دفتر خاطرات

خاطرات من در قالب شعر،نوشته و داستان

دفتر خاطرات

خاطرات من در قالب شعر،نوشته و داستان

سلام

به محل درد دل های خسته دل خوش اومدید

اینجا مکانی برا نشر اشعار و نوشته های منه

ممنون که اینجا رو برای بازدید انتخاب کردید


اینستاگرام بنده:m.h.amini1380

رمان خاطرات نازنین قسمت نهم

جمعه, ۳ دی ۱۳۹۵، ۱۰:۱۳ ق.ظ

فصل اول:خاطرات دانشگاه 

قسمت نهم:دردسر جدید!



"نازنین"


مدت زیادی بود که دست امید خوب شده بوده همه هم به تلاطم افتاده یودن برا پایان نامه هاشون که بتونن امسال رو به خوبی هر چه تمام تر بگذرونن که بیماری عجیبی شیوع کرد؛من که خبر نداشتم اما از تلویزیون دیدم که میگفت یه مریضی که بیشتر مسمومیت غذایی بود و از علائمش حالت تهوع و استفراغ و سردرد گفت تا شنیدم به امید زنگ زدم:

-الو سلام امید خوبی؟

--سلام خوبم چطور؟

-هیچی خداروشکر از تلویزیون شنیدم درباره مسمومیت غذایی و اینا میگفت،خبرداری؟

--آره خبر دارم مثل اینکه یه شرکت محصولات غذایی جنس تاریخ گذشته و خراب رو داده تو بازار ملت دونه دونه میرن بیمارستان؛تو که خوبی؟

-آره.....ولی چرا بهم نگفتی؟

--خب نخواستم الکی نگرانت کنم

-الان کجایی؟

--خوابگاه چطور؟

-هیچی خواستم بگم الکی وقتت رو خراب نکنیا...کل این چن سال تحصیلت به قبول شدن امسالته....

--نه خیالت راحت.....کاری نداری؟

-نه......منم برم به درس و دانشگاه برسم

--برو موفق باشی

-ممنون خداحافظ

--خداحافظ

دیگه داشت خیالم راحت میشد با این که میدوستم این اتفاق تو تهران افتاده ولی به کل خونواده ها زنگ زدم و حالشونو پرسیدم،تو خوابگاه با ندا و خاطره و نازگل داشتیم میگفتیم و میخندیدیم که یهو حالم بد شد دوویدم سمت دستشویی و بالا آوردم؛خاطره سریع اومد بالای سرم و گفت:وای مسموم شدی تو هم سریع بپوش بریم دکتر...

حالم یذره بهتر بود پوشیدم و رفتیم دکتر....تو تاکسی خواستم به امید زنگ بزنم که خاطره دستمو گرفت و گفت الکی نگرانش نکن....بزار به درسش برسه....به موقعش خبرش میکنیم...سرمو برگردوندم و گفتم:بفهمه بدجور از دستمون ناراحت میشه ها! بدون مکث جواب داد:اون با من.....

رسیدیم دکتر تا وارد اتاق انتظار شدم حالم بد شد و دوباره بالا آوردم....بعد مدتی نوبتمون شد رفتم داخل....


"امید"

دراز کشیده بودم و به آینده خودم و نازنین فکر میکردم که صدای زنگ گوشیم بلند شد...رفتم سمت گوشیم....نگاه انداختم خاطره بود....گوشی رو برداشتم:

-سلام

--سلام آقا امید،خوبدهستین؟

-ممنون چی شده؟

--نازنین...فک کنم مسموم شده اومدیم دکتر اون الان داخله و من منتظرشم بیاد بیرون...

-چرا بهم نگفتین؟الان خوبه؟

--بد نبود...آخه نخواستیم ناراحتت کنیم

-یعنی چی این آخه؟وقتی بیرون اومد بهم زنگ بزن..

--باشه

-خداحافظ

اعصابم خورد شد...آخه چرا بهم نگفتن من اینجا بیخیال باشم و نازنین اونجا........

لباسم رو پوشیدم آماده بودم تا اگه خبری شد سریع برم

یه ربعی میگذشت...خاطره دوباره زنگ زد...پریدم سمت گوشی...

-سلام چی شد؟

--نمیدونم...

-یعنی چی نمیدونم؟

--هیچی نازنین با ترس و تعجب اومد بیرون گفت من باید برم آزمایش بدم بعد برگردم پیش دکتر...خلاصه بگم منو فرستاد دنبال نخود سیاه

-الان کجایید؟

--همون مجتمع پزشکی نزدیک خوابگاه شما...

-الان خودم میام...تو برو معطل ما نشو...

--باشه خداحافظ 

-خداحافظ 

راهی نبود پیاده راه افتادم...تا رسیدم به اونجا به نازنین زنگ زدم...تصمیم گرفتم کاری کنم که یعنی روحمم از ماجرا خبر نداره

-الو سلام؛نازنین کجایی؟

--سلام امید،دکتر

-دکتر برا چی؟

--توضیحش مفصله باید همو ببینیم

-کجایی بیام دنبالت؟

--مجتمع پزشکی نزدیک خوابگاه

-من الان اونجام دم در بیا تا بریم

--اینجا چی کا....

تلفن رو قطع کردم....نازنین اومد...قبل از سلام یا هر جیز دیگه ای گفت:اینجا چی کار میکنی؟

-اومدم دنبال تو

--آخه تو از...آها خاطره دهن لق بهت گفته؟خوبه خودش گفت بهت چیزی نگیم....

-مهم اینه تو چی کارم داشتی

--امید...

-جانم؟

--بیا تا بریم یه پارک درست و حسابی رو یه صندلی بشینیم تا برات بگم...

قبول کردم رفتیم پارک هوا عالی بود رو صندلی نشستیم....نازنین دل دلی کردو گفت:خب من علائم مسمومیت گرفتم رفتم دکتر...دکتر گفت برم آزمایش رفتم جوابش مثبت بود... -پس اینجا چی کار میکنی چرا برنگشتی دکتر؟ دارو هات...حرفمو قطع کرد و گفت:آخه آزمایش من اصلا آزمایش مسمومیت نبود آزمایش بارداری بود...

نفسام نا منظم شد نمیدونستم الان باید خوشحال باشم یا ناراحت...ولی نه خوشحال بودم میخواستم داد بزنم که دارم بابا میشم...اما نمیشد که یهو نازنین زد تو پهلوم و گفت:چرا ساکتی؟یه چیزی بگو دلم پکید...رو بهش کردم و گفتم:از خوشحالی هنگ کردم،میخوام از خوشحالی داد بزنم آخ جوووووووون،دارم بابا میشم!

اون که آره ولی ما هنوز عروسی نکردیم...من روم نمیشه به مامان و بابام بگم که حامله شدم... -نازنین اون با من...بهشون میگم مهم اینه که ما الان سه نفریم....حالا اسمشو چی بزاریم؟ --تند نرو هنوز که نمیدونیم پسره یا دختر که بخواییم اسم براش انتخاب کنیم!


"نازنین"

هنوز حرفامون تموم نشده بود که امید تلفنش رو برداشت و به بچه ها زنگ زد و همه رو برا شب به صرف فلافل دعوت کرد پارک

رو بهش کردم گفتم:امید من هنوز آمادگی این که به بقیه بگم رو ندارم! -خب آخرش که چی؟باید بگیم یا نه؟تازه برا عید قربان که دو هفته دیگس کامل تعطیل میشیم....اونوقت چی؟باید بگیم یا نه؟

قبول کردم تا شب به بچه ها بگیم ولی خب هنوزم راحت نبودم با این قضیه که تو حساس ترین مقطع دانشگاه این اتفاق برام افتاده بود...تو حال و هوای خودم غرق بودم که دیدم به مامانش زنگ زد و با شوق و ذوق سلام واحوال پرسی کرد:سلام....خوبی؟...بقیه خوبن؟.....مامان علت و اینا رو نپرس فقط برا پنجشنبه شبی که روز بعد عید قربان همه رو دعوت میکنید خونه ما......میگم علت رو نپرس همون روز متوجه میشی دیگه.....تا جایی که خونه جا داره دعوت کنید ولی خب فامیلای نزدیک رو بگید زیاد دور نشید.....باشه مامان.....کاری نداری....سلام برسون....خداحافظ

اصلا فکر اینهمه ذوق امید رو نمیکردم....بازم خوبه انقدر خوشحال شده....ولی میترسیدم از درس بیوفته...حالا خدا بزرگه....

  • محمد حسین امینی

خاطرات نازنین

نظرات  (۱)

  • دخترک ناآرام◕ ‿ ◕
  • عالی بود:)
    پاسخ:
    مرسی:)

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی