دفتر خاطرات

خاطرات من در قالب شعر،نوشته و داستان

دفتر خاطرات

خاطرات من در قالب شعر،نوشته و داستان

سلام

به محل درد دل های خسته دل خوش اومدید

اینجا مکانی برا نشر اشعار و نوشته های منه

ممنون که اینجا رو برای بازدید انتخاب کردید


اینستاگرام بنده:m.h.amini1380

محبوب ترین مطالب
۱۹
اسفند

خاطرات نازنین 

فصل اول:خاطرات دانشگاه

قسمت دهم:مسابقه


((بعد از حادثه زلزله و تصادف امید بود که نازنین باردار شده بود و امید به محض خبردار شدن زنگ زد و همه بچه ها رو شب به صرف فلافل دعوت به پارک کرد و همه ی فامیل رو دو هفته بعد خونشون))


"نازنین"

شب تو پارک وقتی همه کنجکاو از امید پرسیدن چرا دعوت شدیم امید یه نگاهی به آسمون کرد با خودش و خدای خودش یه راز و نیازی کرد یه نفس عمیق کشید که مهدی گفت:مگه میخوای انرژی هسته ای تولید کنی یه خبر میخوای بدیا...

امید خودشو جمع جور کرد چشمشو بست با لبخندی که رو صورتش بود با ذوق گفت:من دارم بابا میشم

جمع یه لحظه در سکوت مطلق موند و یهویی ترکید

از علی و تبریکاش گرفته تا متلک های عاطفه با چشم بهم و از همه خنده دارتر تیکه های مهدی....

خلاصه قرار شد بچه که به دنیا اومد امید مفصل بره زیر خرج و بخواد مهمون کنه

تو جمع نشسته بودم که برای تلفن امید پیامک اومد با دقت به صفحه موبایلش نگاه کرد و معلوم شد نگران شده...گوشیش رو برداشت و رفت

رو بهش کردم و گفتم:کجا؟

یه نگاهی بهم کرد میتونستم از ته اون چشماش بخونم که اتفاقی افتاده و احتمالا برای رعایت حال من نمیخواد بگه...لباش رو باز و بسته میکرد انگار نمیتونست بگه تا این که این کلمه به ذهنش خورد و از دستم فرار کرد...گفت:میرم دستشویی

تا دستشویی با چشمام تعقیبش کردم و بعد نگران حرفی که پشت نگرانی هاش بود منتظر برگشتش شدم



"امید"

وای حالا چجوری به نازنین بگم خدایا به دادم برس

گوشی رو برداشتم و شماره بابای نازنین رو گرفتم

با کلی ترس و لرز سلام کردم...جواب داد صدای گرفته ای داشت...آب دهنمو قورت دادم استرس رو از تو صدام خوند قبل از این که حرفی بزنه گفتم:بهتر شدین؟ یه مکث کوتاه کرد و گفت:دکترا اول میترسیدن که بیماری ناعلاجی باشه ولی چن تا آزمایش دادم گفتن آنفولانزا گرفتم و مشکلی نیست یه هفته بیمارستان میمونم حل میشه...نفس راحتی کشیدم و گفتم:یه خواهش ازتون دارم میشه که نازنین مسئله مریض شدن شما رو نفهمه؟ سکوت سنگینی یه لحظه بین تلفن حاکم شد و بعد جواب داد:برا چی امید؟ موندم چی بگم اگه ماجرا رو بگم که واویلاس اگه نگم که بهونم چی باشه اما با گفتن این که نمیخوام ذهنش از روی درساش خارج بشه؛به خیال خودم قضیه رو منحرف کردم اما بابای نازنین تجربه دار تر از این حرفا بود...بعد از یه مکثی گفت تنها دلیلی که ممکنه تو این حرفو زده باشی اینه که دارم از نازنین صاحب یه نوه خوشکل میشم درسته؟ تو یه لحظه قلبم ریخت پایین دروغ بگم؟نگم؟خدایا چی کار کنم دلم رو به دریا زدم و گفتم:جدا از اون قضیه که نازنین قرار نیست بفهمه مریضیتون رو؛بقیه خانواده هم این فضیه رو نباید بفمهن،میخوام سوپراز کنم...یه مکث کوتاه کرد و گفت:صبر کن ببینم تو واقعا حرف شوخی منو جدی گرفتی؟واقعا نازنینم داره مامان میشه؟...همراه با تکون دادن سرم گفتم:آره...بعد از یه مکث که فهمیدم یکم عصبانی شده گفت:آخه جوون همه جا زن و شوهر یه سال با هم زندگی میکنن بعد به فکر بچه میوفتن،تو هنوز با نازنین زیر یه سقف نرفتی داری بابا میشی؟...یه چن تا سرفه هم کرد منم با صدایی مظلوم گفتم:شرمنده دیگه حالا تا نازنین شک نکرده من برم پیشش،الان تو پارکیم هوا هم خوبه فقط جای شما خالی...

با این کلمات خودمو خلاص کردم و از دستشویی اومدم بیرون


"نازنین"

بالاخره پیداش شد...انگار یذره به هم ریخته بود اینو دیگه نه تنها من بلکه بقیه هم میفهمیدیم...کم داشت خوش گذرونی به عزا تبدیل میشد...با پیامک به پوریا و مهدی و علی هماهنگشون کردم فضا رو عوض کنن و یجوری بتونن ته دل امید رو ازش بکشن بیرون...مهدی هم با عبارت مردا پاشید بریم قدم بزنیم امید رو از جاش کند و از ما دور شدن

عاطفه گفت:نگران نشو برات خوب نیست اگه اتفاق خاصی بود بهت میگفت تا یوخت یهویی تو شوک نری....میفهمی که؟ سرمو تکون دادم و از دور به امید نگاه میکردم.....



"امید"

نمیدوستم بخندم ناراحت باشم یا هر چیز دیگه ای که گوشیم زنگ خورد نگاه به صفحه گوشی کردم و دیدم خواهر نازنین زنگ زده جواب دادم اونم سریع گفت:بار آخرت باشه چیزی رو از نازنین پنهون میکنیا...نازنین زنگ زد و گفت بهم که یه چیزیت شده و پس نمیگی؟نکنه زیر سرت بلند شده؟

-ای بابا یه ذره مهلت بدین آدم حرف بزنه هر تهمتی زدید بهش،نازنین حال و احوال خوبی نداره بخوام خبر مریض شدن باباتون رو بهش بگم همین...همین امروز بود برا مسمومیت رفت دکتر خب نخواستم بگم

یه ذره فک کرد و گفت:اگه مسموم شده الان پارک چی کار میکنه ببرش بیمارستان...یه ریگی تو کفشته نگو نه....

-دکتر گفت خطر رفع شده...چند تا قرص داد گفت خوب میشه...الانم وضعیتش خوبه ولی گفتم نگم بهتره...اینو با پدرتونم هماهنگ کردم کسی پس نگه و...

با یک سری کلمات در این حالت تلفن رو پیچوندم و نگاهم افتاد به بچه ها که تازه فهمیدم چی کار کردم اونا تا ته قضیه رو فهمیده بودن...فقط امیدوار بودم کسی به نازنین نگه تا وقتی که باباش از بیمارستان مرخص بشه اونوقت بریم خونشون ملاقات...

داشتیم برمیگشتیم طرف بقیه که روی دیوار بوفه پارک یه تبلیغ بود که توجهم رو جلب کرد...رفتم سمتش بقیه هم اومدن...تبلبغ با این مضمون ی

بود:مسابقه نویسنده برتر...از تمامی نویسندگان و اهل قلم دعوت میشود که برای نوشتن رمانی در زمینه های پلیسی؛عاشقانه؛طنز و ترسناک رمانی نوشته و تا پایان آذر ماه به سایت دبیرخانه ارسال نمایند...........

یه نگاه به خودم کردم یه نگاه به کاغذ یه نگاه به بچه ها و گفتم من شرکت میکنم،دور و بر 6 ماه وقت دارم یه رمان توپ بنویسم بفرستم برا مسابقات...

تا رفتم کنار بقیه بشینم و مهدی گفت:نویسنده وارد میشود...

نازنین خیلی کنجکاو شده بود که کی نویسنده است که وارد میشود!


"نازنین"

سرمو آوردم بالا فهمیدم اشاره مهدی به امیده؛یعنی امید چرا الان یهویی نویسنده شد؟

بعد از تعریف کامل امید از قضیه تشویقش کردم و گفتم حتما کمکت میکنم بنویسی و با دقت دنبال میکنم....اما امید سرشو آورد جلو و با شیطنت گفت:کی گفته شما تا روز آخر رمان اجازه دسترسی به دست نوشته های بنده رو دارید؟

سرمو برگردوندم انگار که باهاش قهر باشم و گفتم میبینیم کی اجازه داره؟...نشونت میدم...

  • محمد حسین امینی
۰۶
اسفند

فکر بکن به قدرت حرف اجتماع 

فکر بکن به زشتی کارِ استماع

فکر کن ببین کیا خوبن کیا بد

برا خوبا زیارت کن به نیابت

فک کن ببین کیا تاج سرن

همونایی که از آدم دل میبرن

اونایی که یه عمر دور از چشم ما 

بودند مرحمی واسه اشک ما

......

تاج سر مثل پدر

مثل معلم مثل مادر

تاج سر مثل مردمونی

که تو سختی موندن یار جونی

......

اینو بگم به اونا که خوابن

توی عشق بازی نابِ نابن

اونا که هر روزی پیش هر کی

اونا که تو اینستا خان خانن

اینو یاد بگیر و وفا داشته باش

توی عشق بازی حیا داشته باش

تاج سرم مثل دختری

که بسته راه به رو هر خری

اون پاکی که با چادرش

شده سر توی هر سری

تاج سرم مثل پسری

که لب به سیگار نزدی

سمت مشروب و دختر نرفتی

آره بگیر از مولا مددی

....

تاج سر مثل پدر

مثل معلم مثل مادر

تاج سر مثل مردمونی

که تو سختی موندن یار جونی






سبک رپ

فایل صوتی به زودی در کانال تلگرامی ملا موزیک 

T.me/mollamusic 

  • محمد حسین امینی
۱۰
بهمن

من یه مدت نبودم


وبلاگ ابر های صورتی کجاست@_@


من میخوام رمانشو بخونم

چرا نیست 

اگه یه روزی گذرت به وبم خورد یه نشونی از رمانت بده

میخوام بدونم تهش چی میشه:(

  • محمد حسین امینی
۲۱
دی

سلام بچه های بیان


ببخشید این چند وقت نیومدم


دلم براتون یه ذره شده بود


امتحانا که تموم شد خدا کارنامه رو به خیر کنه....

دقت کردم از وقتی دارم رمان مینویسم شعر گفتنم کم شده به همین دلیل رمان رو متوقف کردم تا یه شعر درست و حسابی بگم بعد دوباره رمان رو شروع کنم


وای تو این چن روز خیلی اتفاقا پیش اومد:)....

سلفی در مدرسه
عکس گرفتن از معلم

پیام دادن به معلم وسط کلاس

و...


فک کنم کلم باد کرده:)

یکی از بچه ها ارگ خریده استعدادم داره بهش گفتم گفته برا شعرات آهنگ میسازم...دعا کنید موفق بشیم


اشعار دلم گرفته و خدا... و شعر شب های خسته دل برای ساخت آهنگ به دوستم عماد شفیعی داده خواهد شد.....





زود برمیگردم....بای

  • محمد حسین امینی
۰۴
دی

#اولین_دکلمه_من



دلشاد دلشادم

بعد مدت زیادی

برای دقایقی که کنار تو بودم....

انگار دنیا در تصاحبم باشد

خنده های دلبرانه ات

آشوبی در دلم می انداخت

که از صد خوشی خوش تر بود

آشوب عشق

آشوب تو

در غرق چشمان زلال و زیبای تو

در عمق چشمان بی انتهای تو

چیزی خوش تر از زندگی میدیدم

ثانیه های با تو

درست که سریع گذشتند

اما در اعماق وجودم رخنه کرده

قلبم را به تلاطم انداختند

همان لحظاتی که چشمان تو

در چشمان من

خیره میشد

و با لبخندی 

قلبم را 

به کوبیدن بر دیواره سینه ام

اجبار میکردی

و مرا در عشق خودت غرق

این تویی که با نگاه معصومانه ات

مرا مجذوب خود کرده ای....

ای عزیز تر از جانم

و تمام دنیایم

و دلیل حرف هایم

ای که تو باعث شور من

و شعور من

و تلاش من

و امید من

و تمام دلیل من برای زندگی

برای آینده

برای هدفم

هدفی که خود تویی

چه با ساده ترین قلم و مرکب

و چه با پیشرفته ترین ابزار نوشتن

با خلوص نیت خود

روی دیوار قلبم سال هاست

که نوشته ام

عزیزم...دوستت دارم

آری...

دیشب یاخته به یاخته ی وجودم

این جمله را فریاد میزدند...

  • محمد حسین امینی
۰۳
دی

فصل اول:خاطرات دانشگاه 

قسمت نهم:دردسر جدید!



"نازنین"


مدت زیادی بود که دست امید خوب شده بوده همه هم به تلاطم افتاده یودن برا پایان نامه هاشون که بتونن امسال رو به خوبی هر چه تمام تر بگذرونن که بیماری عجیبی شیوع کرد؛من که خبر نداشتم اما از تلویزیون دیدم که میگفت یه مریضی که بیشتر مسمومیت غذایی بود و از علائمش حالت تهوع و استفراغ و سردرد گفت تا شنیدم به امید زنگ زدم:

-الو سلام امید خوبی؟

--سلام خوبم چطور؟

-هیچی خداروشکر از تلویزیون شنیدم درباره مسمومیت غذایی و اینا میگفت،خبرداری؟

--آره خبر دارم مثل اینکه یه شرکت محصولات غذایی جنس تاریخ گذشته و خراب رو داده تو بازار ملت دونه دونه میرن بیمارستان؛تو که خوبی؟

-آره.....ولی چرا بهم نگفتی؟

--خب نخواستم الکی نگرانت کنم

-الان کجایی؟

--خوابگاه چطور؟

-هیچی خواستم بگم الکی وقتت رو خراب نکنیا...کل این چن سال تحصیلت به قبول شدن امسالته....

--نه خیالت راحت.....کاری نداری؟

-نه......منم برم به درس و دانشگاه برسم

--برو موفق باشی

-ممنون خداحافظ

--خداحافظ

دیگه داشت خیالم راحت میشد با این که میدوستم این اتفاق تو تهران افتاده ولی به کل خونواده ها زنگ زدم و حالشونو پرسیدم،تو خوابگاه با ندا و خاطره و نازگل داشتیم میگفتیم و میخندیدیم که یهو حالم بد شد دوویدم سمت دستشویی و بالا آوردم؛خاطره سریع اومد بالای سرم و گفت:وای مسموم شدی تو هم سریع بپوش بریم دکتر...

حالم یذره بهتر بود پوشیدم و رفتیم دکتر....تو تاکسی خواستم به امید زنگ بزنم که خاطره دستمو گرفت و گفت الکی نگرانش نکن....بزار به درسش برسه....به موقعش خبرش میکنیم...سرمو برگردوندم و گفتم:بفهمه بدجور از دستمون ناراحت میشه ها! بدون مکث جواب داد:اون با من.....

رسیدیم دکتر تا وارد اتاق انتظار شدم حالم بد شد و دوباره بالا آوردم....بعد مدتی نوبتمون شد رفتم داخل....


"امید"

دراز کشیده بودم و به آینده خودم و نازنین فکر میکردم که صدای زنگ گوشیم بلند شد...رفتم سمت گوشیم....نگاه انداختم خاطره بود....گوشی رو برداشتم:

-سلام

--سلام آقا امید،خوبدهستین؟

-ممنون چی شده؟

--نازنین...فک کنم مسموم شده اومدیم دکتر اون الان داخله و من منتظرشم بیاد بیرون...

-چرا بهم نگفتین؟الان خوبه؟

--بد نبود...آخه نخواستیم ناراحتت کنیم

-یعنی چی این آخه؟وقتی بیرون اومد بهم زنگ بزن..

--باشه

-خداحافظ

اعصابم خورد شد...آخه چرا بهم نگفتن من اینجا بیخیال باشم و نازنین اونجا........

لباسم رو پوشیدم آماده بودم تا اگه خبری شد سریع برم

یه ربعی میگذشت...خاطره دوباره زنگ زد...پریدم سمت گوشی...

-سلام چی شد؟

--نمیدونم...

-یعنی چی نمیدونم؟

--هیچی نازنین با ترس و تعجب اومد بیرون گفت من باید برم آزمایش بدم بعد برگردم پیش دکتر...خلاصه بگم منو فرستاد دنبال نخود سیاه

-الان کجایید؟

--همون مجتمع پزشکی نزدیک خوابگاه شما...

-الان خودم میام...تو برو معطل ما نشو...

--باشه خداحافظ 

-خداحافظ 

راهی نبود پیاده راه افتادم...تا رسیدم به اونجا به نازنین زنگ زدم...تصمیم گرفتم کاری کنم که یعنی روحمم از ماجرا خبر نداره

-الو سلام؛نازنین کجایی؟

--سلام امید،دکتر

-دکتر برا چی؟

--توضیحش مفصله باید همو ببینیم

-کجایی بیام دنبالت؟

--مجتمع پزشکی نزدیک خوابگاه

-من الان اونجام دم در بیا تا بریم

--اینجا چی کا....

تلفن رو قطع کردم....نازنین اومد...قبل از سلام یا هر جیز دیگه ای گفت:اینجا چی کار میکنی؟

-اومدم دنبال تو

--آخه تو از...آها خاطره دهن لق بهت گفته؟خوبه خودش گفت بهت چیزی نگیم....

-مهم اینه تو چی کارم داشتی

--امید...

-جانم؟

--بیا تا بریم یه پارک درست و حسابی رو یه صندلی بشینیم تا برات بگم...

قبول کردم رفتیم پارک هوا عالی بود رو صندلی نشستیم....نازنین دل دلی کردو گفت:خب من علائم مسمومیت گرفتم رفتم دکتر...دکتر گفت برم آزمایش رفتم جوابش مثبت بود... -پس اینجا چی کار میکنی چرا برنگشتی دکتر؟ دارو هات...حرفمو قطع کرد و گفت:آخه آزمایش من اصلا آزمایش مسمومیت نبود آزمایش بارداری بود...

نفسام نا منظم شد نمیدونستم الان باید خوشحال باشم یا ناراحت...ولی نه خوشحال بودم میخواستم داد بزنم که دارم بابا میشم...اما نمیشد که یهو نازنین زد تو پهلوم و گفت:چرا ساکتی؟یه چیزی بگو دلم پکید...رو بهش کردم و گفتم:از خوشحالی هنگ کردم،میخوام از خوشحالی داد بزنم آخ جوووووووون،دارم بابا میشم!

اون که آره ولی ما هنوز عروسی نکردیم...من روم نمیشه به مامان و بابام بگم که حامله شدم... -نازنین اون با من...بهشون میگم مهم اینه که ما الان سه نفریم....حالا اسمشو چی بزاریم؟ --تند نرو هنوز که نمیدونیم پسره یا دختر که بخواییم اسم براش انتخاب کنیم!


"نازنین"

هنوز حرفامون تموم نشده بود که امید تلفنش رو برداشت و به بچه ها زنگ زد و همه رو برا شب به صرف فلافل دعوت کرد پارک

رو بهش کردم گفتم:امید من هنوز آمادگی این که به بقیه بگم رو ندارم! -خب آخرش که چی؟باید بگیم یا نه؟تازه برا عید قربان که دو هفته دیگس کامل تعطیل میشیم....اونوقت چی؟باید بگیم یا نه؟

قبول کردم تا شب به بچه ها بگیم ولی خب هنوزم راحت نبودم با این قضیه که تو حساس ترین مقطع دانشگاه این اتفاق برام افتاده بود...تو حال و هوای خودم غرق بودم که دیدم به مامانش زنگ زد و با شوق و ذوق سلام واحوال پرسی کرد:سلام....خوبی؟...بقیه خوبن؟.....مامان علت و اینا رو نپرس فقط برا پنجشنبه شبی که روز بعد عید قربان همه رو دعوت میکنید خونه ما......میگم علت رو نپرس همون روز متوجه میشی دیگه.....تا جایی که خونه جا داره دعوت کنید ولی خب فامیلای نزدیک رو بگید زیاد دور نشید.....باشه مامان.....کاری نداری....سلام برسون....خداحافظ

اصلا فکر اینهمه ذوق امید رو نمیکردم....بازم خوبه انقدر خوشحال شده....ولی میترسیدم از درس بیوفته...حالا خدا بزرگه....

  • محمد حسین امینی
۰۱
دی

سلام

اولا آغاز دی به دانش آموزان تسلیت:(

بعد اومدم بگم از رمان خاطرات نازنین فقط دو قسمت دیگه مونده تا بخش اولش(خاطرات دانشگاه)تموم بشه و اینجا یه سوال میمونه...

آیا رمان دنیای وارونه رو ادمه میدم یا نه؟!


فعلا دنیای وارونم نمیاد!

قراره با یکی از نویسندگان توانمند بیان یه رمان مشترک بنویسیم....


هنوز براش اسم انتخاب نکردیم ولی تا هفته آینده قسمت اولش قرار میگیره چون الان داریم روش مانور میدیم که بدون کوچک ترین اشکالی بیاد داخل چون شخصیت های زیادی داره


فردا آزمون گزینه2 داریم که مثل همیشه نخوندم براش

شنبه هم امتحان ریاضی داریم به کمتر از بیست راضی نیستم تو ریاضی....پس:

ازتون التماس دعا دارم


خداحافظ....

  • محمد حسین امینی
۲۶
آذر

آمده آخرین جمعه پاییز بیا

افزوده شده بر غم ما نیز بیا

تا سنگین نشده گناه ما تیز بیا

ای یوسف فاطمه؛برخیز بیا



پیشاپیش عیدتونم مبارک
التماس دعا...
  • محمد حسین امینی
۲۰
آذر

شد صد و سی پنجمین روز 

اشکام میریزه با ناله و سوز

ای خدا دلم همش گرم تو بود

وقتی دست مهربونت غبار این دلو زدود...

اما ای خدا ببین منو چقدر شکستم

تو سن جوونی این عصا تو دستم

ای خدا...مگه نمیگی از رگ گردن بهم نزدیک تری

پس چرا...پس چرا صدای این خسته دلو نمیشنوی؟

کاسه صبر دلم لبریز شد،زندگیم با جهنم تعویض شد

ای خدا بگو چی شد که رفتارم همش ضد و نقیض شد؟

ای خدا صدام دیگه در نمیاد آخه چرا نمیشنوی؟

مردمون دور شین ازم چون که خدا کنارم نی...

اما خطاب به اون کسی که باعث حال منه

همون کسی که با غرور چاقو به سینم میزنه

همونایی که با نگاه سردشون

نمک زدن به زخم اهل آسمون

تنها دلیلشون شده نگاه پر محبتم به اون...

به فکرمم نمیرسید دوریم بشه این همه روز

آخ که چه دردی میکشم...ای دل بیچاره بسوز...

  • محمد حسین امینی
۱۸
آذر

(از این که این قسمت کم هستش شرمنده ولی خب این قسمت ادامه ی قسمت قبله که اگه پشت اون میومد قسمت قبل رو بزرگ تر نشون میداد خیلی بزرگ تر...)




فصل اول:خاطرات دانشگاه

قسمت هشتم:حادثه(2)



******************

\از زبان امید/


به بچه ها گفتم جمع کنید بریم باید برم دنبال نازنین...

همه مثل برق سوار ماشین شدن از ترس حتی فکر هم نمیکردند کجا باشن بهتره...نکنه این یه لرزه کوچیک بوده و زلزله اصلی هنوز توراهه؟...شماره نازنین رو گرفتم بازم خاموش بود...خدایا...همونطور که بی هدف تو خیابونای تهران چرخ میزدم یه چشمم هم به گوشیم بود...خدایا نازنین رو بهم سالم برگردون...اعصابم به هم ریخت کنار خیابون وایسادم دوباره رادیو ماشین رو روشن کردم....گوینده رادیو اعلام کرد:

"تا کنون حدود 12500 نفر از مجروحان به بیمارستان منتقل شدند که 150 نفر از آنها جانباختند و حال بیش 6000 نفر وخیم گزارش شده است"

استرسم زیاد شد...خیلی زیاد دیگه کنترلم دست خودم نبود....خواستم راه بیوفتم....علی فهمید نزاشت دنده رو جا بزنم....صدای گوشیم بلند شد....خدایا یعنی نازنینه؟....خودشه...جواب دادم:بلند گفتم الو نازنین خودتی؟کجایی نگرانت شدم؟چرا جواب نمیدی؟

صدای پشت گوشی ناشناخته بود...دستام یخ کرد:سلام؛ایشون به علت ترس زیاد قند خونشون پایین افتاده و منتقل شدن بیمارستان اتفاق خاصی نیوفتاده...تا چند ساعت دیگه هم مرخص میشن...

با استرس غلیظی گفتم:میتونم با خودشون صحبت کنم؟

-نه بعد از این که از خانوادش نشونی گرفتیم بهشون آرامبخش تزریق کردیم تا حالشون بیاد سر جاش الان خواب هستن...خدانگه دار

پامو گزاشتم رو گاز...تو اون ترافیک مگه میشه از خیابونای شهر مخصوصا منتهی به بیمارستانا گذشت!؟

صدای علی بلند شد:امید کجا داری میری؟تلفن کی بود؟

داد زدم:هیچی نگو فقط بزار سریع برم...

از قیافه و حال و احوالم ترسید؛بلندتر از من داد زد:امید ما رو به کشتن میدی لااقل بگو کجا میری من بشینم پشت فرمون...

خون به مغزم نرسید پامو گذاشتم روی پدال گاز و خواستم حرفی بزنم که صدای جیغ ندا بلند شد و گفت:امید تو را خدا همه رو به کشتن میدی این چه وضع رانندگیه؟

خواستم جوابشو بدم که یه گربه پرید جلو ماشین زدم رو ترمز فرمونو چرخوندم به سمت کنار ماشین صاف خورد به تیر برق شیشه شکست ریخت تو ماشین...ماشین کاملا نابود شده بود...علی سریع پیاده شد چیزیش نشده بود...در حد دو سه تا خراش کوچیک...اونایی هم که عقب نشسته بودن صحیح و سالم...ولی من؟به خودم اومدم از سرم داشت خون میرفت...من با سر رفته بودم تو شیشه...پهلوی چپم درد میکرد...یاد حرفای علی و ندا افتادم...چرا...چرا یه لحظه فکر نکردم دارم چی کار میکنم؟علی زنگ زد اورژانس گوشیم زنگ خورد...کیه تو این گرفتاری؟...نگاه کردم مامان نازنین....جواب دادم

-سلام

--سلام خوبید اخبار گفت زلزله اومده

نگران حرف میزد ولی من از شدت درد نمیتونستم حرف بزنم

--چرا حرف نمیزنی نکنه...؟

با حالتی که درد توش نهفته بود صدامو آزاد کردم

-نگران نباشین...نازنین قندش افتاد از ترس دیگه مشکلی نبود

--امید...پس چرا صدات اینجوریه

-راستش....راستش...

--بگو دیگه نصف جونم کردی؟

-داشتم میرفتم پیش نازنین تصادف کردم

--یا امام هشتم؛الان کجایی!؟

-هنوز...هنوز تو ماشین...منتظرم آمبولانس بیاد...

--واجب شد بیاییم تهران امید کاری نداری؟

-خودتونو تو زحمت نندازید

--چه زحمتی امید؛فعلا خدافظ،باید به مادرت خبر بدم


 دیگه نفهمیدم چی شد که خودمو رو تخت بیمارستان دیدم....شونه چپم رو گچ گرفته بودن و سرم رو بخیه زده بودن...چشم چرخوندم چرا هیچکس پیدا نیست...بالاخره اومد...نازنینه...امید ببین با ندونم کاری خودت چه بلایی سر خودت و ماشینت آوردی...جای این که تو بیای ملاقات نازنین اون باید بیاد و ملاقاتت و حتی معلوم نیست چقدر وقته مراقبمه...همه که جمعشون جمعه...مامانم بابام خونواده ی نازنین اووه چقدر شلوغ...همینقدر که مامان و بابام میومدن بس بود دیگه چرا بقیه اومدن؟

پرسدار اومد بالا سرم علائم طبیعی رو چک کرد و به خونواده گفت یکی یکی بیان تو اتاق تا باهام ملاقات داشته باشن

سریع پرسیدم:کی مرخص میشم؟

یه نگاه عمیقی به ورقه توضیحات انداخت اخماشو تو هم کشید و گفت معلوم نیست؛دکتر باید مشخص کنه....

دعا میکردم زودتر منو مرخص کنن،هم نباید از دوره هام عقب میوفتادم،هم به فکر تعمیر این ماشینی که نیومده به فنا رفته بود میوفتادم...شاید اصلا فروختمش...

مامانم اومد تو...اول کنترلش دست خودش نبود...بعد که به خودش اومد یه حال و احوالی کردیم و رفت بیرون...نوبت بابام بود...لحنش محکم بود ولی اونقدر هم جدی نبود...رو بهم کرد و گفت:دیدی بهت گفتم هنوز جنبه ماشین داشتن رو نداری؟


**********************************

\از زبان نازنین/ 


دل تو دلم نبود میخواستم بعد باباش برم تو ولی از به طرف بابام بود که گفته بود نفر بعدی میخواد بره تو...نوبت بابام شد خواستم بزنم تو نوبت میخواستم امید رو ببینم تو این شب که صبح شد همش از ترس نخوابیدم که یهو دکتر اومد و رفت تو...اه از این شانس...دکتر اومد بیرون و برگه ترخیص رو داد تا بابای امید امضا کنه و بره حساب داری وای که چقدر خوشحال بودم...انگار دنیا رو بهم داده بودن تو پوست خودم جام نبود...یه حسی بهم گفت تا با امید لجبازی کنم اما یه حسی بهم میگفت غلط کردی دختره چش سفید این دفعه کم اتفاق افتاد که حالا دوباره میخوای لج کنی؟حرف دلم منطقی بود منتظر شدم ببینم امید برنامش چیه تا بتونم باهاش هماهنگ بشم....

امید گفته بود از تخت های خوابگاه با بازویه شکسته نمیتونه بره بالا و مجبور شدیم یه اتاق تو به مهمان پذیر ساده بگیرم تا زیاد گروه در نیاد...کم نیست یک ماه باید دستش تو گچ میموند...با خودم گفتم هر روز بهش سر میزنم و مثل یک پرستار بهش میرسم بالاخره باید اشتباهمو یجوری جبران میکردم...

ایمان هم که اوضاع احوالش بهتره شده و میخوان مرخصش کنن...

ماشین امید...وای ماشین امید هیچی از جلوش نمونده بود....خیلی خرج داشت ته مونده ماشین رو فروختیم و با بقیه پولی که برا اجاره خونه جمع کرده بودیم زدیم تو خرید سهام بورس؛امید زنگ زد به پوریا...سهام به شرکت رو خریدیم و منتظر سود پولمون شدیم چون واقعا پول میخواستیم؛میترسیدم ضرر کنیم ولی امید میگفت امید به خدا...این اتفاق به روز هشتم خوردش که رسید به مناسبت تولد امید رفتم پیشش اونشب با امید کلی گفتیم و خندیدیم...آخرشم به اصرار امید شب همونجا پیشش موندم...اصرار امید که نه دل خودمم میخواست اونجا باشم و اولین شب زندگی مشترکم رو زودتر تجربه کنم و از استرسش راحت شم...

  • محمد حسین امینی