دفتر خاطرات

خاطرات من در قالب شعر،نوشته و داستان

دفتر خاطرات

خاطرات من در قالب شعر،نوشته و داستان

سلام

به محل درد دل های خسته دل خوش اومدید

اینجا مکانی برا نشر اشعار و نوشته های منه

ممنون که اینجا رو برای بازدید انتخاب کردید


اینستاگرام بنده:m.h.amini1380

قسمت دهم دنیای وارونه

يكشنبه, ۲۱ شهریور ۱۳۹۵، ۰۵:۰۲ ب.ظ

قسمت دهم

(پایان مجموعه اول)


این جمله ای که این بالا نوشتم یعنی بعد از این قسمت میریم به چند سال آینده ی همین شخصیت ها اولین قسمتش رو بعد از ایام عزاداری محرم روز اول ماه آبان میزارم میزارم به عنوان قسمت یازدهم؛شخصیت ها رو یادتون باشه چون تو مجموعه بعدی همه چیز عوض میشه!

و در مورد این که تا ایام محرم چی کار قراره بکنم داستانه جدیدیه که در حال نوشتنش هستم و ان شاءالله روز سه شنبه اولین قسمتش رو درون وبلاگ خواهم گذاشت

.

.

.

.

.

.

.

.

.

(صحنه اول)


پوریا:ایناهاش اونور خیابون

پیام:پس اون بانکه به این شیکی رو میشه به این راحتی نفوذ کرد؟

زیبا:آره؛از خواهرم شنیدم که معمولا اون بانک هایی که ظاهر داغون تری دارن سیستم امنیتیشون بهتره تا دزدا رو گیر بندازن

پوریا:کی شروع میکنیم؟

ارسلان:چون وسایل ماشینی نداریم و باید طوری بریم که لوله ی های مختلف زیر زمین مشکلی براشون پیش نیاد ما 5 الی 6 روز کار داریم از شنبه شروع میکنیم

رها:میگم زمین نشست نکنه؟

بهار:اگه اصولی بکنیم نشست نمیکنه

جلال:پس بهتره بریم آماده بشیم


(همگی با هم مشغول کندن زمین شدند که در هر روز حدود10 ساعت کار میکردند)


پوریا:خدا لعنتت کنه ببین نابود شدیم بس کار کردیم

ارسلان:بده یه هفته کار کنی بعد یه عمر راحت باشی؟

(دوباره شروع به کندن میکنند)


"روز آخر"


ارسلان:ببینید بچه ها امروز رو که کندیم میرسیم به بانک؛باران سیستمت رو روشن میکنی و برنامه ای که بهت دادم رو باز میکنی اول اتصال دوربین ها رو قطع میکنی بعد دنبالش رو میگیریم تا برسیم به معدن اطلاعات یه چیزی اونجا هست که شبیه یک کیس کامپیوتره ورش میداریم یه کد میخواد که با وصل کردن به کامپیوتر اون کد رو به دست میاریم بعد یه فلش خاص اونجا وصله که منبعه اطلاعاته اونو باید از جاش در بیاریم دقت کنید که اونو که در آوردیم باید سریع فرار کنیم چون دزدگیرای امنیتی به صدا در میاد پس در خروجی به کانال فاضلاب که اینجا تو نقشه پیداست باید بکنیم و به محض انجام بریم از در داخل خیابون پشتی خارج بشیم اونجا هم پیام با ماشینت منتظر مایی منو باران که رفتیم داخل رو سوار میکنی میبری پیش بقیه بچه ها تو مقر؛حله؟

-حله


(شب عملیات)



باران:مطمئنی نرم افزارت درست کار میکنه؟

ارسلان:آره شک ندارم 

-چقد دیگه راه داریم؟

-چیزی نمونده...

.

.

.

ارسلان:همین جا وایسا...لب تابو بده من اینا سیستم امنیتی اینجاست میبریمش به نیم ساعت قبل؛حالا سی دیقه زمان داریم اول تو برو بالا

-چرا اول من؟

-ای بابا؛اینو بگیر،اول من میرم

(هر دو وارد میشود مخزن را پیدا کرده فلش را از درونش بیرون میکشند صدای آژیر تمام محوطه را پر میکند؛پیام درون ماشین از ترس به دنده ماشین ور میرود؛ارسلان و باران از محل مقرر بیرون می آیند و سوار ماشین پیام میشوند وبا سرعت از محل جرم فاصله میگیرند

با استفاده از لب تاب تمامی حساب ها را در همان لحظه خالی میکنند تمامی پول ها به حساب ارسلان که قبلا در بانک مرکزی اوکراین باز کرده بود ریخته شد؛ارسلان طبق نقشه قبلی خودش به پیام با داد و فریاد دستور تغییر مسیر را میدهد پیام در کنار میدان آزادی توقف میکند ارسلان لب تاب را ور داشته و از ماشین خارج میشود و کمی به سمت عقب ماشین میرود؛در همان لحظه بهار با ماشینی از راه میرسد و ارسلان سریع سوار میشود،پیام تا به خود جنبید آنها را گم کرد؛بهار و ارسلان به همراه رها و پوریا همان شب به فرودگاه امام رفته و با بلیطی که قبلا تهیه کرده بودند به اوکراین رفتند)



(صبح روز بعد؛محل ملاقات اعضاء گروه)


پیام:منم به حرفش گوش دادم ولی اون در رفت

زیبا:یعنی چی در رفت؟

جلال:در رفت دیگه...

جلیل:ای کلاهبردارا

باران:من میدونم کجان...

ماندانا:کجا؟

باران:اوکراین

جلال:از کجا انقدر مطمئنی؟

باران:همه ی پولا به یه حسابی تو اوکراین ریخته شد

پیام:یعنی میصرفه بریم؟

ماندانا:فک نکنم


(در همان لحظه پلیس از درو دیوار خانه وارد میشود بدون دردسر همه را دستگیر میکند؛اثر انگشت باران با اثر انگشت به جا مانده از بانک یکی بود و چون ارسلان در رفته بود همه ی جرم برای باران نوشته شد)




(کلانتری؛رویارویی زیبا و ملیکا)



(ملیکا برای بازجویی وارد اتاق میشود و در جا خشکش میزند زیبا رو به رویش نشسته و به با چشمانی پر از اضطراب به او نگاه میکند)

ملیکا:زیبا تو....تو اینجا جی کار میکنی؟

زیبا:داستانش مفصله فقط بهم بگو میتونی برام تخفیف بگیری؟

-زیبا خاک تو سرت کنن...زیبا...وای زیبا 

(ملیکا از حال میرود و در بیمارستان بستری میشود)



(صحنه آخر)


بهار:میگم ارسلان دنبالمون نیان؟

ارسلان:نه نمیان...

رها:چطور انقد مطمئنی؟

ارسلان:زنگ زدم پلیس لو دادمشون 

پوریا:ای شیطون...تو دیگه کی هستی(و همگی با هم میزنند زیر خنده.......)








منتظر مجموعه بعد باشید:)

(اول آبان ماه)

  • محمد حسین امینی

دنیای وارونه

نظرات  (۱)

  • Fatemeh Omidian Nasab
  • واای خیلی باحال بود
    عالی شده:)))
    آقا تا آبااااان!!!!
    منتظر میمونیم.چه میشه کرد
    خسته نباشین :)
    پاسخ:
    سلامت باشین

    از این به بعد یه داستان دیگه میزارم به اسم نازنین

    یه سری ویرایشات لازم داره که تا فردا تکمیل میشه

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی