دفتر خاطرات

خاطرات من در قالب شعر،نوشته و داستان

دفتر خاطرات

خاطرات من در قالب شعر،نوشته و داستان

سلام

به محل درد دل های خسته دل خوش اومدید

اینجا مکانی برا نشر اشعار و نوشته های منه

ممنون که اینجا رو برای بازدید انتخاب کردید


اینستاگرام بنده:m.h.amini1380

قسمت پنجم دنیای وارونه

پنجشنبه, ۱۱ شهریور ۱۳۹۵، ۱۱:۰۰ ق.ظ

قسمت پنجم



(صحنه اول؛اتاق بازجویی؛ملیکا)


- بهتره بهم راس بگی

-دروغ نمیگم(با حالت عصبانی)


ملیکا سریع از اتاق خارج شد

-هیج کس هم دستان را لو نداد همه فقط گفتند ما سه نفر

سروان:کله شق های یه دنده؛پروندشون رو بدید دادگاه



(صحنه دوم؛ارسلان)

رها:باید فکرامو بکنم اینجوری نمیشه که

بهار:منو ارسلان میریم اونور شما حرفاتون رو بزنید

ارسلان: موافقم بریم

...

ارسلان:بیچاره بهمن و نگار تازه از ماه عسل برگشته بودن

بهار:آره،ولی میترسم ما رو لو بدن

-آره اونوقت دیگه جایی برا فرار نداریم

-خدا به خیر کنه

-بهار واسم یه کاری انجام میدی

-چی کار؟

-برام خواهری کن برو یه قرار خواستگاری با اون دختره بزار

-عمرا

-بهار؟(با خواهش)

-اونجوری بهم نگاه نکن مگه جونمو از سر راه آوردم

-تو فقط برام وقت خواستگاری بگیر بقیش با منو پوریا

-امان از دست تو و پوریا دستی دستی رها رو بدبخت میکنی

-نه بابا خیلی به هم میان

-ها جون خودت...

-بریم ببینیم چی میگن؟

-با این که کار خوبی نیست باشه


رها:آخه من...

پوریا:آخه نداره...قول میدم خوشبختت کنم

-خونه چی؟

-فعلا همینجا میمونیم بعد یه کاریش میکنیم

-پوریا...

-جان پوریا؟

-واقعا منو دوست داری؟

-به جون ارسلان که نمیدونم از کجا فهمید...نه...به جون خودم یه دنیا میخوامت

-دیوونه(با خنده)

-این یعنی آره دیگه؟

-خب؛شاید

-پوریا فدات بشه

-عجب زبون ریزی هستیا خودم زبونتو میچینم


هر دو میخندند


ارسلان:ایشالا خوشبخت بشن

بهار:خدا کنه

-حالا بریم خونشونو پیدا کنیم؟

-باشه ولی هر چی شد با خودت

-مرسی مرسی مرسی



(صحنه سوم؛ملیکا)

 ملیکا در حال برگشت از سرکار

بهار:سلام میشه اسمتونو بدونم؟

ملیکا:شما؟

-اولا جواب سلام واجبه،دوما فامیل شوهر آیندت

-شما فامیل آقا محسن هستید؟

-نه....اِ وا....آقا ارسلان....

-من حرفی با ایشون ندارم

-ببین فقط بزار بیاد خواستگاریت والسلام

-نه

-لج نکن دیگه قولت میدم از قلب پاکش خوشت میاد

-کسی که با یک نگاه عاشق میشه با همون نگاه فارغ میشه

-حالا بزار بیاد

(به درب خانه رسیدند)

-مـــامـــان یکی کارت داره(با صدای بلند)

با مادرم صحبت کنید

-چشم 

شهین:سلام بفرمایید؟

-سلام میخواستم اگه میشه برا دخترتون بیام خواستگاری؟

-بعید میدونم قبول کنه ولی اگه میخوایید بیایید بیایید

-چشم؛پنج شنبه شب خوبه؟

-بله بفرمایید

-ممنون ساعت هشت میاییم

-خواهش میکنم قدمتون روی چشم


(صحنه چهارم؛ارسلان)


بهار: مژده بده ارسلان پس فردا قراره بری خواستگاری!

ارسلان:وای تا پس فردا...دیره که...

پوریا:عجول

ارسلان:خر خودت از پل گذشت من عجولم؟

بهار:شما رو هم باید ببریم اسم همدیگه رو تو شناسنامه هم بنویسید

رها:قراره فردا بریم

ارسلان:حالا پس فردا کی باهام میاد؟

بهار:مشکل خودته

پوریا:من میام

رها:پس منم میام

بهار:منم تنها خونه نمیمونم میام

ارسلان: مرسی از همتون....

  • محمد حسین امینی

دنیای وارونه

نظرات  (۳)

  • Fatemeh Omidian Nasab
  • عالی عالی عالیییییی
    ^__________^
    پاسخ:
    ممنون
    ممنون
    ممنوووووووووووووون

    :)
    عالی مث قسمت های قبل 


    پاسخ:
    mr30
    ببخشید الان داستانتون عاشقانه ست؟!!این داستانه یا فیلمنامه؟!!چرا همش دیالوگه؟!!
    پاسخ:
    :/

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی