دفتر خاطرات

خاطرات من در قالب شعر،نوشته و داستان

دفتر خاطرات

خاطرات من در قالب شعر،نوشته و داستان

سلام

به محل درد دل های خسته دل خوش اومدید

اینجا مکانی برا نشر اشعار و نوشته های منه

ممنون که اینجا رو برای بازدید انتخاب کردید


اینستاگرام بنده:m.h.amini1380

۱۲
ارديبهشت

رمان خاطرات نازنین 

فصل دوم:رمان دوری(قسمت دوم)

قسمت دوازدهم...




"امین"

توی خیابون راه افتادم نمیدونم چرا دلشوره گرفته بودم؛لحظه آدرس دادن هیچی چیزی حواسمو پرت نکرد تا درست آدرس بدم...اما نه چرا اون دختره که تو ماشین بود حواسمو پرت کرد...همراه اونا بود پس الان اونم داخل پارکه

وحشتناک داشتم تو دلم حرف میزدم که ماشین بابام جلوی پام ترمز کرد سوار شدم و خیلی سریع رسیدیم پارک همراه با وسایلی که بابام داد دستم پیاده شدم و برای انتخاب جای نشستن رفتم داخل پارک.....



"عاطفه"

سارا نگاه خودشو تیز کرد به سمت ورودی پارک و بهم گفت:پس هیچ وقت نمیبینیش دیگه؟(با طعنه)شاهزاده شما با پراید سفید تشریف آوردن...

نگاهمو سریع برگردوندم؛آره خودش بود سربه زیر بدون این که دخترای دوروبرش رو ببینه جلو میرفت نمیدونم چجوری بود که با کسی برخورد نمیکرد...یه نگاه سطحی انداخت جایی برای نشستن نبود جز گوشه ای از قسمت چمن کنار ما،پارک حسابی بخاطر نوروز شلوغ بود از این که نمیومد اینجا بشینه کلافه شدم منتظر چی هستی دیگه اه...بیا بشین 

همونطور که سارا کامل منو زیر نظر داشت آروم آروم به طرف بقیه خونواده حرکت کردم،آره درست میبینم یه جای عالی برای نشستن؛باباش اومد طرفش تو دلم غوغایی بود و جوری قلبم تند میزد که جلو لباس پیدا بود سارا با تعجب به قلبم نگاه کرد و گفت:دیوونه الان پس میوفتی کنترل کن خودتو...تموم اون استرس و اون حجمه با اشاره باباش به سمت جای خالی کنار ما کم شد و حالا با خیال راحت میرفتم سمت بقیه که سارا دهنش رو باز کرد و گفت:وا...چرا اینجوری میکنی دختر؟...واقعا جواب این سوال رو نمیدوستم چرا...

کنار ما نشستن پنج نفر بودن خودش همراه پدر مادر و دو تا خواهر که یکیش از خودش بزرگتر بود و اون یکی کوچیکتر..در پلاستیکی که دست اون پسر بود باز شد ساندویچ بود...شروع کردن به خوردن ساندویچ...باباهامون هم اومدن و چلوکباب گرفته بودن و ما هم مشغول شدیم

ناهار هر دو خونواده تموم شد و خونواده ی اون پسر رفتن برای پیش دست فروش ها و نگاه کردن محصولات اونا...ما هم که برای اولین بار بود با ماشین خودمون میرفتیم مسافرت اصلا نمیدونستیم باید از کجا بریم؛البته که نقشه ماشین کم مسافت ترین راه رو نشون داده بود...تلفنش زنگ زد شروع کرد صحبت کردن:سلام...ممنون شما خوبید...ما نایینیم...خب بابام خسته بود وایسادیم...نه الان پیشم نیستن...شما همراهمون مسافرت نمیایید؟...ما مثل این دو سال میریم بوشهر...خب ببینیم چی میشه؟..ان شاء الله...ممنون و خداحافظ...

این تصادف که هم ما هم اونا میرفتیم بوشهر اتفاق عجیبی بود تا شنیدم چشمام گرد شد...بابام اون پسرو صدا زد تا بیاد پیش ما منتظر بودم ببینم بابام چی میخواد بهش بگه...........


"امین"

یهو دیدم که یکی از جمع خونواده اون دختر صدام زد...بلند شدم آروم آروم کفشم رو پوشیدم و رفتم جلو...ضربان قلبم هر لحظه شدید تر میشد به طوری پاهام شروع کرد بلرزه.....-سلام، جواب سلام رو گفتم و منتظر ادامه صحبتاش شدم...

-میبخشید بی هوا شنیدیم که گفتید مسافر بوشهرید و قبلا هم رفتید میشه راهنمایی کنید از کدوم راه بهتره رفت؟

یه پوز خندی زدم تو دلم گفتم شدم نقشه سخنگوی اینا و شروع کردم توضیح دادن:راه رفت بهتره از شیراز برید و توی دو راهی کازرون یا قائمیه برید سمت کازرون...قائمیه نزدیک تره اما اینور جاده بهتره...الان اگه بتونین خودتونو تا سعادت شهر برسونید و اونجا بخوابید که خوبه اما نمیتونید اگه میخوایید تفریحی برید شب رو اصفهان سحر کنید و صبح زود راه بیوفتید...موقع برگشت هم چون خسته ترید بهتره از جاده یاسوج برید ظهر از بوشهر راه بیوفتید و شب کازرون بخوابید و صبح زود برید سمت یاسوج-سمیرم-شهرضا-اصفهان و از همین طرف برگردید

ازم تشکر کردن و میخواستم دوباره بشینم که بابام صدام زد:امین وسایل رو جمع کن راه بیوفتیم

شروع کردم به جمع کردن وسایل و وسایل رو بار زدیم و رفتیم سمت اصفهان

توی دلم غوغا بود که یعنی دوباره میبینمش یا نه؟

آخه اونا هم مثل ما میرن بوشهر اونم از همون راهی که من گفتم

توی ماشین نشسته بودیم و مدتی بود تو خودم مشغول فکر کردن بودم که مامانم ازم پرسید:با اونایی که بغلمون نشسته بودن چی میگفتین...یه مکث کوتاه کردم و گفتم:ازم آدرس راه رو پرسیدن منم جواب دادم اوناهم مثل ما میخواستن برن بوشهر گفتن از کجا بریم بهتره منم اطلاعات دادم

وقتی رسیدیم اصفهان و شروع کردیم به تازه کردن دیدار با دوست و رفیق و آشنا لحظاتی از فکر کردن بهش غافل شده بودم و انگار یادم رفته بود چی شده که قرار شد با دو تا از فامیل ورفقا بریم سی و سه پل و پل خواجو تا یکم بخندیم و دورهم شاد باشیم...با توجه به شلوغی عید و نبود جای پارک تصمیم گرفتیم با اتوبوس بریم و یکی دو ساعتی رو اونجا بگذرونیم

رسیدیم جمعیت شلوغ و بازار معرکه گیری ها و شعر خونی هم داغِ داغ بود عصر بود هوا عالی و معتدل که بغل رود یه نسیم خنک هم کنارش بود کنار بچه های شعر خونی وایساده بودیم که شیطنت دوست صمیمیم حامد گل کرد و منو انداخت جلو که بخونم اون یکی دوستم همایون تنبک بزنه و حامد هم دست زدن بقیه رو تنظیم کنه آخه یکی نیست به اینا بگه ما رو چه به مطربی...

شروع کردم به خوندن:شد سرود رو لبامون با یه قلبی بی قرار...لافتا الی علی لا سیف الا ذولفقار ...یار مبارک بادا ایشالا مبارک بادا!

جمعیت باهام دم گرفته بودن یه احساس غرور کاذب و ادامه شعر:گل بریزید نقل بپاشید شام جشن و شادیه...به تن مولای عالم خلعت دومادیه...یار مبارک بادا ایشالا مبارک بادا!

یهو سر بزنگاه نگاهم تو نگاه اون دختر قفل شد آره اونم اینجا بود سریع ادامه شعر رو خوندم تا از ریتم نیوفتاده که بخونم و برم خیلی هول شده بودم:تا که میبینه عروس و صورت معصومشو...میره میبوسه علی دست پدر خانومشو...یار مبارک بادا ایشالا مبارک بادا!

دیگه برخلاف فشار دوستام صحنه رو ترک کردم و رفتم به سمت بالای پل خواجو حالم گرفته بود نمیدونستم باید چی کار کنم...


"عاطفه"

دوباره این پسر رو دیدمش خدایا آخه چرا؟

بعد از اجرای برنامه کوتاهش بی هواس برگشتم که برم ببینم کجا میره که به یه دختره خوردم و نزدیک بود بخورم زمین که نگهم داشت نگاه کردم همون دختری بود که خواهر امید بود آره باباش صداش زد امید پس اسمش امیده...سلامی کردیم و ازم پرسید شما همونی نیستی که نایین نزدیک ما بودی؟

نگاهی کردم مثلا از هیچ جا خبر ندارم و بعد کمی مکث گفتم:آره که ما از داداشتون مسیر بوشهر رو پرسیدیم...تأیید کرد و ادامه داد:تنهایی؟ نگاهم رو روی قیافش ریز کردم چادر محجبه که کاملا بهش میومد و گفتم:بقیه رفتن یه گوشه نشستن من دوباره به سرم زد بیام پل گوشیم رو ور داشتم به بقیه زنگ بزنم دیدم زنگ نمیزنه ازش پرسیدم میبخشید اسمتون چیه؟ جواب داد آرزو...پس امین و آرزو چه قشنگ! گفتم:آرزو خانوم گوشیم نمیدونم چشه زنگ نمیزنه شما بلدی...؟گوشی رو از دستم گرفت و شماره گیری کرد و مشکلی نداشت و بهم برگردوند...اسمم رو ازم پرسید و بعدش از هم خداحافظی کردیم...


"امین"

ریز به ریز از اون بالا اتفاقات رو دنبال میکردم که آرزو و اون دختره دارن با هم حرف میزنن نگاه آرزو افتاد بهم و اونم اومد بالا...به دیوار تکیه داده بودم و به رود خیره...آرزو اومد و گفت:اگر دیدی جوانی بر درختی تکیه کرده،بدان عاشق شده و گریه کرده... زیر چشمی نگاه کردم و گفتم کو درخت؟ بعدم از این سمت پل رفتم اونور که خلوت تره...دنبالم اومد و گفت:امین من خواهرتم بگو چته،قول میدم به هیچکس نگم...بگو   نگاهمو برگردوندم طرفش گفتم:به امام علی قسمت میدم بدون اجازه من به هیچ کس نمیگی؟ نگران تو صورتم نگاه کرد و گفت:آره قول میدم.... 

  • محمد حسین امینی
۱۴
فروردين
خاطرات نازنین 
فصل اول:خاطرات دانشگاه 
قسمت یازدهم:پایان دانشگاه


بعد از اون مهمونی تو پارک امید به جز پایان نامه و قبولی و غیره روی رمان تمرکز داشت
این یکمی منو نگران میکرد اما امید به خوبی به درسش هم میرسید و منو هم خیلی بیشتر تحویل میگرفت
بابام هم که کاملا خوب بود و من وقتی از مریضیش با خبر شدم که اثری ازش نبود...بازم خدا رو شکر
نمیدونم بالاخره قرار بود چی بشه که روز موعود یعنی عید قربان فرا رسید
روزی که قرار بود امید ماجرا رو برای فامیل تعریف کنه...استرس تموم وجودم رو فرا گرفته بود...امید چرا انقدر آدم دعوت کردی آخه...وااااااای خدایا دارم ذوب میشم...تو دلم به خودم آرامش میدادم تا دلشوره از چشمام نزنه بیرون...امید یه کیک بزرگ سفارش داده بود آورد تو روی میز گذاشت درشو باز کرد و همه رو در سکوت ناگهانی متوقف کرد...بله روی کیک نوشته شده بود بابا داری بابابزرگ میشی...یه نوه خوشگل تو راهه
سعی کردم حواس خودمو به هر چی غیر جمعیت پرت کنم که دیدم جمع خودجوش دارن دست میزنن و میگن و میخندن همه چی درست شد...مامانم که خیلی سوپرایز شده بود اومد پیشم و گفت چند وقته از ما پنهون کردی شیطون...چرا بهم نگفتی؟
یه لبخند کوچیک زدم و گفتم:امید گفت نگم تا وقتش بشه...
--وقتش بشه چیه دختر من مامانتم!
-شرمنده میخواستم سوپرایز بشید...
--خب حالا سیمونی گرفتی؟اسمشو انتخاب کردی؟ 
-مادر من بزار ببینم بچم پسره یا دختر بعد
--بالاخره باید گزینه زیر نظر داشته باشی
-چشم حتما
تو خونه اوضاع جالبی درست شده بود...داشتم با خواهرم صحبت میکردم که یهو امید سرش گیج رفت و افتاد زمین........سکوت وحشتناکی جمع رو گرفت همه رفتن سراغ امید باهاش صحبت میکردن تا سطح هوشیاریش رو بسنجن؛دویدم سمتش اما وسط راه مانعی باعث شد وایسم...مامان امید بود بهم گفت:تو نه...ممکنه به خودت و بچت ضربه بزنی....رفتیم تو آشپزخونه و دو تا آب قند درست کرد یکیش رو داد به خودم یکیش رو برد برای امید...حالم خوب نبود و سرم گیج رفت و....................

بعد مدتی چشمام رو باز کردم ساعت 10 صبح بود دقیقا 12 ساعت خواب یا بیهوش بودم پرستار اومد کنار تختم گفت:خودت سالمی مثل روز اول ولی بچه.......... سکوت وحشت ناک پرستار من رو تا دم مرگ برد. اشکام دونه دونه جاری میشدن که پرستار ادامه داد:بچه هنوز مشخص نیست
تو دلم هر چی بلد بودم بارش کردم این چه وضع خبر دادنه....اه
دو روزی از بستری بودنم گذشت و خوشبختانه بچه هم مشکلی نداشت و مرخص شدم
امید هم به دلیل استرس زیاد قند خونش افتاده لود که همون صبح فرداش مرخص شده بود

بالاخره روز سرنوشت ساز رسید و امید موفق شد فوق دیپلم خودشو تو رشته خودش بگیره و برای اردو های آموزشی آموزش و پرورش آماده بشه
منم که سال اول دانشگاهم تموم شده بود نمیخواستم ادامه این دلخوشی ها رو از دست بدم...عاطفه،نازگل،ندا دوستای خیلی صمیمی من بودن که دلم میخواست هنوزم کنارشون درس بخونم که دیگه نمیتونستم...باید میرفتم سر خونه و زندگی...البته امید بهم گفت مشکلی با درس خوندنم نداره اما من خودمم بیشتر میل به امید داشتم تا دانشگاه...


امید که داشت هر قسمت از رمانش رو توی لب تابش مینوشت و ذخیره میکرد
یه روز اومد خونمون تا بهم سر بزنه
به سرم زد برم ببینم چی نوشته
فایل متنی باز شد شروع کردم به خوندن:
((به نام خداوندی نامش آرام بخش دلهاست
رمانی برای مردمانی به وسعت دریا
رمان دوری...

شاید باورتون نشه ولی بعضی وقتا تو شرایطی که واقعا نمیتونی درکش کنی عاشق میشی،عاشق بعضی چیز هایی که زندگی معمول رو ازت میگیرن...سرگذشت کسایی نظایر قصه رمان ما هم بارها و بارها شنیدین و شاید تجربه کردید......

امین 17 ساله پسری کاملا مذهبی که با خونوادش از اصفهان به قم رفتن تا امین تحصیلات خودشو داخل حوزه شهر قم بگذرونه
عاطفه 16 ساله دختری برعکس تویه خونواده پولدار غیر مذهبی به دنیا اومده و تو یکی از بهترین محله های تهران زندگی کرده 
این پسر و دختر توی نوجوونی عاشق هم میشن اما....

"امین"
قرار بود برای دیدن خونوادمون بریم اصفهان و بعدش برای تفریح بریم سمت بوشهر...وقتی به شهر نایین رسیدیم مردد بودیم راه رو ادامه بدیم و بریم اصفهان یا این که همینجا ناهار بخوریم که با نظر بابام قرار شد بمونیم و برای ناهار فلافل بگیریم و بخوریم و بعد راه بیوفتیم...
رفتم ساندویچی و بعد از گرفتن فلافل ها رفتم سمت پارک...یکم دور بود راه ساندویچی چون از کسی خرید میکردیم که محصولاتش رو دوست داشتیم و مورد اطمینانمون بود نه از ساندویچی هایی که دم پارک بودن...
چن متری از مغازه دور شده بودم که ماشین "jac s5"مشکی رنگی جلوی پام ترمز زد و پشت سرش دو تا ماشین که یکیشون "mvm x33"سفید بود و بعدی یه پژو پارس مشکی و خیلی تمیز بود و همه هم پلاک تهران بود
شیشه دودی ماشین پایین رفت یه مرد تقریبا سی و دو سه ساله که یه عینک دودی هم روی چشماش بود ازم پرسید:سلام؛میبخشید یه پارک خوب توی این شهر که ناهار رو اونجا بمونیم توی این شهر هست؟شما جایی رو بلدی؟؟
آدرس پارک لاله ای رو دادم که خودمم داشتم به همون سمت پیاده میرفتم بهترین پارک این شهر همین بود...

"عاطفه"
امسال برای اولین بار بود که با ماشین خودمون مسافرت میرفتیم...دیگه از هواپیما خسته شده بودم
من همراه بابا و مامانم...سارا دختر خالم که 2 سال ازم بزرگ تر بود هم با خاله و شوهر خالم...و همین طور مامان بزرگ و بابابزرگ مادریم قرار بود به سمت بوشهر حرکت کنیم
من و سارا چون میخواستیم با هم حرف بزنیم تا حوصلمون سر نره با هم رفتیم تو ماشین بابابزرگم که یه پژو پارس مشکی بود برای اینکه راحت حرف بزنیم با گوشی هامون توی زاپیا گروه ساختیم تا اونجا با هم چت کنیم و هر چی خواستیم به هم بگیم...
بین راه بود برای ناهار رسیدیم شهری از اصفهان به اسم نایین یه پارک سرد و بی روح هم سر راه بود که خوشمون نیومد و گفتیم بریم داخل شهر،اونجا بابام زد زیر ترمز پیش یه پسر تقریبا هم سن و سال من که یه پلاستیک هم دستش بود؛سرو وضعی کاملا ساده چهره ای معصوم که برای چند لحظه بهش خیره شدم
شروع کرد آدرس بده که یهو نگاه اونم به سمت من اومد سریع خودمو جمع و جور کردم و نگاهم و انداختم به صفحه گوشی؛دیدم سارا پیام داده جمع کن دهنو آب دهنت ریخت ؛تو که از این شاخ تر و تیکه تر تهران میبینی هیچیت نمیشه؟
جواب دادم:دست میندازی؟من که به پسره نگاه نمیکردم...دوباره نگاهم رو چرخوندم سمت اون پسر که یهو سارا با آرنج زد تو دستم و پیام داد:پس منم مثل عقاب زوم کردم رو این پسره؟
جوابی نداشتم بدم ماشین راه افتاد و برای یه لحظه نگاه من و اون پسر توی هم قفل شد...
بابام رفت و خیلی راحت به یه پارک نسبتا خوب به اسم "پارک لاله" رسید...پیاده شدیم و وسایل رو بردیم داخل پارک و باباها هم رفتن برای تهیه غذا...
همراه با سارا رفتیم داخل پارک یهو رو بهم کرد و گفت:عاطفه تو چته؟
-چیزیم نیست
--د ن د هست...من ندیدم جلو یه پسر کم بیاری
-حالا مگه کم آوردم؟
--(با طعنه)اگه میتونستی که میرفتی زانو میزدی درخواست ازدواج میدادی
-کسی که دیگه تو عمرم نخواهم دید که این بحثا رو نداره






(ادامه دارد...)
  • محمد حسین امینی
۱۹
اسفند

خاطرات نازنین 

فصل اول:خاطرات دانشگاه

قسمت دهم:مسابقه


((بعد از حادثه زلزله و تصادف امید بود که نازنین باردار شده بود و امید به محض خبردار شدن زنگ زد و همه بچه ها رو شب به صرف فلافل دعوت به پارک کرد و همه ی فامیل رو دو هفته بعد خونشون))


"نازنین"

شب تو پارک وقتی همه کنجکاو از امید پرسیدن چرا دعوت شدیم امید یه نگاهی به آسمون کرد با خودش و خدای خودش یه راز و نیازی کرد یه نفس عمیق کشید که مهدی گفت:مگه میخوای انرژی هسته ای تولید کنی یه خبر میخوای بدیا...

امید خودشو جمع جور کرد چشمشو بست با لبخندی که رو صورتش بود با ذوق گفت:من دارم بابا میشم

جمع یه لحظه در سکوت مطلق موند و یهویی ترکید

از علی و تبریکاش گرفته تا متلک های عاطفه با چشم بهم و از همه خنده دارتر تیکه های مهدی....

خلاصه قرار شد بچه که به دنیا اومد امید مفصل بره زیر خرج و بخواد مهمون کنه

تو جمع نشسته بودم که برای تلفن امید پیامک اومد با دقت به صفحه موبایلش نگاه کرد و معلوم شد نگران شده...گوشیش رو برداشت و رفت

رو بهش کردم و گفتم:کجا؟

یه نگاهی بهم کرد میتونستم از ته اون چشماش بخونم که اتفاقی افتاده و احتمالا برای رعایت حال من نمیخواد بگه...لباش رو باز و بسته میکرد انگار نمیتونست بگه تا این که این کلمه به ذهنش خورد و از دستم فرار کرد...گفت:میرم دستشویی

تا دستشویی با چشمام تعقیبش کردم و بعد نگران حرفی که پشت نگرانی هاش بود منتظر برگشتش شدم



"امید"

وای حالا چجوری به نازنین بگم خدایا به دادم برس

گوشی رو برداشتم و شماره بابای نازنین رو گرفتم

با کلی ترس و لرز سلام کردم...جواب داد صدای گرفته ای داشت...آب دهنمو قورت دادم استرس رو از تو صدام خوند قبل از این که حرفی بزنه گفتم:بهتر شدین؟ یه مکث کوتاه کرد و گفت:دکترا اول میترسیدن که بیماری ناعلاجی باشه ولی چن تا آزمایش دادم گفتن آنفولانزا گرفتم و مشکلی نیست یه هفته بیمارستان میمونم حل میشه...نفس راحتی کشیدم و گفتم:یه خواهش ازتون دارم میشه که نازنین مسئله مریض شدن شما رو نفهمه؟ سکوت سنگینی یه لحظه بین تلفن حاکم شد و بعد جواب داد:برا چی امید؟ موندم چی بگم اگه ماجرا رو بگم که واویلاس اگه نگم که بهونم چی باشه اما با گفتن این که نمیخوام ذهنش از روی درساش خارج بشه؛به خیال خودم قضیه رو منحرف کردم اما بابای نازنین تجربه دار تر از این حرفا بود...بعد از یه مکثی گفت تنها دلیلی که ممکنه تو این حرفو زده باشی اینه که دارم از نازنین صاحب یه نوه خوشکل میشم درسته؟ تو یه لحظه قلبم ریخت پایین دروغ بگم؟نگم؟خدایا چی کار کنم دلم رو به دریا زدم و گفتم:جدا از اون قضیه که نازنین قرار نیست بفهمه مریضیتون رو؛بقیه خانواده هم این فضیه رو نباید بفمهن،میخوام سوپراز کنم...یه مکث کوتاه کرد و گفت:صبر کن ببینم تو واقعا حرف شوخی منو جدی گرفتی؟واقعا نازنینم داره مامان میشه؟...همراه با تکون دادن سرم گفتم:آره...بعد از یه مکث که فهمیدم یکم عصبانی شده گفت:آخه جوون همه جا زن و شوهر یه سال با هم زندگی میکنن بعد به فکر بچه میوفتن،تو هنوز با نازنین زیر یه سقف نرفتی داری بابا میشی؟...یه چن تا سرفه هم کرد منم با صدایی مظلوم گفتم:شرمنده دیگه حالا تا نازنین شک نکرده من برم پیشش،الان تو پارکیم هوا هم خوبه فقط جای شما خالی...

با این کلمات خودمو خلاص کردم و از دستشویی اومدم بیرون


"نازنین"

بالاخره پیداش شد...انگار یذره به هم ریخته بود اینو دیگه نه تنها من بلکه بقیه هم میفهمیدیم...کم داشت خوش گذرونی به عزا تبدیل میشد...با پیامک به پوریا و مهدی و علی هماهنگشون کردم فضا رو عوض کنن و یجوری بتونن ته دل امید رو ازش بکشن بیرون...مهدی هم با عبارت مردا پاشید بریم قدم بزنیم امید رو از جاش کند و از ما دور شدن

عاطفه گفت:نگران نشو برات خوب نیست اگه اتفاق خاصی بود بهت میگفت تا یوخت یهویی تو شوک نری....میفهمی که؟ سرمو تکون دادم و از دور به امید نگاه میکردم.....



"امید"

نمیدوستم بخندم ناراحت باشم یا هر چیز دیگه ای که گوشیم زنگ خورد نگاه به صفحه گوشی کردم و دیدم خواهر نازنین زنگ زده جواب دادم اونم سریع گفت:بار آخرت باشه چیزی رو از نازنین پنهون میکنیا...نازنین زنگ زد و گفت بهم که یه چیزیت شده و پس نمیگی؟نکنه زیر سرت بلند شده؟

-ای بابا یه ذره مهلت بدین آدم حرف بزنه هر تهمتی زدید بهش،نازنین حال و احوال خوبی نداره بخوام خبر مریض شدن باباتون رو بهش بگم همین...همین امروز بود برا مسمومیت رفت دکتر خب نخواستم بگم

یه ذره فک کرد و گفت:اگه مسموم شده الان پارک چی کار میکنه ببرش بیمارستان...یه ریگی تو کفشته نگو نه....

-دکتر گفت خطر رفع شده...چند تا قرص داد گفت خوب میشه...الانم وضعیتش خوبه ولی گفتم نگم بهتره...اینو با پدرتونم هماهنگ کردم کسی پس نگه و...

با یک سری کلمات در این حالت تلفن رو پیچوندم و نگاهم افتاد به بچه ها که تازه فهمیدم چی کار کردم اونا تا ته قضیه رو فهمیده بودن...فقط امیدوار بودم کسی به نازنین نگه تا وقتی که باباش از بیمارستان مرخص بشه اونوقت بریم خونشون ملاقات...

داشتیم برمیگشتیم طرف بقیه که روی دیوار بوفه پارک یه تبلیغ بود که توجهم رو جلب کرد...رفتم سمتش بقیه هم اومدن...تبلبغ با این مضمون ی

بود:مسابقه نویسنده برتر...از تمامی نویسندگان و اهل قلم دعوت میشود که برای نوشتن رمانی در زمینه های پلیسی؛عاشقانه؛طنز و ترسناک رمانی نوشته و تا پایان آذر ماه به سایت دبیرخانه ارسال نمایند...........

یه نگاه به خودم کردم یه نگاه به کاغذ یه نگاه به بچه ها و گفتم من شرکت میکنم،دور و بر 6 ماه وقت دارم یه رمان توپ بنویسم بفرستم برا مسابقات...

تا رفتم کنار بقیه بشینم و مهدی گفت:نویسنده وارد میشود...

نازنین خیلی کنجکاو شده بود که کی نویسنده است که وارد میشود!


"نازنین"

سرمو آوردم بالا فهمیدم اشاره مهدی به امیده؛یعنی امید چرا الان یهویی نویسنده شد؟

بعد از تعریف کامل امید از قضیه تشویقش کردم و گفتم حتما کمکت میکنم بنویسی و با دقت دنبال میکنم....اما امید سرشو آورد جلو و با شیطنت گفت:کی گفته شما تا روز آخر رمان اجازه دسترسی به دست نوشته های بنده رو دارید؟

سرمو برگردوندم انگار که باهاش قهر باشم و گفتم میبینیم کی اجازه داره؟...نشونت میدم...

  • محمد حسین امینی
۰۶
اسفند

فکر بکن به قدرت حرف اجتماع 

فکر بکن به زشتی کارِ استماع

فکر کن ببین کیا خوبن کیا بد

برا خوبا زیارت کن به نیابت

فک کن ببین کیا تاج سرن

همونایی که از آدم دل میبرن

اونایی که یه عمر دور از چشم ما 

بودند مرحمی واسه اشک ما

......

تاج سر مثل پدر

مثل معلم مثل مادر

تاج سر مثل مردمونی

که تو سختی موندن یار جونی

......

اینو بگم به اونا که خوابن

توی عشق بازی نابِ نابن

اونا که هر روزی پیش هر کی

اونا که تو اینستا خان خانن

اینو یاد بگیر و وفا داشته باش

توی عشق بازی حیا داشته باش

تاج سرم مثل دختری

که بسته راه به رو هر خری

اون پاکی که با چادرش

شده سر توی هر سری

تاج سرم مثل پسری

که لب به سیگار نزدی

سمت مشروب و دختر نرفتی

آره بگیر از مولا مددی

....

تاج سر مثل پدر

مثل معلم مثل مادر

تاج سر مثل مردمونی

که تو سختی موندن یار جونی






سبک رپ

فایل صوتی به زودی در کانال تلگرامی ملا موزیک 

T.me/mollamusic 

  • محمد حسین امینی
۱۰
بهمن

من یه مدت نبودم


وبلاگ ابر های صورتی کجاست@_@


من میخوام رمانشو بخونم

چرا نیست 

اگه یه روزی گذرت به وبم خورد یه نشونی از رمانت بده

میخوام بدونم تهش چی میشه:(

  • محمد حسین امینی
۲۱
دی

سلام بچه های بیان


ببخشید این چند وقت نیومدم


دلم براتون یه ذره شده بود


امتحانا که تموم شد خدا کارنامه رو به خیر کنه....

دقت کردم از وقتی دارم رمان مینویسم شعر گفتنم کم شده به همین دلیل رمان رو متوقف کردم تا یه شعر درست و حسابی بگم بعد دوباره رمان رو شروع کنم


وای تو این چن روز خیلی اتفاقا پیش اومد:)....

سلفی در مدرسه
عکس گرفتن از معلم

پیام دادن به معلم وسط کلاس

و...


فک کنم کلم باد کرده:)

یکی از بچه ها ارگ خریده استعدادم داره بهش گفتم گفته برا شعرات آهنگ میسازم...دعا کنید موفق بشیم


اشعار دلم گرفته و خدا... و شعر شب های خسته دل برای ساخت آهنگ به دوستم عماد شفیعی داده خواهد شد.....





زود برمیگردم....بای

  • محمد حسین امینی
۰۴
دی

#اولین_دکلمه_من



دلشاد دلشادم

بعد مدت زیادی

برای دقایقی که کنار تو بودم....

انگار دنیا در تصاحبم باشد

خنده های دلبرانه ات

آشوبی در دلم می انداخت

که از صد خوشی خوش تر بود

آشوب عشق

آشوب تو

در غرق چشمان زلال و زیبای تو

در عمق چشمان بی انتهای تو

چیزی خوش تر از زندگی میدیدم

ثانیه های با تو

درست که سریع گذشتند

اما در اعماق وجودم رخنه کرده

قلبم را به تلاطم انداختند

همان لحظاتی که چشمان تو

در چشمان من

خیره میشد

و با لبخندی 

قلبم را 

به کوبیدن بر دیواره سینه ام

اجبار میکردی

و مرا در عشق خودت غرق

این تویی که با نگاه معصومانه ات

مرا مجذوب خود کرده ای....

ای عزیز تر از جانم

و تمام دنیایم

و دلیل حرف هایم

ای که تو باعث شور من

و شعور من

و تلاش من

و امید من

و تمام دلیل من برای زندگی

برای آینده

برای هدفم

هدفی که خود تویی

چه با ساده ترین قلم و مرکب

و چه با پیشرفته ترین ابزار نوشتن

با خلوص نیت خود

روی دیوار قلبم سال هاست

که نوشته ام

عزیزم...دوستت دارم

آری...

دیشب یاخته به یاخته ی وجودم

این جمله را فریاد میزدند...

  • محمد حسین امینی
۰۳
دی

فصل اول:خاطرات دانشگاه 

قسمت نهم:دردسر جدید!



"نازنین"


مدت زیادی بود که دست امید خوب شده بوده همه هم به تلاطم افتاده یودن برا پایان نامه هاشون که بتونن امسال رو به خوبی هر چه تمام تر بگذرونن که بیماری عجیبی شیوع کرد؛من که خبر نداشتم اما از تلویزیون دیدم که میگفت یه مریضی که بیشتر مسمومیت غذایی بود و از علائمش حالت تهوع و استفراغ و سردرد گفت تا شنیدم به امید زنگ زدم:

-الو سلام امید خوبی؟

--سلام خوبم چطور؟

-هیچی خداروشکر از تلویزیون شنیدم درباره مسمومیت غذایی و اینا میگفت،خبرداری؟

--آره خبر دارم مثل اینکه یه شرکت محصولات غذایی جنس تاریخ گذشته و خراب رو داده تو بازار ملت دونه دونه میرن بیمارستان؛تو که خوبی؟

-آره.....ولی چرا بهم نگفتی؟

--خب نخواستم الکی نگرانت کنم

-الان کجایی؟

--خوابگاه چطور؟

-هیچی خواستم بگم الکی وقتت رو خراب نکنیا...کل این چن سال تحصیلت به قبول شدن امسالته....

--نه خیالت راحت.....کاری نداری؟

-نه......منم برم به درس و دانشگاه برسم

--برو موفق باشی

-ممنون خداحافظ

--خداحافظ

دیگه داشت خیالم راحت میشد با این که میدوستم این اتفاق تو تهران افتاده ولی به کل خونواده ها زنگ زدم و حالشونو پرسیدم،تو خوابگاه با ندا و خاطره و نازگل داشتیم میگفتیم و میخندیدیم که یهو حالم بد شد دوویدم سمت دستشویی و بالا آوردم؛خاطره سریع اومد بالای سرم و گفت:وای مسموم شدی تو هم سریع بپوش بریم دکتر...

حالم یذره بهتر بود پوشیدم و رفتیم دکتر....تو تاکسی خواستم به امید زنگ بزنم که خاطره دستمو گرفت و گفت الکی نگرانش نکن....بزار به درسش برسه....به موقعش خبرش میکنیم...سرمو برگردوندم و گفتم:بفهمه بدجور از دستمون ناراحت میشه ها! بدون مکث جواب داد:اون با من.....

رسیدیم دکتر تا وارد اتاق انتظار شدم حالم بد شد و دوباره بالا آوردم....بعد مدتی نوبتمون شد رفتم داخل....


"امید"

دراز کشیده بودم و به آینده خودم و نازنین فکر میکردم که صدای زنگ گوشیم بلند شد...رفتم سمت گوشیم....نگاه انداختم خاطره بود....گوشی رو برداشتم:

-سلام

--سلام آقا امید،خوبدهستین؟

-ممنون چی شده؟

--نازنین...فک کنم مسموم شده اومدیم دکتر اون الان داخله و من منتظرشم بیاد بیرون...

-چرا بهم نگفتین؟الان خوبه؟

--بد نبود...آخه نخواستیم ناراحتت کنیم

-یعنی چی این آخه؟وقتی بیرون اومد بهم زنگ بزن..

--باشه

-خداحافظ

اعصابم خورد شد...آخه چرا بهم نگفتن من اینجا بیخیال باشم و نازنین اونجا........

لباسم رو پوشیدم آماده بودم تا اگه خبری شد سریع برم

یه ربعی میگذشت...خاطره دوباره زنگ زد...پریدم سمت گوشی...

-سلام چی شد؟

--نمیدونم...

-یعنی چی نمیدونم؟

--هیچی نازنین با ترس و تعجب اومد بیرون گفت من باید برم آزمایش بدم بعد برگردم پیش دکتر...خلاصه بگم منو فرستاد دنبال نخود سیاه

-الان کجایید؟

--همون مجتمع پزشکی نزدیک خوابگاه شما...

-الان خودم میام...تو برو معطل ما نشو...

--باشه خداحافظ 

-خداحافظ 

راهی نبود پیاده راه افتادم...تا رسیدم به اونجا به نازنین زنگ زدم...تصمیم گرفتم کاری کنم که یعنی روحمم از ماجرا خبر نداره

-الو سلام؛نازنین کجایی؟

--سلام امید،دکتر

-دکتر برا چی؟

--توضیحش مفصله باید همو ببینیم

-کجایی بیام دنبالت؟

--مجتمع پزشکی نزدیک خوابگاه

-من الان اونجام دم در بیا تا بریم

--اینجا چی کا....

تلفن رو قطع کردم....نازنین اومد...قبل از سلام یا هر جیز دیگه ای گفت:اینجا چی کار میکنی؟

-اومدم دنبال تو

--آخه تو از...آها خاطره دهن لق بهت گفته؟خوبه خودش گفت بهت چیزی نگیم....

-مهم اینه تو چی کارم داشتی

--امید...

-جانم؟

--بیا تا بریم یه پارک درست و حسابی رو یه صندلی بشینیم تا برات بگم...

قبول کردم رفتیم پارک هوا عالی بود رو صندلی نشستیم....نازنین دل دلی کردو گفت:خب من علائم مسمومیت گرفتم رفتم دکتر...دکتر گفت برم آزمایش رفتم جوابش مثبت بود... -پس اینجا چی کار میکنی چرا برنگشتی دکتر؟ دارو هات...حرفمو قطع کرد و گفت:آخه آزمایش من اصلا آزمایش مسمومیت نبود آزمایش بارداری بود...

نفسام نا منظم شد نمیدونستم الان باید خوشحال باشم یا ناراحت...ولی نه خوشحال بودم میخواستم داد بزنم که دارم بابا میشم...اما نمیشد که یهو نازنین زد تو پهلوم و گفت:چرا ساکتی؟یه چیزی بگو دلم پکید...رو بهش کردم و گفتم:از خوشحالی هنگ کردم،میخوام از خوشحالی داد بزنم آخ جوووووووون،دارم بابا میشم!

اون که آره ولی ما هنوز عروسی نکردیم...من روم نمیشه به مامان و بابام بگم که حامله شدم... -نازنین اون با من...بهشون میگم مهم اینه که ما الان سه نفریم....حالا اسمشو چی بزاریم؟ --تند نرو هنوز که نمیدونیم پسره یا دختر که بخواییم اسم براش انتخاب کنیم!


"نازنین"

هنوز حرفامون تموم نشده بود که امید تلفنش رو برداشت و به بچه ها زنگ زد و همه رو برا شب به صرف فلافل دعوت کرد پارک

رو بهش کردم گفتم:امید من هنوز آمادگی این که به بقیه بگم رو ندارم! -خب آخرش که چی؟باید بگیم یا نه؟تازه برا عید قربان که دو هفته دیگس کامل تعطیل میشیم....اونوقت چی؟باید بگیم یا نه؟

قبول کردم تا شب به بچه ها بگیم ولی خب هنوزم راحت نبودم با این قضیه که تو حساس ترین مقطع دانشگاه این اتفاق برام افتاده بود...تو حال و هوای خودم غرق بودم که دیدم به مامانش زنگ زد و با شوق و ذوق سلام واحوال پرسی کرد:سلام....خوبی؟...بقیه خوبن؟.....مامان علت و اینا رو نپرس فقط برا پنجشنبه شبی که روز بعد عید قربان همه رو دعوت میکنید خونه ما......میگم علت رو نپرس همون روز متوجه میشی دیگه.....تا جایی که خونه جا داره دعوت کنید ولی خب فامیلای نزدیک رو بگید زیاد دور نشید.....باشه مامان.....کاری نداری....سلام برسون....خداحافظ

اصلا فکر اینهمه ذوق امید رو نمیکردم....بازم خوبه انقدر خوشحال شده....ولی میترسیدم از درس بیوفته...حالا خدا بزرگه....

  • محمد حسین امینی
۰۱
دی

سلام

اولا آغاز دی به دانش آموزان تسلیت:(

بعد اومدم بگم از رمان خاطرات نازنین فقط دو قسمت دیگه مونده تا بخش اولش(خاطرات دانشگاه)تموم بشه و اینجا یه سوال میمونه...

آیا رمان دنیای وارونه رو ادمه میدم یا نه؟!


فعلا دنیای وارونم نمیاد!

قراره با یکی از نویسندگان توانمند بیان یه رمان مشترک بنویسیم....


هنوز براش اسم انتخاب نکردیم ولی تا هفته آینده قسمت اولش قرار میگیره چون الان داریم روش مانور میدیم که بدون کوچک ترین اشکالی بیاد داخل چون شخصیت های زیادی داره


فردا آزمون گزینه2 داریم که مثل همیشه نخوندم براش

شنبه هم امتحان ریاضی داریم به کمتر از بیست راضی نیستم تو ریاضی....پس:

ازتون التماس دعا دارم


خداحافظ....

  • محمد حسین امینی
۲۶
آذر

آمده آخرین جمعه پاییز بیا

افزوده شده بر غم ما نیز بیا

تا سنگین نشده گناه ما تیز بیا

ای یوسف فاطمه؛برخیز بیا



پیشاپیش عیدتونم مبارک
التماس دعا...
  • محمد حسین امینی