دفتر خاطرات

خاطرات من در قالب شعر،نوشته و داستان

دفتر خاطرات

خاطرات من در قالب شعر،نوشته و داستان

سلام

به محل درد دل های خسته دل خوش اومدید

اینجا مکانی برا نشر اشعار و نوشته های منه

ممنون که اینجا رو برای بازدید انتخاب کردید


اینستاگرام بنده:m.h.amini1380

محبوب ترین مطالب

قسمت سوم خاطرات نازنین

جمعه, ۲ مهر ۱۳۹۵، ۰۹:۳۷ ق.ظ

فصل اول:خاطرات دانشگاه

قسمت سوم:عید نوروز 


شخصیت هایی که اضافه شدند:

پوریا 19 ساله:رفیق فابریک دوران دبستان امید

سایه 16 ساله:دختر خاله من و همسر پوریا





قطعا نوروزی که روز اولش منو امید عقد بکنیم نوروز متفاوتیه از اونجایی هم که از روز سوم ماه رمضون شروع میشد و باید روزه میگرفتیم متفاوت تر شده بود؛اصلا عید نوروز عجیب غریب شده بود...!



منو امید به این فکر افتادیم که بزنیم بیرون تا هم یه تفریحی کرده باشیم هم از زیر روزه در رفته باشیم!


این شد که هماهنگ کردیم و منو خونوادم و خواهرم به اضافه امید و خونوادش رفتیم به سمت جنوب وشهر های ساحلی


من و امید که به محض رسیدن رفتیم تو دریا و همو خیس کردیم؛وای که چقدر خندیدیم!

امید که هیچی نشده با باجناق گرم گرفته بود و میگفتن و میخندیدن!

نزدیکای عصر بود که خواستم برم دریا؛گفتن صبر کن امید بیاد اما من گفتم امید اومد بگید من رفتم تو آب

رفتم جلو داشتم برا خودم تفریح میکردم که دیدم امید داره میاد تقریبا امید داشت بهم میرسید که حس کردم زیر پام خالی شد و رفتم زیر آب داشتم تو آب دستو پا میزدم چند دفعه ای رفتم زیرو در اومدم؛امید اول فکر میکرد دارم باهاش شوخی میکنم ولی بعد عین جت اومد سراغم منو کشید بالا انداخت رو دوشش داشت سکته میکرد؛جلو چشمام سیاهی میرفت نمیدونستم باید چی کار کنم،وقتی رسیدیم پیش بقیه حالم بهتر بود دیدم اگه بگم داشتم غرق میشدم خیلی ضایع بود گفتم داشتم باهات شوخی میکردم،کل جمع با دیدن حال امید زدن زیر خنده؛امید که کلا ماتش برده چون به هیچ عنوان نمیشد انقد واقعی شوخی کرد رفت لباسشو عوض کرد منم همینطور.

بعد از خوردن شام و کمی گفتوی سیاسی در تجمع بابا ها ساعت شد 11 شب رفتم تو گوش امید گفتم بیا بریم لب ساحل؛امید که از خدا خواسته قبول کرد آماده شدیم و رفتیم رو یه صندلی زیر یه نورافکن نشتیم؛امید با سکوت به دریا نگاه میکرد که یهو فهمیدم داره گریه میکنه؛سریع بهش گفتم:امیدبرا چی گریه می کنی؟

غرورش نمیزاشت اول خواست انکار کنه اما بعدسرشو بلند کرد چشم تو چشم بهم گفت:تو را جون من دیگه از این شوخیا نکن داشتم میمردم به خدا فکر این که نباشی سخته،تازه بعد این همه سال به هم رسیدیم

دلم به حالش سوخت بهش گفتم:یه چیزی بگم منو نمیزنی!

یه نگاه تعجب برانگیز کرد و با لبخند معنا داری گفت:من غلط بکنم نازی خانومو بزنم!

بهش گفتم:اولا نازی نه و نازنین؛دوما باهات شوخی نکردم خواستم پیش بقیه ضایع نشم گفتم شوخی بوده

نمیدونست چی بگه ساکت شد به دریا نگاه کرد منم دیگه هیچی نگفتم بعد یه مدت امید سکوت رو شکست و گفت:حالا اگه حدس زدی الان قراره چی بشه؟

با تعجب گفتم چه میدونم!

از تو جیبش یه بسته در آورد و یه گوشی هوشمند بهم هدیه کرد

بهش گفتم من از اینا دوست ندارم من معمولی میخوام.

رو بهم کردو گفت دلت میاد دل امیدو بشکنی؟

بهش گفتم:باشه ازت میگیرم ولی میرم میفروشمش پولشو رو پولام میزارم یه گوشواره میخرم

گفت:قبوله فقط یه شرطی؛با هم بریم برا خریدش

از خدام بود قبول کردم

از تک پری منو امید همه شاکی بودن میرفتیم چن ساعت بر نمیگشتیم یا بازار بودیم یا رستوران یا لب ساحل


اون ده روز مثل برق گذشت 

از این ور آبادان و از اونور تا بندرعباس اکثر شهر ها رو گشتیم

بندر عباس یه قایق موتوری سوار شدیم که کل مسافرت رو بیمه شادی کرد

شب آخر که تو چادر خوابیده بودیم یه لحظه حس کردم دارم خیس میشم اول فک کردم گلاب به روتون!ولی همون لحظه که صدای بارون رو شنیدم فهمیدم چی شد مامانم رو صدا کردم اونم همه رو بیدار کرد،با سرعت هر چه تمام همه ی وسایلو بردیم تو ماشین از همه چی آب میچکید!

خونواده که با هم تصمیم گرفتن مرخصی اضافه بگیرن و برن سمت کرمان و بم و یزد و برا 18 ام برسن اصفهان

منو امید که وسایلامون رو ورنداشته بودیم از همون بندرعباس با بلیط اتوبوسی که به خواطر شلوغی رفت و آمد عید زوری گیر آوردیم رفتیم اصفهان؛

وسایلمونم ورداشتیم رفتیم سراغ پیدا کردن بلیط؛

به امید گفتم بهم پول بده برم آرایشگاه؛امید نیم نگاهی انداخت و گفت:پس راست میگن دیر رسیدن بهتر از زشت رسیدن است؟گفتم:آره حتما؛یه مکث کرد و گفت:خانوم من باید خودشو برا خودم خوشگل کنه نه برا پسرای همکلاسیش!گفتم:من که برا پسرای همکلاسیم نمیرم اگه نرم پیش دخترای همکلاسی کمترم! یه لبخندی زد و گفت:بهت قول میدم تو این دنیا هیچکس حق نداره تو رو کوچیک به حساب بیاره وگرنه با من طرفه...دوتایی زدیم زیر خنده

با کلی اینور اونور و اینترنت و گشتن بازم چیزی پیدا نشد مونده بودیم چی کار کنیم که بریم دانشگاه...

نشسته بودم از فرت بیکاری داشتم با چنگال روی قالی طرح ایجاد میکردم که دختر خالم سایه بهم زنگ زد و با ذوق و شوق گفت:سلام؛هیچی نگو خبر دار شدم لنگ ماشینی بری تهران خب منو پوریا(شوهر سایه)داریم میریم تهران گفتیم باهم بریم وسایلت رو آماده کن امشب بعد اخبار 20:30 دم خونه خاله(منظورش مامانم بود) باش خدافظ...

مهلت نداد حرف بزنم سریع رفتم به امید گفتم وسایلامونو بستیم رفتیم سر قرار سوار ماشین شدم دیدم دخترخالم سر از پا نمیشناسه و پر جنب و جوش مثل قبل آخه بعد از اینکه رفتم دانشگاه دیگه زیاد سایه رو ندیدم

بهش گفتم:چقدر بزرگ شدی سایه

-بعله وقتی همون عیدشم که هستی در میری؛خواستم باهات قهر کنم ولی خب نمیشد

امید که سوار ماشین شد و به پوریا نگاه کرد خشکش زد ولی چیزی نگفت با گوشیم بهش پیام دادم چت شد یهو؛جواب اومد:نازنین میشه راجع شوهر سایه بهم یه سری اطلاعات بدی آشنا میزنه...اسم و رسم و کار باباش رو که بهش گفتم یه ذره از صندلی جدا شد رفت سمت پوریا و بهش گفت:اگه هشت سال پیش رو که فکر بکنی چرخیدن دور مدرسه رو یادت میاد عجب دنیای باحالیه وگرنه اشتباه گرفتم...پوریا عینکشو جابه جا کرد از تو آینه به امید نگاه کرد و گفت دبستان همت رو میگی؟...چشمای امید برق زد و گفت آره کلمات رمزی خودمون نقشه هامون و....پوریا حرفشو قطع کرد و گفت:دلم برات یه ذره شده بود زد زیر ترمز پیاده شدن و نزدیک بیست ثانیه محکم همو بغل کردن باورم نمیشد دو تا دوست صمیمی هشت سال باشه همو ندیده باشن دلیلشم منطقی بود الان دست هر الف بچه ای گوشی هست اون موقع که کسی گوشی نداشت که بخوان از هم خبر بگیرن خلاصه از اون روز بود که رفت و آمد با دخترخالم زیاد شد

تو راه دیدم جمع ساکته گفتم:سایه شما برا جی دارید میایید تهران؟

سایه گفت:هدیه پاتختیمونو پیش پیش بگیریم

پوریا از تو آینه یه نیم نگاهی بهم انداخت و گفت:تو تهران یکی از دوستای قدیدمیم بهم گفت برات رایگان میزنم ما هم قبول کردیم و حالا داریم میریم تحویل بگیریم کارت هارو بعدشم خونه خاله من قراره دو سه روزی بمونیم تهرانو بگردیم

بالاخره رسیدیم تهران و خودمون رو برا روز 15 ام رسوندیم دانشگاه

با بچه های گروه روز 17 ام قرار گذاشته بودیم بریم پارک دورهمی یه افطاری هم بخوریم پول شامش رو علی گفت من برا همه فلافل میخرم؛ امید به پوریا و سایه هم گفت بیان


بیچاره باباهامون که به بهونه ی دانشگاه بارها برا تفریحمون ازشون پول خواستیم


نازگل سکوت رو شکست و گفت:جالبه تو این سن با هم ازدواج کردید

پوریا و سایه به هم نگاه کردن و یه لبخند ساده زدن

علی هم زیر چشمی نازگل رو نگاه کرد نمیدونم اونا کی میخواستن برا زندگی آیندشون دست به کار شن چون کارای خواستگاری که انجام شده بود ولی عقد نه...

امید اولین حرفی که زد رو به پوریا کرد و گفت:چی کاره ای؟

پوریا یه ژست خاصی گرفت و گفت:سرمایه گذار بورس

سایه یه نگاه کج کرد و گفت:همچین ژست میگیری انگار میلیادری،یه روز مبل میخری سود کردی روز بعدش فرش زیر پاتو فروختی...من با این اوضاع تو خونت نمیام یه کار دست حسابی دست و پا کن...

مهدی با خنده گفت:حالا یه روز اندازه مدیر احترامت میزارن یه روز خَرَم حسابتون نمیکنن؛همجورشو تجربه میکنین راستی یه چیزی هست تو عطاریا هر روز گرون میشه میخوام سهامشو بخرم

پوریا مثل متخصص ها اومد جلو عینک ش رو جا به جا کرد و گفت:چی؟

مهدی خیلی ریلکس گفت:سهام از شرکت سرگین سازی میخوام بخرم فی چند؟

یهو جمع ترکید از خنده و اصولا این موقع ها یکی داره آب یا چایی میخوره و قربانی میشه که این دفعه نوبت امید بود که آبی که داشت میخورد از چهار نقطه دهان،دماغ،گوش و چشمش فوران کرد...


با بچه ها رفته بودیم پارک داشتیم با هم میگفتیم و میخندیدیم از بی ادبی پرنده های اون دور و بر گرفته تا شوخی های مهدی با همه....

  • محمد حسین امینی

خاطرات نازنین

نظرات  (۲)

  • گروه نرم افزاری رباتیک
  • سلام خسته نباشید خیلی خوشحال میشیم به وبلاگ ما سر بزنید و با شما تبادل لینک داشته باشیم
    پاسخ:
    در اولین فرصت
  • سید مهدی عاشق علی
  • سلام
    اتفاقا میدونید تو کار سرگین چی پولی خوابیده؟ ملیاردر میشن از اون راه
    پاسخ:
    بعله خبر دارم:)
    خخخخخخخخ

    ملت میریزن تو بیابون جمع میکنن(شکلک استفراغ)
    ولی خب میارزه؛پول توشه پووووووول

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی