشه...

من که تو ماشین خوابم برد و برام به سرعت گذشت یجورایی دلم تنگ خونه شده بود

دم پارکی که با بچه ها قرار گذاشته بودیم پیاده شدیم نگاه امید روی یه دختر خشک شد کمتر پیش میومد امید به دختری نگاه کنه و من از این رفتارش خوشم میومد شعارش این بود:اگه کل اسلام هم بگیریم دروغ؛وقتی خیانت رو حرام اعلام کرده و از گناهای این چنینی سخت انتقاد کرده یعنی دین خوبیه و هر کس برای انتخابش دینش باید دلیل داشته باشه و نباید به این که از خونواده پی روی کردم بسنده کنه چون خدا قبول نداره و دلیل منم همین عدم خیانته...

این امید چرا آخوند نشده بود نمیدونم ولی اون نگاه خیره به سمت دختری که تا حالا ندیده بودمش منو داشت دیوونه میکرد صورت لاغری داشت یه شال قرمز رنگ که با مانتو شلوار قرمزش ست شده بود یه کفش اسپرت سفید؛لبش که با رژ لب قرمز ترکونده بود و یه عینک که واقعا بهش میومد به نظر تو دل برو بنظر میرسید

یهو علی دووید اومد سمت امید گفت اون دختره رو میبینی منتظر توئه گفته باید حتما ببینتت!

ته دلم خالی شد؛حس بدی داشتم!حالا این همه دختر این دختره از کجا پیداش شد

امید رفت و من موندم و یه عالمه سوالات عجیب و غریبِ تو ذهنم...

ازمون دور شدن دیگه کاملا به امید سوءزن داشتم میگفتم یه ریگی تو کفششه اون نگاهش اونم دونفره قدم زدنش

رها که فهمیده بود تو دلم چی میگذره گفت:کم و بیش امید رو میشناسم چنین آدمی نیست غصه نخور...

***************************

\از زبان امید/


رفتم پیش دختره قیافش خیلی برام آشنا بود...جلو رفتم سلام کردم جوابمو داد صداش...انگار صداش رو یه جایی شنیدم...چه صدای تو دل برویی داشت...نه من نباید به این چیزا فکر کنم...نازنین...خدا کنه دید بدی نسبت بهم پیدا نکرده باشه

-منو شناختی؟

وای چه صدای آشنایی با هر بار حرف زدن دلم به تپش میوفته سریع خودمو جمع کردم

--نه...ولی آشنا به نظر میرسید فک کنم جایی شما رو دیدم؟

-آره...من.....من بارانم...بارانِ صادقی

دستام یهو یخ کرد...تو بچگی با هم بودیم و خیلی بیشتر از یه دوستی ساده...ما با هم بزرگ شدیم 7سال صمیمی ترین دوست هم بودیم و مرهم غم همدیگه تا این که دست سرنوشت ما رو از هم جدا کرد

--به جا آوردم؛خونواده خوبن؟

-نه متاسفانه و برایدهمین اینجام...

نمیدونم چرا انقد نگران حال خونوادش شدم...وای من چم شده؟

--چیزی شده؟

-اینجا نمیشه اگه میشه باهم قدم بزنیم تا من بگم

انگار اون لحظه مغزم در رابطه با نازنین و فکری که راجع من میکنه هیچ پیامی نمیرستاد،خاطرات بچگیم جلوی چشم بود و انگار از خدام بود که چنین پیشنهادی بهم بده...قبول کردم راه افتادیم

--خب نگفتی چی شده

-نمیدونم؛امید...نمیدونم از کجا بگم...

با خودم گفتم چه زود خودمونی شد...امید... اون که داشت حرف میزد نگرانی تو صورتش باعث میشد قلبم بخواد از تو سینم در بیاد؛خدایا برا چی؟

-داداشم تصادف کرد یه هفته تو کما بود،الانم که به هوش اومده فقط داره اسم تو رو صدا میزنه...هیچ کس ودیگه ای رو نمیشناسه...ازت میخوام بیای ملاقاتش شاید خوب شد...قبول میکنی دیگه نه؟

مونده بودم چی کار کنم...دلم میگفت قبول کن ولی از یه طرف نازنین...نکنه تا الان...وای خدایا

--کدوم شهر بستریه؟

-همین تهران

--حالا برگردیم منم یه موقعی میام

-مرسی امید

--بیا ناهار باهم باشیم

-نه ممنون باید برم به کارای داداشم برسم

داشنیم بر میگشتیم که نگاهم روی نگاه در اخم نشسته نازنین افتاد از باران خداحافظی کردم رفتم پیش نازنین...خدا کنه فکر بد نکرده باشه...

************************

\از زبان نازنین/


تعجب بالاخره اومدن...جوری حساب کار دست امید بدم که یادش باشه با دخترا خلوت نکنه...

-نازنین...نازی خانومم!

نباید بهش محل میدادم

-نازنین منو ببین...

--چی کارم داری؟تو که یه دختر دیگه پیدا کردی...منو میخوای چی کار؟

انگار عصبانی شد...آره...عصبانیت رو تو چشماش میدیدم

-نازنین چرا میخوای اذیت کنی...خودت بهتر هر کسی میدونی به جز تو کسی رو دوست ندارم....

--پس چرا باهاش قدم میزدی؟مگه غیر اینه؟

-گفت نمیتونم حرفمو اینجا بزنم...از سر اجبار بود

--معلوم شد چه حرفی بهم زدید که نمیشده اینجا بزنن

-نازنین...من با داداش اون دختر چند سال پیش همبازی بودم...بنده خدا رفته بوده تو کما...الان که بهوش اومده کسی نمیشناسه فقط اسم منو صدا میزنه

--اونوقت کجای این حرفا رو نمیشد اینجا بزنن؟

-من نمیدونم نازنین...دروغ نمیگم...قراره امروز برم ملاقاتش توهم بیا

نمیدوستم چی بگم؛هم میدونستم امید اهل این کارا نیست،هم میخواستم به قولی گربه رو دم حجله بکشم...یه تاکسی دیدم سریع دست بلند کردم و رفتم...رفتم تو یه پارکای دیگه تهران و صدای گوشیمم بستم تا برا جواب دادن گوشیم وسوسه نشم با اینکه از کارم پشمون بودم...امید که کاری نکرده بود...یک ساعت گذشت خواستم گوشیمو ببینم که امید چقدر زنگ زده که تا گوشیمو ورداشتم فهمیدم انقد زنگ زده که گوشیم هنگ کرده و روشن نمیشد...که دیدم زمین و زمان داره میلرزه انقدر ترسیده بودم حتی نمیتونستم جیغ بزنم...کاش امید اینجا بود....چه غلطی کردم اومدم اینجا...

یهو جلوی چشمم سیاه شد

********************

\از زبان امید/


هر چی زنگ میزدم جواب نمیداد...ای خدا حالا چی کار کنم...تو همین حال و هوا بودم که فهمیدم زمین داره میلرزه...خدایا زلزله...وای...تقریبا 5 ثانیه طول کشید...بچه ها همه جیغ میزدن...تموم شد اثری از خرابی نبود...نازنین...وای یعنی الان کجاست؟سالمه یا نه...سریع گوشیمو ورداشتم زنگ زدم..."دستگاه مورد نظر خاموش میباشد"...از نگرانی قلبم تو شقیقه هام میزد...رادیو رو روشن کردم...

زلزله ای به بزرگی دو ریشتر قسمت هایی از شهر تهران را لرزاند؛زلزله در نواحی شمال تهران تا سقف یک ریشتر بالا رفت...خوشبختانه این اتفاق تا کنون خسارت جانی نداشته است و تا کنون 457 نفر از آسیب دیدگان زلزله به بیمارستان منتقل شدند که حال اکثر آنها خوب است...گفت و گو میکنم با همکارم..........

خاموشش کردم اعصابم نمیکشید....نگران نازنین بودم...نکنه بلایی سرش اومده باشه...خدایا خودت کمک کن...





ادامه دارد....


  • محمد حسین امینی
۰۲
آذر

"انتقاد ممنوع"


(کسایی که اومدن زیر این شعر انتقاد های بی سر و پا که اکثرا خصوصی ارسال میشه بزارن نخونن این شعرو)
(منظور اون کسایی بود که با هدف خاصی میان وبلاگم...همونا که سرشون برای در افتادن با من درد میکنه...همونا که 9 ماهی هست دارن اذیت میکنن...اگه اومدی بخونی و دوباره اذیت و دردسر نخون...چون اگه خوندید و اتفاقای 9 ماه پیش تکرار شد...میسپارمتون دست اون بالایی...همونی که آدمای مظلومی مثل من رو دوست داره...همونی که شاهد همه ی اتفاقای الکی و کاهی که کوه شد بود...الله و اعلم...)

بالا نوشت:بعضی وقتا میگم کاش بعضیا آدرس وبلاگمو نداشتن...خدا رو چه دیدی شاید عوضش کردم...


در دل و ذهن و تقدیرم،این چه حاجتی برپاست؟

زین شب سردو بی احساس،عشق تو دردلم برخواست


عقل و قلبم لحظه ای شد هم ندا

از درون قلب من آمد صدا...

ای عقل و خرد بده به من گوش

درنگ کن مدتی،از عیش و از نوش

بشین و ببین آن تن رعنا را

آن صورت دلنشینِ برنا را

برای زندگی دلیل و معنا را

عقل اندکی بر خود خزید

رخ آن یار سفر کرده بدید

قلب من میتپدش با خروش

عقل من در وصف او گشته چموش

آری او کیست که من را چنین 

حال و روزی داده،نگار مه جبین؟

هر که بود و هر چه کرد من مانده ام

ورد عشق از نوجوانی خوانده ام

ای به قربانت که تو دردانه یکدانه ای

در کنجه ی قلبم تو صاحب خانه ای

میرسد آن ساعتی کز تو گیرم بوسه ای

در کنارت در کناری میخورم سمبوسه ای



  • محمد حسین امینی