دفتر خاطرات

خاطرات من در قالب شعر،نوشته و داستان

دفتر خاطرات

خاطرات من در قالب شعر،نوشته و داستان

سلام

به محل درد دل های خسته دل خوش اومدید

اینجا مکانی برا نشر اشعار و نوشته های منه

ممنون که اینجا رو برای بازدید انتخاب کردید


اینستاگرام بنده:m.h.amini1380

محبوب ترین مطالب

قسمت دوم خاطرات نازنین

شنبه, ۲۷ شهریور ۱۳۹۵، ۰۹:۱۲ ب.ظ

فصل اول:خاطرات دانشگاه

قسمت دوم:روز های شاد



مثل هر جای دیگه ای کلاسای ما هم کسل کننده و طولانی بود ولی بعد که دورهم جمع میشدیم زمان مثل برق میرفت؛همش دنبال تفریح و سرگرمی بودیم که دانشگاه یه اطلاعیه مربوط به مسابقه ای رو تو بخش اعلانات زد؛برا گروه ما خیلی بد بود شرکت نکنه این شد که ما دلو به دریا زدیم و ثبت نام کردیم با توجه به مبلغ ورودیش فقط 12 تا گروه شرکت کردن که رقابت خیلی سختی رو میساخت؛بنا بر این بود که سوالات رو گروهی حل کنیم این یعنی به طور عجیب سخت؛سه تا نمونه سوال به صورت حذفی،یعنی این که تو نمونه سوال اول بین 12 تا گروه باید رتبت بین یک الی شش باشه پایین تر حذف میشی هر مرحله هم از مرحله بعدی سخت تر میشد،زمان حل مسائل مرحله اول دو تا 2 ساعت بود اما زمان مرحله پایانی چهار تا 2 ساعت؛که بین هر مقطع 10 دقیقه وقت خوردن یه آبی و رفتن دستشویی بود؛تاریخ دادن مرحله اول روز شنبه اول بهمن برگذار میشه و ما دو هفته تمام از خوشی دست کشیدیم و دورهم واقعا درس خوندیم تا حداقل تو مرحله اول حذف نشیم،روز آزمون اول نشستیم سر جلسه امتحان و دورهم خیلی خوب جواب دادیم اما دو ساعت دوم که خیلی سخت تر بود رو خیلی بد عملکردیم که دیگه از مرحله دوم نا امید شدیم؛ هفته بعد که نتایج اومد امید با عجله دووید اومد گف رفتیم مرحله بعد!

نگاه معنا داری بهش کردم و گفتم:دروغگو

رو بهم کرد با شوق عجیبی گفت:نه دورغ نمیگم نازنین بیا خودت ببین

با تعجب برگه رو از دستش گرفتم نوشته بود:

درصد آزمون اول:93

درصد آزمون دوم:70

رتبه:ششم

اختلاف با رتبه پنجم:20 امتیاز

اختلاف با رتبه هفتم:1 امتیاز

تبریک شما به مرحله بعد راه یافتید


نمیدونستم چجوری داد بزنم ولی از خوشحالی داشتم میمردم به امید گفتم بچه ها رو جمع کنه بعد سه هفته یه دل سیر خندیدیم مخصوصا وقتی فهمیدیم فقط با اختلاف یک امتیاز اومدیم بالا جمع منفجر شد؛بیچاره علی داشت چایی میخورد تا اختلاف یک امتیازی رو خوندم از خنده چاییش پرید تو گلوش و چند دقیقه سرفه میکرد و به این دو تا اتفاق میخندید؛به هر حال این ما بودیم که اومده بودیم بالا کمی هم بقیه مسخرمون کردن که ما هیچ شانسی نداریم اما ما واسه رو کم کنی هم که شده باید جزو سه گروه فینالیست میشدیم مرحله بعد روز 23 بهمن انجام میشد و دو هفته بین اون رو دوباره سخت چسبیدیم به درس خب هر کی یه رشته ای داشت این موضوع ما رو اذیت میکرد؛تو مرحله دوم دو ساعت اول رو کار عملی انجام دادیم باید با حساب کتاب دقیق یه پل با ماکارونی میساختیم هر گروهی بار بیشتری تحمل کنه!یخورده کند بودیم ولی تونستیم برا دقیقه های آخر برسونیمش؛سازه ما رتبه دوم رو گرفت با امتیاز87از سوی داورا و وزنی که تحمل کرد.

دو ساعت دوم رو خیلی امیدوار رفتیم سراغ آزمونا،جوابا همون موقع میومد که ما با گرفتن 90 امتیاز خوش حال شدیم اما دو تا گروه 100 امتیاز آوردن و ما در مجموع رفتیم چهارم این یعنی حذف محض...

تو دو ساعت سوم سوالات نخبه های جهانی رو جواب دادیم که 78 امتیاز گرفتیم و در کمال ناباوری در مجموع رتبه دوم اومدیم فینال؛بالاترین امتیاز رو تو این بخش داشتیم

گروه ما که زوری مرحله اول رو اومده بود بالا حالا بین سه رتبه اول بود برای انگیزه بخشی جایزه ها رو از قبل اعلام کرده بودن: 

رتبه اول:بازگشت پول ثبت نام+نفری سکه تمام بهار+تور هفت روزه کیش

رتبه دوم:نفری نیم سکه+تور 2 روزه شمال

رتبه سوم:نفری ربع سکه



با بچه ها دورهم جمع شدیم و مصمم برا یه مسافرت کوچیک به شمال شدیم که مهدی شروع کرد آهنگ های جاده چالوسی بخونه ما هم بخندیم،این جا درس خوندنمون شده بود که یهو دیدیم اِی دل غافل یک اسفند شد و ما هیچ نخواندیم

چهار تا آزمون دو ساعتی رو اعصاب بود

اول از همه رفتیم سوالات سطح آسون؛98 امتیاز در حالی که دو گروه دیگه 100 امتیاز کامل رو آورده بودن


آزمون سرسام آوری بود تعمیر وسایل پزشکی!

دو ساعت ور رفتن و ته تهش 82 امتیازی که گرفتیم به لطف امید که رشتش به این سمت میرفت،واقعا عقب افتادیم


آزمون بعدی به لطف امید و نازگل و با کمک علی امتیازمون بد نبود؛باید ارتقاع سنج میساختیم که با چند قانون مثل فیثاقورس ارتفاع یه کوه رو اندازه بگیره امتیاز 95 بهترین امتیاز این مرحله بود که ما گرفتیم همه خسته شده بودیم که آزمون چهارم رو سوالات سخت برگذار کردن ما فقط یه فصل رو نخونده بودیم که از همین فصل سوال اومده بود فراوون مهدی یه اخمی کرد و با لحن طنز گونه ای گفت:حالا صـــــــــاف باید این فصل بیاد،ینی صـــــــــافا

وسط امتخان گروه ترکید از خنده که اتفاق بدی نبود ما با روحیه تر شدیم و دو تا گروه دیگه هم حواسشون پرت شد هم روحیشون رو باختن

من تا اون موقع دقت نکرده بودم گروه صدر نشین کیه وقتی دیدم این گروه همون گروهی بود که ندا و ایمان داخلش بودن وقتی به امیر گفتم امیر مصمم شد اول بشه چون با ایمان کل کل داشتن،منم دوست نداشتم جلو یکی از دوستام که هم اتاقیمم بود کم بیارم با جدیت تمام ادامه دادم آزمون تموم شد و شد و گفتن شب ساعت 19 سال مراسمات نتیجه آزمون آخر و نتیجه ی نهایی رو اعلام میکنن

 از خونواده ها بدون اطلاع ما دعوت شده بود شب تو سالن مراسمات دیدم کل خونواده هستن قلب همه مثل دیوونه ها میزد گوینده گف: من گروه ها رو از سوم اعلام میکنم میان جایزشون رو میگیرن و میرن

مجری داد استرس زایی زد و ادامه داد:سومین گروه برتر دانشگاه گروهی نیست جز گروه علم و ثروت به سرگروهی آقا سعید گل خودمون که 290 امتیاز داشتن و با گرفتن 70 امتیاز با مجموع 360 امتیاز سوم شدند...

امید از خوشحالی نمیتونست تو پوست خودش جا بشه رو بهم کرد و گفت حالا با هم میریم شمال

علی بلند داد زد:خدایا شکرت

انقد سرو صدای تشویق تو سالن بود که صدای مارو هیچ کس نمیشنید

مهدی و علی و امید که داشتن با هم اتفاقات رو مرور میکردن و میخندیدن که مجری گفت:

و اما دومین گروه برتر که 296 امتیاز داشتن و در آزمون نهایی 68 امتیاز گرفتن و با مجموع 364 امتیاز دوم شدند گروه سخن بود که سرگروهش آقا محمدرضا ی گل بودند

یه طوری امید پرید بالا که من خجالت کشیدم ولی اگه منم پسر بودم همینطور میپریدم بالا تا اونا جایزشونو گرفتن ما آماده شدیم برا بالا رفتن از سن

استرسمون زیاد شده بود؛بهترین گروه دانشگاه مگه میشه؟

مجری با لبخندش تو میکروفون داد زد:و اما گروهی که تا قبل از آزمون آخر 275 امتیازی بود و در رتبه ی سوم بود تو آزمون آخر 90 امتیاز گرفت و با اختلاف 1 امتیاز عنوان بهترین گروه رو خواهد گرفت گروه امید؛به سرگروهی آقا امید تشریف بیارن روی سن؛همه با خنده معنا داری رفتیم بالا میکروفون رو داد به امید حرف بزنه؛قلبم داشت از هیجان وامیساد که امید گفت:به نام خداوندی که عدد یک را دراماتیک ترین عدد برای ما قرار داد و با آن عدد ما را از حذف نجات و بهترین گروه قرار داد!

سالن از صدای خنده پر شد:)

دیدار با خونواده بعد از دو ماه دوری و تلاش واقعا چسبید

امید رفت به در گوش مامانش چیزی گفت خیلی کنجکاو شده بودم ازش پرسیدم گفت بعدا میفهمی!

عصبانی شدم اما هیچی نگفتم چند دقیقه بعد مامانم صدام کردو گفت:برا 15 شعبان بیا خونه خواستگار داری...

من که امید رو میخواستم گفتم:چرا بدون اجازه من قبول کردید بیان...؟حالا کی هست؟

با گوشه چشم امید رو نشون داد و با لحن خاصی گفت:سرگروهت! امید

یه لبخند معنا داری زدم سرمو انداختم پایین و گفتم باشه میام

مامانمم مکث نکرد گفت:ای شیطون پس دو تایی یه چیزایی زیر سرتونه؛ایشالا به پای هم پیر بشید

منم دیگه روم زیاد شده بود گفتم:ایشالا

مامانم گفت:برو برو هنو نه به باره نه به دار بریم پیش بقیه زشته...

  • محمد حسین امینی

خاطرات نازنین

نظرات  (۵)

سایت شما عالیهههههههههههههههههههههههههههه........لطفا مرا دنبال کنید 
پاسخ:
چشم
بسیارعالیییییی
پاسخ:
ممنون
:)
پاسخ:
:)
بسی کیف کردیم:)
به پای هم پیر بشن:)
یاعلی
پاسخ:
خخخخخخ
پیر دیگه:)
++++
:)
پاسخ:
:)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی